ویرگول
ورودثبت نام
بهار
بهار
بهار
بهار
خواندن ۵ دقیقه·۲ روز پیش

کادوی چموش

زیر نورماه بود ...

ابر ها تکه تکه در حال پوشوندن صورت ماه بودند .

نسیم سردی از پنجره می آمد و برگ های گلدان دم پنجره

کاملا یخ زده بود .

نسیم سرد به صورت ملیزا خورد و اوهم بیدارشد

پنجره را بست و یکسره خوابید .

اما متوجه حضور گربه ملوس در اتاق خود نبود که از بیرون آمده بود .

اندکی گذشت .

نیمه های شب بود ..

که صدای باد ،جشن و هیاهوی بزرگی رو در بیرون خانه ساخته بود .

و باران شروع به باریدن کرد .

صبح شد و خورشید با آرامش از خواب ناز بیدارشد .

ملیزا هم بیدارشد

و ناگهان متوجه شد ،دستش چقدر قرمز شده .

اواصلا متوجه نبود

تا دستش رو برداشت ،ناگهان روی تختش یک جوجه گربه تازه متولد شده دید .

و یک گربه ی مادر ...

ملیزا متعجب شده بود .

این گربه ها از کجا اومدن ؟

یک لحظه درد دستش یادش رفت .

ولی چند لحظه گذشت ،متوجه شد که دستش دوباره

شروع به درد کرد .

وقتی به دستش نگاه کرد ،جای پنگول گربه بود .

اون گربه هارو توی سبد کرد و برد تو ی حیاط یه جای

گرم و نرم گذاشت و بهشون غذا داد.

ولی دستش کاملا قرمز بود ...

درد داشت و میخارید

مخصوصا اینکه حساسیت پوستی هم داشت .

اودستش رو شست و ضدعفونی کرد و بعدهم روی زخم روبست .

رفت تا بره بیرون و به کارش برسه .

که ناگهان همسرش در اتاق رو باز کرد .

ازسفر برگشته بود ،ولی اصلا قرار نبود این موقع برگرده

ملیزا سریعا رفت سرکارش و مشغول کارش توی باشگاه بدنسازی شد .اون مربی ورزش بود و خیلی خوب ورزش میکردو آموزش میداد.

باشگاه تمام شد ،ملیزا به خونه رسید

چیزی که روی میز شام دید

یه کادو بود .

همسرش توی اتاق مشغول درست کردن موهاش بود

و یه دفعه گفت پاشو بریم .

ملیزا: کجا ؟

مایکل: یه جای خوب ...

مثل رستوران .

ملیزا گفت من الان تازه از سرکار برگشتم میشه یه

ساعتی استراحت کنم بعد بریم .

مایکل ،باشه پس من میرم و بعد میام دنبالت .

یک ساعت گذشت ولی مایکل برنگشت .

و تقریبا ساعت ۹ شب اسمس داد من سوار قطار شدم

و رفتم ادامه ی سفرم .

کادو رو میتونی بازکنی همین الآن .

ملیزا گفت خوب کجا گذاشتیش ؟

گفت: کشوی کمد سمت راست .

خیلی عجیب بود

یه چیز متفاوتی بود .

سریعا باز کرد

و با یک خرگوش مواجه شد .

ملیزا خیلی خندید و پیامک داد و نوشت :متشکرم .

خیلی زیباست .

.

ملیزا خیلی خوش حال شد یه دوست جدید پیدا کرده بود.

ازفردا توی حیاط شروع کرد به ساخت لونه

هم برای خرگوش ،هم برای گربه کوچولوها .

خوب اولش هرچی خورده چوب بود ریخت وسط

اما بعد دید نه اره ای وجود داره ...

نه میخی ...

رفت حاضری از بیرون لونه خرید و توش رو پراز کاه کرد .

و خرگوش کوچولو رو گذاشت توش وجلوش آب و غذا گذاشت .

شب شد .

دوباره و نصفه شب بارون بارید ...

از صدای رعد وبرق ملیزا بیدارشد .

یه دفعه تو حیاط دید

لونه گربه و خرگوش پراز آب شده ...

و بارون شدیدا می باره ..

خرگوش پریده بود بالای لونه و اون گربه هم رفته بود رو

درخت .

پاشد رفت خرگوش رو گرفت آورد خونه و تو ی جعبه گذاشت وخشکش کرد و گرمش کرد .

ولی گربه ازروی درخت پایین نیومد که نیومد .

ملیزا رفت و روی تختش خوابید .

صبح که بیدارشد

خرگوش از جعبه بیرون پریده بود و رفته بود آشپزخونه

و همه چیزرو زیر و رو کرده بود .

وقتی وارد آشپزخونه شد خیلی تعجب کرد

اولش فکرکرد دزد اومده

و الآن یه جایی همین اطرافه

و داشت بهش میگفت تکون نخوری،که خودت میدونی ..

ولی یه ذره که گذشت دید آشپزخونه داره بهم ریخته تر میشه و یه خرگوش اونجا وایستاده وهمینجور نگاش میکنه ...

حالا ملیزا بدو خرگوش بدو ...

مگه وا ی می ایستاد ؟

از لوستر خونه بگیر تا مبل ها و تا فرش بالشت و کمد و

همه جا رفت ...الّا همون جایی که ملیزا بود .

کلّه خونه یکدفعه زیرو رو شد .

ولی خرگوش همچنان بالای کمد ،داشت به ملیزا می خندید ..

ملیزا با هرچی دم دستش بود امتحان کرد

که بتونه خرگوشه رو بگیره ...

ولی برفی خیلی چموش تر از اون حرفا بود .

ملیزا دیگه پاشد که ایندفعه بگیردش ..

رفت در کمد انباری رو باز کرد

و یه خروار وسیله دید ..

لابه لای اونها یه چیز خوبی دید

تور ماهیگیری ،بدو بدو رفت سمت اتاق

ولی خرگوش ..

رفته بود بالای کابینت های بالای آشپزخونه .تقریبا بلند ترین قسمت خونه ..

و هرچی دکور اونجا بود رو کامل پرتاب کرده بود

پایین .همه هدیه های دکوری که مایکل بهش داده بود

همه پخش زمین خورد شده بودند .

ملیزا خندید ،گفت برفی جون حالا که جایی رفتی

که دستم بهت نمیرسه ،صبر میکنم گشنه شی تا خودت بیای پایین .و به برفی لبخندمهربانانه ای زد.

من برم که کلی باید تمیزکاری و مرتب کاری کنم خونه رو .

برفی با شوق و اشتیاق ملیزا رو تماشا میکرد ...

وملیزا تمامی ریخت و پاش های آشپزخونه و سالن پذیرایی و اتاق خواب رو جمع کرد و خونه رو عین دسته گل کرد .

رفت یه سر به برفی زد و دید میخواد بیاد پایین

ولی انگار اون بالای کابینت گیر کرده ...

ملیزا بلند ترین چوبی که داشت رو برداشت و روی نردبون

رفت بالا و به برفی گفت بیا رو چوب ،برفی جون بیا ...

برفی آروم رفت رو چوب و بالاخره ملیزا موفق شد

بگیردش ...

ساعت رو نگاه کرد و دید بله غروب شده و از صبح

مشغول ریخت و پاش جمع کردنه برفیه.

اسمس مایکل بود و نوشته بود که :

ببخشید خانوم گفتم کشوی سمت چپی کادوی شماست؟

نه کشوی سمت راستی توش کادو ت بوده ،اون خرگوشه

کادوی داداشمه. من امشب میام .

گربهداستانخرگوش
۳
۰
بهار
بهار
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید