«تقدیم به شاهین تا ابد عزیز»
هفتهها میگذشت از شبی که شاهین، دیگر شاهین نبود. برایش، سختتر از شبهای امتحان و درس و کنکور پزشکی و سالها تلاش شبانه روزی، پذیرش دنیای بدون مهتاب بود. آن شب، تازه شب برای اولین بار به دنیای شاهین رخنه کرده بود. شبی که مهتاب، بیهیچ پیشینه و مقدمه و آمادگی، گفته بود که سفری به آینده در پیش دارد و برای همیشه از ایران میرود. تنها نه، اما بدون شاهین و با خانوادهای که از بدو تولد، خانوادهاش بودند و رویای شاهین این بود که عضوی از آنها باشد، که نشد. از شاهین خواسته بود او را در کتاب زندگیاش ورق بزند و بگذرد. شاهین، نه فقط رویاها و آمال و آرزوهایش، که زندگیاش را در آن کافه جا گذاشته بود. بعد از آن شب، به گفته خودش، شاهین یک همراه همیشگی پیدا کرده بود: آینه دق!
آینه دق با دو لاخ موی بلندی که از پیشانی کشیده بود تا فرق سر، با دهان گشاد و دندانهای جرم گرفته و فاصلهدار، خندههای کثیف به شاهین تحویل میداد. زیر مبل، چسبیده به سقف، توی پیاده رو، توی دستگیرههای تبلیغاتی واگن مترو، همه جا خیره بود به شاهین. هرقدر بیشتر تلاش میکرد او را نبیند، خندههای تحقیرآمیز آینه دق عمیقتر میشد؛ تا جایی که او قهقهه میزد و شاهین به جنون میرسید.
تا پیش از آن شب مهتابی تاریک بیمهتاب، هروقت از شاهین احوال میپرسیدم، یک جواب داشت:
«اوووه، توپ، عااالی، بهتر از این نبوده، نیست، نمیشه!»
این کلمات را بیوقفه میگفت و خنده را با چنان وضوحی به آدم تحویل میداد که دندانهایش پیدا میشد. اما از آن شب به بعد، دیگر از آن پاسخ، خبری نبود. یک دو بیتی سروده بود که در جواب احوالپرسیهایم، همیشه همان را برایم میخواند:
«پیرْجوانی شدهام
پیرِ جوانی شدهام
آنقَدَرَم عجیب که
ثبت جهانی شدهام»
از دو روز پیش از تولد شاهین، خودم و همه چیز را برای یک جشن همه چیز تمام، آماده کرده بودم تا بعد از هفتهها، شبی خوش برایش رقم بزنم. خودم میدانستم که تولد بدون مهتاب، همه چیز تمام نیست و حکم این را دارد که بدانی یک شکلات، کودکی سه ساله را بینهایت خوشحال میکند، ولی آن شکلات را به مردی میانسال بدهی و انتظار داشته باشی بینهایت خوشحال شود؛ اما میخواستم تلاش کنم تا هر طور شده، حداقل لحظاتی متفاوت تجربه کند.
تلفن همراهم زنگ خورد؛ تماس از شاهین بود. پشت خط، اما شاهین نبود. آدرسی شنیدم که مرا به صحنه تصادف میخواند. خودم را به آنجا رساندم. جلوی ماشین، به دلیل برخورد با درخت، قدری آسیب دیده بود. در ماشین باز بود. آینه داخل ماشین صد تکه شده بود و چند تکه از آن صد تکه، آغشته به خون. شاهین جلوی آمبولانس ایستاده بود. دستش بریدگی جزئی داشت و به خوبی پانسمان شده بود. خیالم از سلامت شاهین راحت شد و خندهای روی لبم نشست. پرسیدم: «چیکار کردی پسر؟»
نگاهش را به زمین دوخت: «توی آینه ماشین، آینه دق داشت بهم نگاه میکرد و میخندید. با مشت کوبیدم وسط آینه. صد تیکه شد. صد تا آینه دق داشتن نگام میکردن. دیوونه شدم. دیگه حواسم به رانندگی نبود. وقتی به خودم اومدم دیدم رفتم تو درختا.»
زد زیر خنده؛ از همان خندههای شاهین قبل از شب بیمهتاب. دلم قرص شد. یکی از اعضای تیم پزشکی اورژانس، دست گذاشت روی شانهام و طولانیترین داستان دنیا را در یک کلمه برایم تعریف کرد: «متاسفم!»
در آمبولانس باز شد. یک نفر آنجا دراز کشیده بود. صورتش را پوشانده بودند. پارچه را کنار زدم. آینه دق با دو لاخ موی بلندی که از پیشانی کشیده بود تا فرق سر، با دهان گشاد و دندانهای جرم گرفته و فاصلهدار، آرام خوابیده بود. شاهین کتاب زندگیاش را طوری ورق زد که برای همیشه بسته شد.