ویرگول
ورودثبت نام
محمد معارف وند
محمد معارف وند
محمد معارف وند
محمد معارف وند
خواندن ۴ دقیقه·۱ ماه پیش

عاشقانه‌‌ای ساده، تولد جانان

عسلِ بابا، عاشق ترانه «خودت» و البته مهربان‌ترین و خواستنی‌ترین دیکتاتور دنیاست. من و همسرم، خودمان را آماده کرده‌بودیم که به محض نشستن در ماشین و آغاز سفر از تهران به شیراز، عسل بگوید «هو هو» و این یعنی ترانه «خودت» از امیرعباس گلاب را پخش کنید و تمام نشود، قطع هم نشود تا زمانی که برسیم یا من خوابم ببرد.

45کیلومتری قم بودیم که همچنان امیرعباس گلاب، بی‌وقفه می‌خواند:

«من صدا‌ی خنده های از ته دل توام

من تو شادی و تو غم هر لحظه هر جا با توام

من صدای کوه و دریا و زمین و آسمون

من خود راز رسیدن به خود خود توام»

توی آینه، محو تماشای عسل بودم که روی صندلی عقب، گونه‌ها و بینی و چانه و دور لب را با کرم‌کاکائو حسابی رنگی کرده بود و دنیای پیرامونش را از دریچه دو چشم عسلی می‌دید، بی‌آنکه بداند من همه دنیا را در چشم‌های او می‌بینم.

15کیلومتری کاشان، همچنان همان ترانه:

«رقص باد و کوه و دریا و درختا رو ببین

جاده ی بی انتهای موج دریا رو ببین»

دست‌های کوچکش را تکان می‌داد و به قول خودش «نی‌نای» می‌کرد، در حالی که باد به موی پریشانش می‌افتاد و چنگی به دلم می‌زد.

30 کیلومتر از کاشان گذشته بودیم و همان ترانه:

«دوسِت دارُم و عاشقت شدُم، نایی ندارُم

ولی وقتی میای می‌بینی مو حالی ندارُم»

چند دقیقه‌ای می‌شد که به خواب رفته بود و دقیق بگویم برای سی و نهمین بار از ابتدای سفر، به عشق عسلِ بابا این ترانه را می‌شنیدیم. به همسرم نگاه کردم. در حالی که پرتقال پوست می‌گرفت، با آن چهره آرام و معصوم و لبخندی زیبا، همه آرامش دنیا را بی‌دریغ به من هدیه داد. حتی خودش هم نمی‌داند که من چقدر عاشق این پرتقال‌های دو نفره‌ام.

-بریم نوستالژی؟

لبخندش پهن‌تر شد: «بریم.»

ترانه «عسل» از داود بهبودی، اولین ترانه‌ای بود که پخش شد و انگار ماشین زمان دست مرا گرفت و به سی سال قبل برد. جایی که به عنوان یک پسر کلاس چهارمی یازده ساله، با روپوش سرمه‌ای بر تن و کیف در دست، ساعت 7 صبح، عازم مدرسه بودم. دختری دبستانی با روپوش و مقنعه، با دستان کوچکش تلاش می‌کرد یک پیکان آبی را هل دهد تا روشن شود. پدرش هم در ماشین را باز کرده بود و بیرون از ماشین، با یک دست، فرمان را نگه داشته بود و با دست دیگر، ماشین را هل می‌داد. کیفم را روی دوشم انداختم و بی‌آنکه از من کمک خواسته‌باشند، شروع کردم به هل دادن. دختر با لبخند نگاهم کرد. من نتوانستم لبخند بزنم، چون اسیر ترکیب جادویی لبخند و چشم‌های عسلی آن دختر شده‌بودم که زیباترین ترکیب دنیا بود.

ماشین روشن شد و پدرش از من تشکر کرد. سریع سوار ماشین شدند و رفتند. اما من نمی‌توانستم سریع بروم چون مبهوت مانده بودم و در نتیجه، آرام‌ترین پیاده‌روی مسیر خانه تا مدرسه را تجربه کردم؛ آنقدر آرام که دیر به مدرسه رسیدم. مجبور شدم کنار دیوار بایستم و میهمان ناظم مدرسه شدم به صرف دو ضربه با خط‌کش چوبی به کف دست‌هایم.

از فردای آن روز، ده دقیقه زودتر حرکت می‌کردم. دلیلش این نبود که دیر به مدرسه نرسم و تنبیه نشوم. زودتر راه می‌افتادم برای دیدن دوباره جانان. پنجاه متر مانده به پیکان آبی، کمین می‌کردم که ببینم اگر ماشین روشن نشد، کمک کنم و هل بدهم. دیدن آن دختر از فاصله پنجاه متری هم غنیمت بود، اما این که شانه به شانه‌اش ماشین را هل بدهم، لذتی صد چندان داشت. بخت با من یار بود و حداقل هفته‌ای یک بار، ماشین با هل روشن می‌شد.

چهارمین باری که ماشین را هل دادم، اولین باری بود که به ماشین دعوت شدم. پدرش مرا هم سوار کرد تا به مدرسه برساند. داود بهبودی می‌خواند:

«رنگ چشات عسل

طعم لبت عسل

اسمت که شیرینه

اونم بذار عسل»

با صدای همسرم به خودم آمدم: «کجایی؟ چه لبخندی هم می‌زنه. به چی فکر می‌کردی؟»

-سی سال پیش، اولین باری که توی ماشین بابات نشستم، همین ترانه پخش می‌شد. راستی، هیچ فکر کردی اگه شما اون پیکان آبی رو نداشتید، یا اگه هل دادنی نبود، من و تو شاید اصلا با همدیگه آشنا نمی‌شدیم؟

همسرم با لبخند، یک پر پرتقال توی دهانم گذاشت. عطر پرتقال توی عطر دستانش گم شد. داود بهبودی تکرار می‌کرد:

«یه عمریه باهاتم

عاشق یک نگاتم

میون صدتا عاشق

در به در و فداتم

تو نور این چشامی

خنده رو لبامی

دنیا خیلی قشنگه

وقتی که تو باهامی»

من پایم را بیشتر روی پدال گاز فشار دادم. قرار بود سی و نهمین سالروز تولد همسرم را در کنار حضرت حافظ به جشن بنشینیم.

دنده عقب با اتو ابزارعاشقانه
۱۲
۰
محمد معارف وند
محمد معارف وند
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید