برگِ زردی بیصدا چرخید و روی نیمکت افتاد. باد سردِ آخرهای پاییز از میان شاخههای لخت درختان گذشت و زوزهی کوتاهی در فضای خالی پارک پیچید. سکوت سنگین بود. صدای خشخش برگها زیر پای عابری که با عجله از کنارش گذشت چند لحظه در هوا معلق ماند.
تاب خالی کنار زمین بازی آرام عقب جلو میرفت؛ انگار کودکی هنوز رد شادیهایش را جا گذاشته باشد.
روی نیمکت، مرد کمی خودش را جمعتر کرد؛ انگار سرما قصد داشت از تکتک درزهای کت کهنهاش نفوذ کند. پارک از همیشه بیروحتر بود و همین خلوتی، سنگینی آن روز را دوچندان میکرد. سنگینتر از هر باری که تا به حال بر دوش کشیده بود.
چهرهی زنی در ذهنش ظاهر میشد که با نگرانی نگاهش میکرد؛ زنی که میگفت در خانه حتی لقمهای برای خوردن پیدا نمیشود. تصویر دختری بیمار پیش چشمانش جان میگرفت؛ دختری که نیاز به دکتر و دارو داشت و پولی نبود. بعد پسرکی گریان به خانه میآمد که معلمش بهخاطر نداشتن دفتر و مداد سر او داد کشیده بود.
سقف خانهای که ترک برداشته بود و هر لحظه ممکن بود فرو بریزد… خاطراتی که چون حلقههای زنجیر دور ذهنش حلقه زده بودند.
دستان یخزدهاش را به هم مالید و روی نیمکت کمی جابهجا شد. کت فرسودهاش را محکمتر دور خود پیچید تا شاید سرمای سوزناک کمتر به استخوانش نفوذ کند. قطرهای ریز از بینیاش چکید و با پشت دست پاکش کرد.
انگشتان سیاه و زمختش در لابهلای موهای ژولیده و خاکگرفتهاش گم شد. روزگاری جوانی بود آراسته و مرتب؛ اما حالا بوی تند بدنش اجازه نزدیک شدن به کسی نمی داد ، و انعکاسش در هر شیشهای از شهر برای خودش هم غریبه شده بود.
در یک لحظه، حقیقت چون ضربهای سنگین بر ذهنش فرود آمد:
هیچگاه ازدواج نکرده بود. زنی نبود. دختری نبود. پسری نبود.
خانهای هم هرگز نداشت.
تمام آن نگرانیها… تنها سایههایی بودند از زندگیای که میتوانست داشته باشد؛ آرزوهایی که با امید ساخته بود و یکییکی محو شده بودند.
در سکوت نشسته بود. خودش مانده بود و بقایای رویایی که زمانی به آن دل بسته بود؛ رویاهایی که با لغزیدنش به سمت اعتیاد، از ریشه خشک شده و فرو ریخته بودند.
ح . زارعی