حسین زارعی·۴ روز پیشبازجویی در حمام عمومیاکنون که به نیمهی خاکستری عمر رسیدهام، هنوز هم از حمام رفتن بیزارم؛ هنوز هم هر بار باید خودم را با زور وادار کنم زیر دوش بروم.این دلزدگی…
حسین زارعی·۱۳ روز پیشدلدادهٔ آواره عصرگاه یکی از روزهای آخر تابستان بود؛ من و دوستم در یکی از محلههای حاشیهای شهر قدم میزدیم. شهر با سرعتی عجیب، با این ساختوسازها، در حا…
حسین زارعی·۱۳ روز پیشاعتیادبرگِ زردی بیصدا چرخید و روی نیمکت افتاد. باد سردِ آخرهای پاییز از میان شاخههای لخت درختان گذشت و زوزهی کوتاهی در فضای خالی پارک پیچید. س…
حسین زارعی·۵ ماه پیش«معلمی که نقش بازی نکرد»صبحهای زمستان همیشه دیرتر از بقیه به مدرسه میرسید. برف که میبارید، دانههای ریزش روی پالتوی خاکستریاش مینشستند، وقتی از درِ حیاط وارد…
حسین زارعی·۵ ماه پیشتجدید خاطره «صدای عصا روی چوب»هر ماه، درست مثل ساعت، پیرمرد میآمد؛ آرام، منظم، با کتوشلواری شیک و عصایی سیاهرنگ که دستهاش برق میزد. از همان لحظهای که صدای برخورد ع…
حسین زارعی·۷ ماه پیشموضوع انشا: «مزاحمت طویلهای یعنی چه؟»روزی از روزها، در مکتبخانهی خران، ملا خره ریشش را جنباند و متفکرانه به کرهخران نگاه کرد و گفت:«کرهخرای عزیز! شما کمکم از کرهخری عبور…
حسین زارعی·۸ ماه پیشخریتنامه یک خر یه روز خره داشت تو طویلهاش فکر میکرد. وجدانش که بیدار بود گفت: «چی کار میکنی؟»خره گفت: «دارم فکر میکنم.»وجدانش خندید و گفت: «خِرا که ف…
حسین زارعی·۸ ماه پیش«خندهی جمجمه»روستای کوزره دروران کودکیم پر بود از نشانه هایی که حکایت از باورهای قدیمی مردمان آن دیار کهن داشت.هنوز هم تصویرشان در ذهنم زنده است.آن روزه…
حسین زارعی·۸ ماه پیشقاضی و سه برادر کوزرهایدر زمانهای بسیار دور و روستاهای شراء، روستای کوزره سه برادر زندگی میکردند به نامهای «ممل» و «شمل» و «خمل». این سه برادر بعد مرگ باباشون…
حسین زارعی·۸ ماه پیشقصیده نور: میرزا اسدالله تبریزی در کوزرهمکتبخانهقریب به یک و نیم قرن پیش، در روزگاری که چراغ علم در خانههای روستای کوزره کمفروغ بود، میرزا اسدالله تبریزی، فرزند ملا احمد، از تبر…