ویرگول
ورودثبت نام
بهار
بهار
بهار
بهار
خواندن ۴ دقیقه·۱ روز پیش

گوساله شیرین

شیرین دختری مهربان بود که در یک مزرعه ی کوچک

در یک کوهستان خوش آب و هوا زندگی میکرد

اوبه پخت شیرینی و کیک علاقه داشت .

وبا ذوق خاصی آنهارا میپخت طعم هارا مخلوط میکرد و تجربه میکرد .دنیای کودکی اش در کنار مادرش مشغول پخت شیرینی وکسب تجربه و مزه و صدالبته لذت بردن ازدنیای جذاب پخت شیرینی و کیک ، می گذشت .

کمی بزرگتر که شد .

او همه ی پس اندازش رو جمع کرد و تصمیم گرفت دو عددگوساله بخرد.بنابراین رفت و برای خرید اقدام کرد .

چه گوساله های زیبایی خرید .

روزها گذشت و گذشت و گوساله های شیرین بزرگ شد و

تبدیل به گاو شیرده شد .

شیرین هنوز هم عاشق پخت کیک و شیرینی بود ووقتش را صرف اینکار هم میکرد .

او از فروش شیرها و فراورده های اونها و دوتا گاو و گوساله هایی که بدنیا آورده بودند .توانست مغازه ای رو به راه بندازه .و دوره کیک و شیرینی رو بگذرونه و با پخت انواع کیک و شیرینی آشنا بشه .مغازه ای کوچک در وسط یک منطقه ی خوشگل و جذاب و خوش آب و هوا....

در کنار گلها و شرشر آبشار و...

و شروع به پختن انواع شیرینی و کیک کرد .

اوهمیشه خلاقانه آشپزی میکرد و همیشه محصولاتش خاص و منحصر بفرد و امضای خود شیرین رو داشت .

هرکدام یک طعم و مزه ای داشتند و تو رو به دوران ناب کودکی میبردن .

همان لحظه ای که برای اولین بار تجربه طعم شیرین رو داشتی ...

و بوی خوش شیرینی ها با عطرهای جادویی گیاهان خاص روی تپه و نوع پخت آرام و باحوصله وبا عشق شیرین

اونها روکاملا ، بی نظیر کرده بود ...

تا آنسوی تپه ها بوی خوشمزگی کیک و شیرینی ، پر میکشید ..

کم کم مغازه ی شیرین پر مشتری شد .

کیک ها وشیرینی ها ، برای تولد ،سالگرد ازدواج ،مراسم عروسی ،هدیه و....

تند تند فروش می شدند .

بعد از چهارماه شیرین به تنهایی نمی توانست از پس مشتری ها

برآید .بنابراین تصمیم گرفت به دنبال افرادی باشد که به دنبال کار هستند .

و یک تابلوی زیبا روی مغازه اش گذاشت .

افراد زیادی بی توجه عبور می کردند تا اینکه یک دختر

وارد شد و یک کیک زیبا در دستش بود .

اوگفت که این کیک رو خودش پخته .شیرین طعم کیک رو چشید ،عالی بود ...

نام دختر رو پرسید .لعیا بود .

او از لعیا خواست تا داخل بیاید و آموزش کار با دستگاه ها رو یاد بگیرد .

لعیا کم کم یادگرفت و یک حجمی از کارها کم شد .

اما باز سفارش ها زیاد بود .

و هنوز تابلو جذب نیرو فقط مورد توجه جناب باد بود .

شیرین چاره ای نداشت .

بخشی از سفارش هارو کنسل کنه .

حداقل به مدت محدود .

افراد زیادی می آمدن و میرفتن و شیرین تا اطلاع بعدی

سفارش جدید کیک نداشت .

تا دو نفرنیروی کار ، بالاخره آمد و فورا استخدام شد .

سفارشات دوباره شروع شد و شیرین بعد از گذشت روزها توانست

افراد بیشتری رو هم مشغول به کار کنه.

و شعبه دوم خودش رو افتتاح کرد ،

بعد از پایان یک روز کاری، سرش رو کنار بخاری گذاشت

و در همان اتاق استراحت محل کار، آرام خوابید .

تقریبا یک چُرت کوتاه

وقتی بیدارشد

همه جا تاریک بود

اما تا چراغ را روشن کرد

کوهی از برف شادی روی سرش خالی شد .

امروز تولدش بود

اما او خیلی غافلگیر شد .

همه ی بچه های دو شعبه اش، در کنارهم برایش

جشن تولد گرفته بودند .

و یک کیک بزرگ باتعدادی شمع پخته بودند .

خیلی زیبابود .لحظه ای که شیرین ،شیرینی آن لحظه را لمس کرد.

شیرین خوش حال شد .

و حسی نو و تازه تجربه کرد .

واقعا تیم کاری خوش حال و شاد و خوبی داشت درست مثل خودش مهربان و کاری و شاد.

جشن شان که برگزار شد .

کادو های زیادی ، دریافت کرد

کادو های کوچکی که دریایی از محبت بودند .

همان لحظه بود که ایده جدید به ذهن شیرین هجوم آورد.

ایده ای که به شدت استقبال شد .

اواز این به بعد کیک هایی رو تولید میکرد که خیلی متمایز و خاص بود .

وطعم های کاملا بی نظیر ی داشت ...

عطر کیک ها بهترین حس دنیا بود.

کیک ها اینبار کاملا متفاوت بودند و اختراع خود شیرین بود .این مدل کیک با این طعم و بافت هیچ کجای جهان وجود نداشت به جز در فکر شیرین .

رویه آنها کاملا ژله ای ترش گونه ، مخملی با حالت مذاب ،اما داخلش یک مایه نرم خامه ای طور که حالت

کاکائویی پاستیلی داشت که تا داخل دهان میرفت عطر و طعمش

روی زبان تا خود هیپوتالاموس مغز جشن شادی و خوشمزگی به پا میکرد .

دستور پختی که اختراع شیرین بود و ناگهان شعبه دوم ازآن به بعد از شدت مشتری های زیاد منفجر شد .

انفجاری که دود آن به شکل هدیه به همه جا رفته بود .

همه دنبال این طعم جذاب و نو بودند .

شیرین به خاطر حجم زیاد از مشتری ها

چاره ای نداشت که فقط همان مدل کیک را تولید کند .

ومابقی سفارش هارا کلا تعطیل کند .

بعد از مدت زمان چند ماه ،

او یک کارخانه افتتاح کرد و حالا در مقیاس بزرگتری این ایده جذاب تولید و به دست مشتری میرسید.

کارخانه تعداد زیادی از افراد آن منطقه را مشغول به کار کرد و بساط بیکاری کلا از آن منطقه برچیده شد .

کیکجذب نیرومغازهداستان
۳
۰
بهار
بهار
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید