بهار
خواندن ۱۰ دقیقه·۳ ماه پیش

دو دوست

آرام آرام فصل بهار نزدیک میشد و شکوفه هاروی درختان پدیدار میشدند

جویبار ها از کوه ها سرازیر بودند و صدای بلبل ها

و قناری ها آواز جنگل بود

فضایی بکر ودوست داشتنی ...

مینو خانم مادر عسل تدارک کیک دیده بود

و قرار بود جشن تولدی رو در وسط جنگل برای عسل بگیرند

عسل تازه ۱۰ سالش شده بود و تمام دوستاشو به این مراسم دعوت کرد

بچه ها برای عسل کادو خریدن ...

یکی کش مو خرید

یکی نقاشی برای عسل کشید

یکی کارت پستال درست کرد

یکی جامدادی درست کرد

بعضی هم نمایش تئاتر آماده کرده بودند

و....

هدیه های کادو کرده و جذاب روی میز چیده شد

بچه ها روی صندلی نشستند ...

و دست زدند

تولد تولد ت مبارک ...

بیا شمع هارو فوت کن تا صد سال زنده باشی ...

بچه ها نمایش اجرا کردند

خندیدند و دست زدن و گل گفتن و شعر خوندن ...

تا نوبت به کیک رسید

کیک و بیار ،شمع و بزار و فوت کن ...

شمع رو کیک رو فوت کردن و یه دست و جیغ و هورای محکم کشیدن ...

باهم عکس گرفتن و رفتن لب رود خونه بازی کردن .....

کلی هم و خیس کردن

هوا ملایم و بهاری بود

همه رفتن زیر آفتاب و خشک شدن ...

بعد هم رفتن خونه ...

فقط عسل موند و پانیذ

پانیذ همسایه دیوار به دیوار عسل و دوست صمیمی اون بود

میزو باهم مرتب کردن

بعدهم رفتن خونه درختی وسط جنگل ...

مینوخانم مادر عسل به دنبال عسل می گشت

اینورو بگرد

اونور و بگرد ...

خبری از عسل نبود که نبود

و جالبتر اینکه کادو ها هم نبود ...

عسل و پانیذ تو خونه درختی مشغول باز کردن

کادو ها شدن ...

از اونجا که خونه درختی لبه ی رودخونه بود

خودکار های رنگی تو رود خونه افتادن

هردو به دنبال جریان آب پیش رفتن

آب میرفت و خودکار های رنگی ...

عسل می دوید ...

خوشبختانه خودکارها لبه یه سنگ گیر کردن ..

پانیز چوب بلندی آورد

ولی لبه چوب به خودکارها نرسید

اونا لبه چوب باشال شون به یه چوب دیگه وصل کردن ...

و خیلی آروم

خودکار های رنگی رو به سمت خودشون کشیدن

تو نزدیک های اومدن بود

عسل دستشو دراز کرد که

برداره ،از دستش سر خورد و افتاد تو رودخونه

عسل شنا کرد و خودشو از رودخونه نجات داد

ولی خودکارها غیب شدن ...

عسل بی خیال نشد رفت جلوتر ...خبری نبود

رفت عقب تر ..

بازم خبری نبود ..

برگشت سمت خونه درختی و ازاونجایی که خوابش میومد

گرفت خوابید

پانیذ لب رودخونه خودکارهارو دید

به دنبال عسل می گشت ،

چون چوب دست اون بود ..

رفت خونه درختی

چوب و برداشت و خودکارهارو نجات داد

پانیذ برگشت خونه درختی ...

خودکارهارو گذاشت تو کیفش و گرفت خوابید

اونا از صبح زود بیداربودن ...

بعد ازظهر دلچسب رو چرت درست و حسابی زدن ....

وقتی پانیذ بیدارشد عسل نبود

خودکار ها تو کیف پانیذ بود

پانیذ رفت لب رودخونه

صدا کرد عسل

عسل گفت من اینجام

یوهو ..

گفت کجا

گفت بالا سرت

ببین چه قد ترشن این گیلاسا ..

پانیذ گفت خودکاراتو پیدا کردم ،

گفت کجا بود ؟

گفت یه جایی بود دیگه ...

ایناها

گفت دامنتو بازکن گیلاس اومد تو دامنت

گیلاس ها تو دامن پانیذ جا شدن

دامنش سبز بود رنگ گیلاس شد و قرمز ...

اونا شکوفه گیلاس و به روسریشون گیره زدن

لپ هاشون سرخ شده بود و

و خود گیلاس شده بودن

عسل رفت لب رودخونه گیلاسا رو شست

ولی پانیذ با آب معدنی که داشت گیلاس های خودشو شست متوجه شستن عسل نشد.


و دولپی خوردن ...

چه قد حال داد ...

شب که شد عسل دل درد گرفت

به هیچ کس هیچی نگفت ...

فکر کرد خودش خوب میشه...

و راستشو بخواین از آمپول خوشش نمیومد...

دلشو محکم گرفت و تا صبح دو بار استفراغ کرد

و تب کرد ...و نتونست درست بخوابه

دل درد از خواب بیدارش میکرد...

نمی خواست به مادرش چیزی بگه ..

داداش پانیذ دکتر بود و عسل این موضوع رو نمی دونست

فردا صبح ،رفت خونه پانیذ دوستش ...

و تو اتاق مشغول بازی شدن ...

عسل هی بی حال میشد ..

دوباره خودشو جمع میکرد برای بازی ...

نمی خواست آمپول بزنه ولی جایی گیر کرد که دقیقا

وسط همون جایی بود ، که آمپول هم اونجا بود...

خلاصه بی حال میشد و...

خودشو جمع می کرد

تا اینکه داداش پانیذ آرین ،از دور دید ...

حال عسل خوب نیست ...

به پانیذ گفت اسم دوستت عسله دیگه ،خوبی عسل خانوم؟

عسل خندید :گفت خوبم ...

دستش و گذاشت رو پیشونی عسل ..

گفت چه قد تب داری، شما ..

پاشو برو پانیذ جان تشت آب بیار دوستتو پاشویه کنیم..

یه دکتر بازی باهم افتادیم آبجی ...

عسل میگفت خوبم نمیخواد آخه..

و می خندید

بعد از دکتر بازی

گفت

از آمپول که نمی ترسی عسل خانم ؟

عسل نگاهی کرد و گفت

من آمپول نمیزنم ...

گفت آش کشک خالته بخوری پاته

نخوری پاته ...

بزنی سه سوت خوب میشی ...

برگرد لطفا ...

گفت نه نمیخوام...بزنم .

گفت امتحانش ضرر نداره

تحش دو تا جیغ میزنی بعدش خوب میشی

اینجاجیغ زدن آزاده و خندید ...

آفرین، برگرد ..

برنگشت...

آخه دختری که از درخت میره بالا

چرا باید از آمپول

بترسه ؟

مگه ترس داره آمپول ؟

خوب جاشو برات بی حس می کنم....قبول ؟

خلاصه بعد یه ربع صحبت کردن بالاخره...

برگشت و زد

عسل خوب نشد ...

بعدهم رفتن بیمارستان و عسل بستری شد

داداش پانیذ به مادرعسل زنگ زد...

و مادرش اومد

همونشب هم خوب شد و مرخص شد .

و صبح رفت خونه درختی و باز مشغول گیلاس خوردن

شد فکر نمی کرد

مشکل از گیلاسا باشه

و واقعا هم نبود

پس مشکل از چی بود ؟

دل درد عسل اونشب هم زیاد شد

صبح که پانیذ اومدخونه عسل برای بازی

دید بازم دل درد داره ...

هرچند عسل قایم میکرد و نمیخواست بگه

پانیذ گفت ..

میخوای به داداشم آرین ، بگم بیاد

گفت نه ممنون

گفت مامانت میدونه دوباره دل درد گرفتی؟ ،رنگت پریده .....حالت خیلی بده ها ...

عسل گفت تو هم از اون گیلاسا خوردی؟

پانیذ گفت آره ولی چیزی نشدم..

گفت پس چرا من اینطور شدم؟

پانیذگفت : با کدوم آب شستی ؟

عسل گفت: با آب رودخونه ...

پانیذ گفت: اِه ،آب رودخونه که بهداشتی نیست

ازلابه لای مزرعه ها میگذره آلوده به کود و سموم کشاورزیه ....

من باشیشه آب معدنی شستم...

می دونستم آب شرب نیست ...

تازگیا مسیر رودخونه اینطور شده قبلا اینطور نبود

و مستقیم از کوه میومد ...

عسل گفت چرا نگفتی خوب ؟

گفت من از کجا می دونستم تو میخوای با آب رودخونه بشوری، خوب ...؟

راستی اتاقت چه قد مرتبه ...


عسل گفت...

همین الآن مرتب کردم

ظرف های صبحونه رو هم شستم ...

پانیذ:با دل درد این همه کار کردی ؟

عسل :میگیره ،ول میکنه ...خوب یکسره نمیگیره ...

آخ...

دوباره شروع شد ، پیچ میزنه دلم ...

درد دارم پانیذ.....

پانیذگفت بزار زنگ بزنم داداشم ..

عسل گفت نه نمیخواد ...

داداشت الآن میگه جراحی ...

پانیذ خندید و گفت بی خیال بابا ..

اینطوری نیست که یه دفعه ببرنت اتاق عمل

دارو داره خوب میشی ...خوب ..

به مادرت چی بگم ؟

عسل گفت :وِل کن پانیذ ، من میگم بیمارستان نمیخوام...

تو بگو به کی بگم ....به اون بگم به این بگم...

خودم خوب میشم.

پانیذ گفت :این نه، اون نه...

چای نبات و که میخوای دیگه ؟

عسل گفت: متاسفم هرچی میخورم بالا میارم ...

پانیذ گفت :مادرت خونست؟

عسل گفت نه رفت باغ میوه بچینه ...

پانیذ گفت باشه پس من رفتم

بعداز ظهر میام پیشت البته اگه زنده بودی و خندید ...

بعد از ظهر شد...

پانیذ اومدو گفت : مادرت فهمید مریضی ؟

عسل :نه چرا باید بفهمه ....

تو خیلی کنجکاوی رفیق ...باید از همه چی سر در بیاری ..

مادرم مشغول مربای گیلاسه

دودقیقه اومد سبد برداره

رفت باغ دومرتبه ..

پانیذ گفت: دل دردت خوب شد ؟

عسل گفت: نمیدونم پانیذ جان

فکر کنم ،تورو میبینه یهو میگیره ...

ولی خیلی درد دارم واقعیتش پانیذ ...

میگیره محکم میگیره

بعد چند دقیقه وِل میکنه...

پانیذ:زنگ بزنم به داداشم ؟دیگه ؟

عسل :نه

پانیذ :میزنم ،میاد خوب میشی ...

خوشم میاد ، دکتر بازی ..

عسل گفت: زنگ نزنی پانیذ،نمیخوام بیمارستان برم دوباره ...

پانیذ :فکر کنم دیگه اومده باشه خونه ، بوق....

برداشت،

الو داداش، سلام، یه مریض در حال مرگ داریم...

که اتفاقا از بیمارستانم خوشش نمیاد ..

صدای عسل میومد :کجا من در حال مرگم؟پانیذ

پانیذ گفت: میگم که بیاد کمکت خوب ......

داداشش گفت : سلام ، اسمش چند حرفیه ؟

تو جیب جامیشه ؟

پانیذ: اسمش که سه حرفیه...

ولی توجیب فکر نکنم جا بشه ...

مگه تو بیماراتو تو جیبت می کنی ...؟

و خندید

آرین گفت :کجایی ؟با مریض در حال مرگ؟

پانیذ گفت :تو کجایی ؟

گفت :خونه، همین الان از بیمارستان اومدم خونه ..

پانیذگفت: اسمشو که خودت باید بگی ، بغل دستتم بیا که حالش بده...

تب و لرز داره ، باز بی حال شده ..

ضمنا از آمپول هم مجددخوشش نمیاد ...خودم بهت زنگ زدم ،نمیخواست بهت بگم ..دوبار گوشی و از دستم گرفت ...

حالا اسمشو فهمیدی ؟

آرین گفت :بله معلومه، عسل خانم....

دوستت...

دودقیقه بعد آرین ،پشت در بود .....


آرین گفت: به به عسل خانوم؟خوبی به سلامتی

....چیزی نیست خوب میشی ...

کجات درد داره ؟عسل :سردرد دارم و دلم خیلی درد داره...

استفراغ؟عسل :از صبح چهار مرتبه آب میخورم بالا میارم ... معده که نیست اتوبان یکطرفه ست ...

اسهال ؟ عسل :شدیده

چی خوردی ؟عسل :هیچی تهوع دارم فقط

پانیذ گفت: آب رودخونه خورده ...

آرین :آب رودخونه ؟چه طور آبی بوده ؟

پانیذ :غیر شرب بوده باهاش گیلاس شسته و خورده ...


آرین :پانیذ یه شیشه از اون آب رود خونه واسم بیار لطفا

آرین :برگرد..مجدد آمپول داری عسل خانوم ..

عسل نمیشه بدون آمپول ؟

باقرص مثلا یا شربت ..

آرین: شما برگرد ،

آفرین، تموم شد، دیدی درد نداشت ...

دومیشم هست

خوبه ، اینبار چیشده که همکاری می کنی ؟

ماه از کدوم سمت در اومده ...؟

عسل :از سمت معدم اشتباهی از اونجا در اومده

که انقد میگیره ...

...یه سرمم داری ...

هیچی نیست ،خوب میشی

چشم هاتو ببند بگیر بخواب ...


پانیذ یه چای نبات آورد ...

و رو میز گذاشت ..

عسل گفت نمیخوام ممنون پانیذ،

آرین گفت بعد خواب حتما بخور که برات خوبه ...

مطمئن باش بالا نمیاری اینبار، تو معدت می مونه ...

آرین :

برو باغ آبجی ،

به مادرش خبر بده ، مامیریم، مراقب دوستت باشه ... که بی حاله

یه سر هم مادرش بیاد خونه ما

نسخه شو بنویسم ..

...

دوساعت دیگه حالت اگه بدتر شد حتما برو بیمارستان، عسل ...

ورفت ..

پانیذ به مادر عسل گفت ،

مادر عسل دستش حسابی بند بود

و مشغول مربا

گفت قربون دستت اگه کاری نداری ،

مراقب دوستت باش...

یک ساعت دیگه ، اینجا کار دارم ...

پانیذ گشتی تو باغ زد و گفت :

ماشالله باغ قشنگی شده ...

بوی خوش گل های رزو محمدی فضای باغ رو پر کرده بود ...

پانیذ رفت خونه ،پیش دوستش و یک بوم نقاشی داشت

و مشغول نقاشی شد

تمام آنچه که توی باغ دیده بود به تصویر کشید

نقاشی بسیار زیبایی شد ....

عسل بیدار شد ..

سرم تموم شده بود و پانیذ مشغول در آوردن سرم شد ...

به عسل گفت خوبی ؟

و عسل گفت

فک کنم : دیگه دل درد ندارم ...

آخه ،خواب خوبی بود ...

دست داداشت طلا ...

دیشب تاصبح نتونستم، درست بخوابم ...

الآن خوب شدم ...

دل درد ندارم..

در صدا کرد مینو مادر عسل بود که گفت

به به پانیذ جان ...

چه نقاشی کشیدی دختر...

این باغ مانیست هنرمند جان ؟

وای این جون میده برای اتاق پذیرایی ...

چه قدر میفروشی پانیذ جان .. ؟

خلاصه تابلو هم به فروش رفت ..

بعدبه عسل گفت :

خوبی ؟

عسل گفت بهترم مامان

مینو خانم یه شیشه مربای توت فرنگی از یخچال برداشت و گفت این مال شما و داداش گلتون ...

پانیذ گفت اتفاقا داداشم گفت میخواد که نسخه بده

بهتون و ...

مینو خانم رفت خونه پانیذ ولی داداشش بیمارستان

بود ...

پانیذ از مینو خانم پذیرایی کرد و گفت

فکر کنم آرین شیفت باشه

آرین گفت اگه حالش بدتر شد ببرین بیمارستان همین ...

ولی فعلا که خدا روشکر خوبه....




























شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید