شیرین دختری مهربان بود که در یک مزرعه ی کوچک
در یک کوهستان خوش آب و هوا زندگی میکرد
اوبه پخت شیرینی و کیک علاقه داشت .
وبا ذوق خاصی آنهارا میپخت طعم هارا مخلوط میکرد و تجربه میکرد .دنیای کودکی اش در کنار مادرش مشغول پخت شیرینی وکسب تجربه و مزه و صدالبته لذت بردن ازدنیای جذاب پخت شیرینی و کیک ، می گذشت .
کمی بزرگتر که شد .
او همه ی پس اندازش رو جمع کرد و تصمیم گرفت دو عددگوساله بخرد.بنابراین رفت و برای خرید اقدام کرد .
چه گوساله های زیبایی خرید .
روزها گذشت و گذشت و گوساله های شیرین بزرگ شد و
تبدیل به گاو شیرده شد .
شیرین هنوز هم عاشق پخت کیک و شیرینی بود ووقتش را صرف اینکار هم میکرد .
او از فروش شیرها و فراورده های اونها و دوتا گاو و گوساله هایی که بدنیا آورده بودند .توانست مغازه ای رو به راه بندازه .و دوره کیک و شیرینی رو بگذرونه و با پخت انواع کیک و شیرینی آشنا بشه .مغازه ای کوچک در وسط یک منطقه ی خوشگل و جذاب و خوش آب و هوا....
در کنار گلها و شرشر آبشار و...
و شروع به پختن انواع شیرینی و کیک کرد .
اوهمیشه خلاقانه آشپزی میکرد و همیشه محصولاتش خاص و منحصر بفرد و امضای خود شیرین رو داشت .
هرکدام یک طعم و مزه ای داشتند و تو رو به دوران ناب کودکی میبردن .
همان لحظه ای که برای اولین بار تجربه طعم شیرین رو داشتی ...
و بوی خوش شیرینی ها با عطرهای جادویی گیاهان خاص روی تپه و نوع پخت آرام و باحوصله وبا عشق شیرین
اونها روکاملا ، بی نظیر کرده بود ...
تا آنسوی تپه ها بوی خوشمزگی کیک و شیرینی ، پر میکشید ..
کم کم مغازه ی شیرین پر مشتری شد .
کیک ها وشیرینی ها ، برای تولد ،سالگرد ازدواج ،مراسم عروسی ،هدیه و....
تند تند فروش می شدند .
بعد از چهارماه شیرین به تنهایی نمی توانست از پس مشتری ها
برآید .بنابراین تصمیم گرفت به دنبال افرادی باشد که به دنبال کار هستند .
و یک تابلوی زیبا روی مغازه اش گذاشت .
افراد زیادی بی توجه عبور می کردند تا اینکه یک دختر
وارد شد و یک کیک زیبا در دستش بود .
اوگفت که این کیک رو خودش پخته .شیرین طعم کیک رو چشید ،عالی بود ...
نام دختر رو پرسید .لعیا بود .
او از لعیا خواست تا داخل بیاید و آموزش کار با دستگاه ها رو یاد بگیرد .
لعیا کم کم یادگرفت و یک حجمی از کارها کم شد .
اما باز سفارش ها زیاد بود .
و هنوز تابلو جذب نیرو فقط مورد توجه جناب باد بود .
شیرین چاره ای نداشت .
بخشی از سفارش هارو کنسل کنه .
حداقل به مدت محدود .
افراد زیادی می آمدن و میرفتن و شیرین تا اطلاع بعدی
سفارش جدید کیک نداشت .
تا دو نفرنیروی کار ، بالاخره آمد و فورا استخدام شد .
سفارشات دوباره شروع شد و شیرین بعد از گذشت روزها توانست
افراد بیشتری رو هم مشغول به کار کنه.
و شعبه دوم خودش رو افتتاح کرد ،
بعد از پایان یک روز کاری، سرش رو کنار بخاری گذاشت
و در همان اتاق استراحت محل کار، آرام خوابید .
تقریبا یک چُرت کوتاه
وقتی بیدارشد
همه جا تاریک بود
اما تا چراغ را روشن کرد
کوهی از برف شادی روی سرش خالی شد .
امروز تولدش بود
اما او خیلی غافلگیر شد .
همه ی بچه های دو شعبه اش، در کنارهم برایش
جشن تولد گرفته بودند .
و یک کیک بزرگ باتعدادی شمع پخته بودند .
خیلی زیبابود .لحظه ای که شیرین ،شیرینی آن لحظه را لمس کرد.
شیرین خوش حال شد .
و حسی نو و تازه تجربه کرد .
واقعا تیم کاری خوش حال و شاد و خوبی داشت درست مثل خودش مهربان و کاری و شاد.
جشن شان که برگزار شد .
کادو های زیادی ، دریافت کرد
کادو های کوچکی که دریایی از محبت بودند .
همان لحظه بود که ایده جدید به ذهن شیرین هجوم آورد.
ایده ای که به شدت استقبال شد .
اواز این به بعد کیک هایی رو تولید میکرد که خیلی متمایز و خاص بود .
وطعم های کاملا بی نظیر ی داشت ...
عطر کیک ها بهترین حس دنیا بود.
کیک ها اینبار کاملا متفاوت بودند و اختراع خود شیرین بود .این مدل کیک با این طعم و بافت هیچ کجای جهان وجود نداشت به جز در فکر شیرین .
رویه آنها کاملا ژله ای ترش گونه ، مخملی با حالت مذاب ،اما داخلش یک مایه نرم خامه ای طور که حالت
کاکائویی پاستیلی داشت که تا داخل دهان میرفت عطر و طعمش
روی زبان تا خود هیپوتالاموس مغز جشن شادی و خوشمزگی به پا میکرد .
دستور پختی که اختراع شیرین بود و ناگهان شعبه دوم ازآن به بعد از شدت مشتری های زیاد منفجر شد .
انفجاری که دود آن به شکل هدیه به همه جا رفته بود .
همه دنبال این طعم جذاب و نو بودند .
شیرین به خاطر حجم زیاد از مشتری ها
چاره ای نداشت که فقط همان مدل کیک را تولید کند .
ومابقی سفارش هارا کلا تعطیل کند .
بعد از مدت زمان چند ماه ،
او یک کارخانه افتتاح کرد و حالا در مقیاس بزرگتری این ایده جذاب تولید و به دست مشتری میرسید.
کارخانه تعداد زیادی از افراد آن منطقه را مشغول به کار کرد و بساط بیکاری کلا از آن منطقه برچیده شد .