آلیس دختری مهربان بود و چند روزی بود که گوشه پنجره اتاقش را پراز گلهای رُز کاشته بود ...
گلدانها یی زیبا که حالا جوانه زده بودند
یک روز صبح آلیس متوجه غنچه ای زیبا شد
غنچه ای که داشت کم کم شکوفا میشد ..
اوسوار دوچرخه اش شد و تا مدرسه دوچرخه سواری کرد
وقتی به مدرسه رسید
دوباره
معلم درس میداد
و همه ی درس ها برای آلیس خیلی تکراری وآسون و حوصله سر بر بودند
اوخیلی خوب و زود همه چیز رو یاد می گرفت
اوبه خانه رسید ...
ومثل همیشه کنجکاو بود
وارد باغچه شد و خاک آنرا دید
چه کرم های زیبایی ...
فکر میکنم این کوچولوها بتوانند خاک گلدانهای رز را
بهتر کنند .
ناگهان دل درد بدی در دلش پیچید ..
اصلا جدی نگرفت و مشغول عوض کردن خاک گلدانها شد .
و به فکر کاشتن بنفشه در باغچه حیاط شد .
بنفشه هارو که کاشت ...
دیگه نتونست سرپا بایسته ...
اون دوست داشت هنوز گل بکاره و باغچه بغلدستی رو هم دستی بکشه ...
ولی دل درد ش بیشتر شده بود ...
ناگهان یادش اومد که دکتر مَک کتابی رو در رابطه خاک گیاهان باغچه تو ی کتابخونه ش داشت و قول داده بود
که روزی اون کتاب و امانت بده ..
دکترمَک همسایه و عموی دوست داشتنی آلیس بود .
بنابراین رفت و درخانه عمو را زد ..
ولی کسی پاسخ نداد ..
فهمید که احتمالا در محل کارش هست ولی درمانگاه یا بیمارستان ...
بالاخره تصمیم گرفت بره درمانگاه ..
اون با دوچرخه رکاب زد تا به درمانگاه رسید ...
فضایی عجیب و غریب قیافه های ناراحت و نگران و مخصوصا گلهای پژمرده باغچه درمانگاه و گلدانهای مصنوعی ...
از همه بیشتر برای آلیس جلب توجه میکرد .
رفت پیش خانم پرستار لیونا
دکتر مک هست ؟
خانم پرستار نگاهی کرد و گفت :
..فکر نکنم.. یعنی ...نمیدونم .
اون اتاق رو نگاه کن لطفا .
آلیس : باشه ممنون .
آلیس در اتاق رو باز کرد
ولی خبری از عمویش نبود که نبود ...
ناگهان پراز کنجکاوی شد ..
قفسه ی کمد روببین ...
این کتابها ..
پیداش کردم خودشه ..
کتاب شناخت خاک باغچه .
ولی این جلد دو ی این کتابه که ..
وای اگه این خاک باغچه رو بشناسم
گلهایی تو باغچه بکارم که خیلی قشنگش کنه .
بزار جلد یکش رو پیدا کنم ...
نیست ..
باشه .
یک یادداشت نوشت که عموی عزیزم مَک .
خیلی وقته قول دادی که کتاب مورد علاقه ام خاک باغچه رو امانت بدی ومن منتظرشم .راستش اومدم و نبودی اگه دوست داری حتما بعد از کار بیا ی خونه ما
تاهم گلهای زیبایی که کاشتم رو ببینی و هم اون کتاب جذاب رو بهم بدی در ضمن کتابایی که ازم امانت گرفتیو
توقفسه پیدا کردم فکرنمی کنم لازم داشته باشمشون .
خداحافظ عمو جون .
آلیس یادداشت رو نوشت و روی میز زیر یه گلدون کوچولو گذاشت و رفت .
ومجدد سوار دوچرخه شد و کل مسیر، تا خونه رو رِکاب زد .
رسید خونه و روی تخت نشست ...
بازهم دل درد شروع شد ...
کمی استراحت کرد و بهتر شد ...
و رفت بیرون ..
اون باغچه منتظر بود ..
رفت سمت گلفروشی و همه ی گلهارو نگاه کرد ولی هنوز نمیدونست دقیقا چه گلی مناسب خاک باغچه و مخصوصا جشنواره گل و گیاه هست ؟
اون میخواست خاص ترین و تک ترین گل رو پرورش بده ..
ازآقای فروشنده اسم چند تا گل رو پرسید
و بعد تشکر کرد و رفت سمت خونه .
ناگهان عموی خودش مَک رو دید ..
که در حال رفتن به خونه بود
تارسید در خونه بسته شد .
آلیس پرتوان دَر زد .
عمو درو بازکن ...منم آلیس ..
در باز شد و آلیس رفت داخل ..
عمو :_سلام چیزی شده؟
_سلام نه اصلا .راستش اومدم اینجا تا اون کتاب ..
_آهان، کتاب شناخت خاک باغچه ؟
_البته .
_تواون قفسه ست میتونی برداری ...
_تا تو برمیداری منم برم ازت پذیرایی کنم .
آلیس چهارپایه رو گذاشت زیر پاش و تا پله ی اول رو برداشت ...
یکدفعه دومرتبه دل درد سراغش اومد ..
پهلوی خودش رو گرفت و نشست .
چند لحظه گذشت .
دل درد خوب نشد .
عمو مشغول شستن میوه ها بود .
آلیس به خودش گفت :نه امکان نداره از جشنواره جا بمونم .
ولی دل درد به یکدفعه اونقدر شدید شد که صدای آخ آلیس دراومد .
اوضاع خوب بود ...چون عمو مک هیچ واکنشی نشون نداد
آلیس چاره ای نداشت ...
باهمون درد خودش رو صاف کرد و کتاب رو برداشت .
وسریعا به شکم روی مبل دراز کشید .
عمومک با میوه رسید .
آلیس کتاب رو جلوی خودش باز کرد و مشغول خوندن شد .
عمو مک گفت :
کتاب خوبیه ؟
آلیس :البته .
عمو مک :این میوه ها برای شماست از خودت پذیرایی کن لطفا .
آلیس که میدونست چقدر حالت تهوع شدیدی داره واگه فقط یه گاز میوه بزنه چی میشه ...
گفت ممنون.بعدهم سریعا پالتو شو پوشید و می خواست خدا حافظی کنه که عمو مک گفت ممنون از یادداشتت .روی میزم بود .راستی این همون گلی بود که
تو گوشه پنجره اتاقم کاشتیش .
ببین چقدر خوب رشد کرده .
راستی اون کتابم مال خودت .تو بیشتر از من اون رو لازم داری .
آلیس گفت ممنون من باید برم خداحافظ.
آلیس به سمت خونه حرکت کرد
اما از حیاط خونه بیرون نرفته بودکه دوباره دل درد شدیدی رو احساس کرد .
اینبار همراه با ضعف و سرگیجه بود ...
نمیدونست باید چی کار کنه ؟
یکدفعه متوجه شد عمو از پشت پنجره نگاش میکنه
وبهش لبخند میزنه .
دیگه نتونست پنهان کنه ویکدفعه روی زمین پخش شد .
عمو با تعجب اومد تو حیاط ...
آلیس خوبی ؟
آلیس : نه دلم خیلی درد میکنه .
خیل خوب باشه .
بیا توخونه .
عمو کمکش کرد و آلیس اومد تو خونه .
آلیس وقتی به خونه رسید روی تخت دراز کشید
وبازهم به شکم خوابید .
عمو :خیل خوب آلیس میخوام معاینت کنم .باشه
پس برگرد ؟
-نمیتونم.
ازکی اینطوری شدی ؟
_نمیدونم.
چه غذایی خوردی ؟
_نمیدونم.
باشه .مثل اینکه نمیخوای بگی ...
باشه .نگو .
همونجوری که هستی پس بمون تا آمپولتو بزنم .
آلیس:_آمپول ؟خیل خوب باشه، میگم .
از دیروز اینطور شدم ولی الآن خیییلی شدید شده .
دور نافم خیلی درد میکنه .یهو شدید میشه .
تهوع دارم .از صبح یکدفعه استفراغ کردم ودیگه چیزی نخوردم .ضعف دارم و سرمم گیج میره .ازدیروز نتونستم یه لقمه غذا بخورم .
مک:_تبم که داری ...
خیل خوب الآن معاینت میکنم ببینم اوضاع چه طوره .
بعد از اتمام معاینه .
آلیس:عمو مک ،کتابم ؟
که ناگهان در باز شد و دختر عموی آلیس مارولا وارد اتاق شد و گفت :بابا جون فکر کنم کنم کتابتو تو حیاط جاگذاشتی .ایناهاشش .
دکتر مک:مارولا دخترم ممنون که آوردیش .
بیا اینم کتابت آلیس.
آلیس :من باید برم خونه ،عمو .
عمو :با این حالت کجا میخوای بری ؟
عمو اقدامات درمانی رو انجام داد و آلیس آروم خوابید .
وقتی بیدارشد
یه سرم تو دستش دید و ساعت ۷ شب بود
اتاق هم تاریک بود
بلند شد و لامپ و روشن کرد،سِرم رو درآورد
کتاب و وسایلشو جمع کرد
پالتو شو پوشید و به سمت پذیرایی رفت .
زن عمو لابینات تو پذیرایی نشسته بود .
اون وکیل باتجربه ای بود .
روبه آلیس کرد و گفت :سلام آلیس جان چه طوری؟
آلیس سلام و احوال پرسی کرد
و بعد گفت خوبم باید برم .
در حال رفتن بود که زن عمو اومد پیشش ،عزیزم
امشب رو اینجا بمون چه عجله ایه فردا میری خونتون .
آلیس جان حالت خوب نیست عزیزم تب داری ....
آلیس گفت : نه خوبم و به سمت خونه راه افتاد ...
همونجا بود که عمو مک از پله ها اومد پایین وروبه لابینات کرد و گفت : رفت ؟
لابینات : آره
مک:چرا گذاشتیش بره ؟آخه حالش خوب نبود .
آلیس به خونه رسید .
آخیش بالاخره رسیدم خونه .
خوب این کتاب چی نوشته ؟
و مشغول مطالعه شد .
عجب پس که اینطور ...
فردا صبح بعد از مطالعه کتاب
گل مور نظر خودش رو انتخاب کرد
و مشغول کاشتنش شد .
بهش آب داد و ازش مراقبت کرد تا روز مسابقه .
روز مسابقه گل رو روی جایگاه گذاشت .
و جزو گلهای محبوب انتخاب شد
و جایزه ی یک باغچه ی بزرگ گل رو از آن خودش کرد.
اون گل رو به عموی خودش هدیه داد .
و یک نمایشگاه بزرگ تو اون باغچه گل افتتاح کرد.