ویرگول
ورودثبت نام
محمد معارف وند
محمد معارف وند
محمد معارف وند
محمد معارف وند
خواندن ۵ دقیقه·۱ ماه پیش

هاشم خان

آن روزها هنوز خبری از آلودگی هوا و این حجم ترافیک نبود. کودکی شش ساله بودم، دلخوش به نشستن در طبقه بالای اتوبوس‌های دو طبقه. ماشین‌ها کم، اما رنگارنگ بودند؛ درست مثل اسمارتیزهای رنگی که از یک بسته خارج می‌شد و در دست‌های کوچک من و برادر هشت ساله‌ام جا می‌گرفت. رنگ‌هایی را که بیشتر دوست داشتم، تا آخر مسیر توی دستم نگه می‌داشتم؛ درست مثل ماشین‌هایی که رنگ جذاب‌تری داشتند و تا آخر نقطه دیدم، جذبشان بودم. اسمارتیزهای فیروزه‌ای و نارنجی برایم از همه محبوب‌تر بودند؛ البته هر نارنجی که نه، نارنجی مثل ماشین هیلمن هاشم خان. آن زمان، از هر پنجاه خانوار، فقط یکی ماشین داشت و هاشم خان و اقدس خانم، همان یکی از پنجاه خانوار محله ما بودند و در حقیقت همسایه روبه‌رویی ما. هاشم خان آدمی سرزنده و با محبت بود که وقتی با پدرم روبرو می‌شد، به صورت پیش‌فرض چند جمله را به صورت پی‌درپی ادا می‌کرد: «سلام علیکم. مخلصیم آقا رضا. احوال شما؟ منزل سلامت هستن؟ آقازاده‌ها، خانوم‌والده، حاج‌آقا، همه خوبن ایشالا؟»

پدرم همیشه تا اینجای احوال‌پرسی را فقط با لبخند سر می‌کرد و بعد می‌پرداخت به پاسخ و احوال‌پرسی متقابل؛ چون اگر می‌خواست هم‌زمان جواب بدهد، به گرد پای هاشم خان هم نمی‌رسید.

هاشم خان دو عشق در زندگی‌اش داشت: یکی همسرش، اقدس خانم و دیگری ماشینش، هیلمن نارنجی. اوایل، اهالی محل عادت داشتند هر روز صبح هاشم خان را با یک تکه لُنگ و سطل آب، در حال رسیدگی به ماشین ببینند. برق می‌زد از تمیزی. مادرم هفته ای دو بار مرا حمام می‌کرد، اما هیلمن هاشم خان هر روز شسته می‌شد. بعد از این که کارش با تمیزکاری ماشین به اتمام می‌رسید، می‌رفت مغازه قصابی‌اش و آخر شب برمی‌گشت و ماشین را جلوی در خانه پارک می‌کرد. من هم که کار و سرگرمی خاصی نداشتم، وسط بازی‌های کودکانه‌ام، زاغ سیاه هاشم خان را چوب می‌زدم!

مدتی که گذشت، رفت‌وآمد هاشم خان به محله بیشتر شد. وسط روز می‌آمد، اقدس خانم را سوار می‌کرد، تا جایی می‌رفتند و برمی‌گشتند.  مدتی بعد، دیگر به مغازه هم نمی‌رفت و تمام روز یا با اقدس خانم و هیلمن، بیرون بود و یا جلوی خانه، خودش را با هیلمن سرگرم می‌کرد.

اقدس خانم خیلی سریع و یکباره پیر شد. اول پای چشم‌هایش گود افتاد، بعد چین و چروک صورتش بیرون ریخت و بعد هم دچار ریزش مو شد و همه اینها طی کمتر از شش ماه اتفاق افتاد. یکی از همان روزها اقدس خانم آنقدر پیر شد که حتی نمی‌توانست راه برود و من با چشم خودم دیدم که هاشم خان او را بغل زده بود و سوار ماشین می‌کرد. یک شب سر سفره شام فهمیدم که هاشم خان مغازه قصابی را فروخته تا خرج درمان همسرش کند. با خودم فکر کردم لابد می‌خواهد اقدس خانم را جوان کند.

یک شب دیگر، از پدرم شنیدم که هاشم خان برای هزینه های شیمی درمانی همسرش، خانه را به حاج کاظم نامی فروخته است و همان جا را از او اجاره کرده. بارها با چشم خودم هاشم خان را دیدم که توی ماشین نشسته بود، گریه می‌کرد و بعضی وقت‌ها هم عکس همسرش را می‌بوسید. من فکر می‌کردم لابد هاشم خان، از پیری اقدس خانم خوشش نمی‌آید و عکس جوانی‌اش را می‌بوسد. اغلب اوقات هم با ماشین حرف می‌زد. احتمال می‌دادم چون ماشین هاشم خان تاکسی و اتوبوس نیست، لابد می‌تواند با او حرف بزند وگرنه که مرد گنده با ماشین کر و لال صحبت نمی‌کند.

یک شب خواب دیدم که اقدس خانم روی پای خودش ایستاده و می‌خواهد از پله‌های جلوی خانه‌شان بالا برود و وارد خانه شود، اما پله لغزنده است. چند بار سُر خورد و تعادلش را حفظ کرد، اما دفعه آخر با شدت زیادی، زمین خورد. از خواب که بیدار شدم، از جلوی خانه صدای قرآن می‌آمد. اقدس خانم از لغزنده‌ترین پله دنیا سقوط کرده بود. کل محله سیاه پوش شد. به گفته پدر و مادرم، مراسم خاکسپاری، جای من و برادرم نبود. اما من در حیاط خانه خودمان، کمی از خاک باغچه را کندم و یک اسمارتیز فیروزه‌ای را به یاد اقدس خانم دفن کردم.

صبح فردای مراسم سوم اقدس خانم، محله حسابی شلوغ بود. خواب‌آلوده از رختخواب بیرون زدم و متوجه شدم که هیلمن هاشم خان را دزدیده‌اند. نشسته بود کف پیاده‌رو و سیگار می‌کشید.

هاشم خان، دیگر هاشم خان سابق نشد. اخلاق ناجور و حرف‌های زشت و لباس‌های مندرس، چیزی نبود که آدم باور کند از هاشم خان می‌بیند. توی محله به واسطه رفتارهای زننده، احترامش را از دست داد. گاهی چند روز پیاپی، اصلاً حضور نداشت. مدتی بعد، برادرش آمد و خانه را تخلیه کرد و به حاج کاظم تحویل داد. آن روز با خودم فکر کردم که دیگر هاشم خان را نمی‌بینم. به یاد هاشم خان، یک اسمارتیز نارنجی در باغچه حیاط، دفن کردم. یک سال بعد، پدرم مشغول بیل زدن خاک باغچه بود. اثری از اسمارتیز فیروزه‌ای نبود. اسمارتیز نارنجی، اگرچه رنگ‌پریده و بیل خورده و شکسته، اما هنوز آنجا بود.

سال‌ها بعد، با پدرم رفته بودیم میدان تره‌بار که برای مراسم ازدواج برادر بزرگم میوه بخریم. در کمال ناباوری، هاشم خان را دیدیم که کف پیاده‌رو نشسته بود و به هر رهگذری می‌گفت: «یه هیلمن نارنجی که یه زن پشت فرمونش نشسته باشه، ندیدی؟»

بعضی جواب نمی‌دادند. آنها که جواب می‌دادند، بلافاصله با سوال بعدی مواجه می‌شدند: «پول داری بهم بدی؟ پول؟ پول میخوام نون بخرم. گشنمه. پول میدی؟»

یک نفر داشت با دوچرخه رد می‌شد. داد زد: «هاشم خُله! گوجه می‌خوری؟»

-آره می‌خورم. گوجه بده. گشنمه. گوجه بده. گوجه...

دوچرخه‌سوار از داخل کیسه‌اش، یک گوجه برایش پرتاب کرد. خورد به دیوار کنار هاشم خان و پخش زمین شد. هاشم خان گوجه را از زمین برداشت و با ولع خورد. این آخرین تصویری بود که از هاشم خان دیدم.

دنده عقب با اتو ابزارداستان کوتاه
۱۳
۰
محمد معارف وند
محمد معارف وند
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید