ویرگول
ورودثبت نام
محمد معارف وند
محمد معارف وند
محمد معارف وند
محمد معارف وند
خواندن ۵ دقیقه·۱ ماه پیش

عشق در اتوبوس بنز سوپردولوکس

پدربزرگ

پدربزرگم علی‌رغم اصرار کل خانواده، به جز مادربزرگ که حکم وکیل مدافع او را دارد، در طول زندگی‌اش هرگز ماشین نخرید که نخرید! سفرهای درون‌شهری را پیاده یا با تاکسی طی می‌کند و برون‌شهری‌ها را با اتوبوس. هنوز که هنوز است در خانه‌اش صفحه گرامافون یکه‌تازی می‌کند و یک دستگاه ضبط و پخش دو کاست، بیکار مانده و خاک می‌خورد. می‌گوید از یک جایی به بعد، تکنولوژی هرچه پیشرفت کرد، به ضرر ارزش‌های زندگی انسانی بود.

وقتی ما با هیجان از ویژگی‌های سی‌دی یاد می‌کردیم، فقط به نشانه افسوس، سر تکان می‌داد. می‌گفت ما به قول شما قدیمی‌ها، با هر لحظه از موسیقی، هر بیت شعر و هر تحریر خواننده زندگی می‌کنیم. شما یک ترانه را نصفه‌و‌نیمه می‌شنوید و عجله دارید برای رفتن به ترانه بعدی؛ یا مثلاً یک قسمت از ترانه را دوست دارید، هزار بار آن را عقب و جلو می‌برید تا فقط همان قسمت را بشنوید و یادتان می‌رود که ترانه، شروع و پایان‌بندی هم دارد. می‌گفتم مگر پیش نیامده که شما قسمتی از ترانه را بیشتر دوست داشته باشید؟ در جواب می‌گفت که بله، اما گرامافون به ما صبوری یاد داد. یاد گرفتیم شش دقیقه صبر کنیم تا به آن قسمت مورد علاقه از ترانه برسیم. لذتی که از آن قسمت می‌بریم، همیشه با ماست. اما شما به همان سرعت، آن قسمت برایتان تکراری می‌شود و دلتان را می‌زند. سبک زندگی‌تان باعث شده صبوری، انتظار و حتی لذت بردن از خیلی چیزها را یاد نگیرید.

سفر پدربزرگ و مادربزرگ به شیراز

پدربزرگ و مادربزرگم بلیط اتوبوس گرفته بودند برای سفر به شیراز. مدت سفرشان یک هفته بود که با توجه به فاصله مشهد تا شیراز، روزهای اول و آخر، به طی مسیر می‌گذشت. در جواب ما که می‌گفتیم با هواپیما بروید، می‌گفت سفر فقط مقصد نیست، مسیر و همسفر هستند که سفر را زیبا می‌کنند. وقتی که از سفر برگشتند، پدربزرگ به اندازه چند هفته خاطره داشت برای تعریف کردن. جمعه هر هفته که در خانه‌شان جمع می‌شدیم، لحظه به لحظه سفر را برای همه تعریف می‌کرد.

هفته چهارم، تازه رسیده بودیم به آنجا که از دروازه قرآن رد شدند و در شیراز، چمدان‌هایشان را زمین گذاشتند. هفته دوازدهم، رسیدیم به آنجا که مادربزرگ در اثر پیاده‌روی زیاد، پادرد گرفته بود و مجبور شده بودند ماشین دربستی بگیرند تا محل اسکان و در نتیجه پدربزرگ، توانسته بود با ماشین، مسیرهایی را ببیند که در حالت عادی، یعنی پیاده، از آنها نمی‌گذشت. هفته بیستم رسیدیم به آنجا که اتوبوسِ برگشت، همان فیلم مسیر رفت را پخش کرده بود و پدربزرگ توانسته بود به زوایای جدیدی از فیلم پی ببرد که در مسیر رفت، متوجه آنها نشده بود.

با همه تعریف و تمجیدها از اتوبوس‌های جدید، که الحق همه ویژگی‌های مثبت آنها را بی کم و کاست، فهرست کرده بود، همچنان اعتقاد داشت اتوبوس‌های بنز سوپردولوکس قدیمی چیز دیگری بودند. می‌گفت حتی صندلی‌های قرمز مخملی اتوبوس‌های سوپردولوکس هم با فکر انتخاب شده بود. رنگ قرمز از قدیم، رنگ قدرت، شکوه و سلطنت بود. وقتی وارد اتوبوس می‌شدی، صندلی‌های مخملی قرمز، نمایی سلطنتی را به تصویر می‌کشیدند. می‌گفت رنگ قرمز دو ویژگی دارد. اول اینکه چشم انسان در نور کم نسبت به طیف قرمز حساسیت کمتری دارد. به همین دلیل، شب که در جاده‌ها تاریکی حکم‌فرما می‌شد، صندلی‌های قرمز تقریباً در تاریکی ناپدید می‌شدند و توجه مسافر به چیزی جلب نمی‌شد. همه می‌توانستند خواب راحتی داشته باشند. دوم اینکه در روشنایی کم، رنگ قرمز به فضا گرما و صمیمیت می‌بخشد. همین حس، دلیلی بود که گرگ و میش صبح، وقتی مسافر از خواب بیدار می‌شد، فضای اتوبوس، آرام و آشنا به نظر برسد. تازه، فقط اینها نبود. پارچه مخمل قرمز علاوه بر اینکه لکه و ساییدگی را کمتر نشان می‌دهد، نورهای مزاحم را هم جذب می‌کند و در نتیجه فضای داخلی اتوبوس در گذر زمان، مرتب‌تر به نظر می‌رسد. به اینجا که رسید، پدرم با خنده از پدربزرگ خواست تا دلیل اصلی علاقه‌اش به اتوبوس‌های بنز سوپردولوکس و ماجرای عشقی‌اش را بگوید. مادربزرگ لبش را گزید و همین موضوع، ما را حساس‌تر کرد. حالا همگی آماده شنیدن داستان عاشقانه پدربزرگ بودیم.

عاشقان صبور و مشهدی شدن ما!

پدربزرگ دانشجوی دانشگاه مشهد بود. اتوبوس بنز سوپردولوکس تهران-مشهد، جایی بود که برای اولین بار با مادربزرگ آشنا شد. مادربزرگ با پدر، مادر و خواهرش عازم سفر به مشهد بودند. پدربزرگ می‌گفت چند باری نگاهش به نگاه مادربزرگ گره خورده بود و هنوز اتوبوس از تهران خارج نشده، عاشق مادربزرگ شد. می‌گفت چند ساعت صبر کرده تا پدر، مادر و خواهر مادربزرگ، به خواب بروند. بعد فکر بکری در ذهنش جرقه زده بود.

آن وقت‌ها همه اتوبوس‌های بین شهری، مجهز به یک پارچ و لیوان پلاستیکی قرمز بودند و در طول سفر، شاگرد شوفر چندین بار با پارچ آب، توی اتوبوس می‌گشت و با همان یک پارچ و لیوان اشتراکی، همه را سیراب می‌کرد. پدربزرگ پیش راننده رفته و از او پارچ و لیوان آب خواسته بود تا برای خانواده ببرد. می‌گفت راننده گفته که الساعه شاگردش برای مسافرها آب می‌برد. پدربزرگ زرنگی کرده و گفته بود که خانواده‌اش از دست نامحرم آب نمی‌خورند و با این ترفند، موفق شده بود پارچ و لیوان را تصاحب کند. مستقیم با پارچ و لیوان به سمت ردیف چهارم، جایی که مادربزرگ نشسته بود، رفت. به مادربزرگ، یک لیوان آب و یک نامه داده بود. مادربزرگ نامه را توی جیب لباسش پنهان کرده و آب نطلبیده را سر کشیده بود.

پدربزرگ می‌گفت تمام طول مسیر و توقف‌های بین راه را منتظر لحظه‌هایی کوتاه بوده تا بتواند دور از چشم خانواده مادربزرگ، فقط چند کلمه با او هم‌کلام شود. می‌گفت این که چیزی نبود، من تمام هفته‌ای که مادربزرگتان در مشهد بود، لحظه به لحظه آنها را مثل سایه دنبال کردم تا بتوانیم از فرصت‌های کم و کوتاه برای هم‌صحبتی استفاده کنیم.

مصائب عشق این عاشق و معشوق به همین جا ختم نمی‌شد. مادربزرگ یک سال تمام، شبانه‌روز، به عشق رسیدن به پدربزرگ، درس خوانده و سال بعد در دانشگاه مشهد قبول شده بود. یک سال بعد، پدربزرگ فارغ‌التحصیل شده بود و علی‌رغم مخالفت خانواده، همان جا به کار مشغول شده بود تا بتواند تمام دوران دانشجویی مادربزرگ را در کنارش باشد. استخدام پدربزرگ در مشهد، باعث شد مادربزرگ هم در همان شهر، شغلی دست و پا کند و با ازدواج آنها و ادامه زندگی در مشهد، این داستان عاشقانه تا امروز ادامه پیدا کرد.

ما کوچک‌ترهای خانواده، تازه فهمیدیم که چرا با این که مشهدی نیستیم، سه نسل است که در مشهد زندگی می‌کنیم. همه چیز زیر سر آن بنز سوپردولوکس تهران-مشهد بود.

دنده عقب با اتو ابزارخاطره
۵
۰
محمد معارف وند
محمد معارف وند
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید