
هر ماه، درست مثل ساعت، پیرمرد میآمد؛ آرام، منظم، با کتوشلواری شیک و عصایی سیاهرنگ که دستهاش برق میزد. از همان لحظهای که صدای برخورد عصا با پلههای چوبی ساختمان بلند میشد، میدانستم او آمده است.
ساختمان ادارهی کل آموزشوپرورش استان همدان، سالها بود با خاطرهها نفس میکشید؛
ساختمانی قدیمی با کفپوشهای چوبی، پنجرههایی بلند و سقف شیروانی که گویی سالهای سال داستان در خود داشت. کارمندان همیشه مشغول بودند؛ همهمهای آرام در هوا جریان داشت. اما وقتی صدای عصا از راهپلهها شنیده میشد، برای چند دقیقه، سکوتی احترامآمیز روی فضا مینشست.
پیرمرد با همان وقار از مقابل درِ اتاقها میگذشت، نگاهی کوتاه به میزها و چهرهها میانداخت، بیآنکه با کسی حرفی بزند، و بعد آرام از ساختمان خارج میشد. همیشه همینطور؛ مثل سایهای از گذشته که فقط برای یادآوری آمده باشد.
آخرین بار، حس کنجکاوی در دلم جوانه زد. از پشت میزم بلند شدم و بیرون رفتم. او آنجا بود؛ درست کنار راهپله، با همان عصا و همان لبخند محجوب.
با احترام گفتم:
«حاجآقا، سلام. حالتون چطوره؟»
او با وقار پاسخ داد؛ صدایش نرم و مطمئن بود.
گفتم:
«حاجآقا، بفرمایید داخل اتاق من.»
دستش را گرفتم و آرام به صندلی اربابرجوع راهنماییاش کردم. با احتیاط نشست. چای برایش ریختم؛ بوی چای تازه فضا را پر کرد.
پرسیدم:
«این چندمین بار است شما را اینجا میبینم، خواستم بدانم… کار اداری دارید؟ با کسی کاری دارید؟»
لبخند زد. نگاهی به اطراف کرد؛ به دیوارها، به میز من، و بعد گفت:
«پسرم، نه… فقط تجدید خاطره است.»
متعجب گفتم:
«خاطره؟»
نگاهش گرمتر شد:
«من رئیس آموزشوپرورش استان بودم؛ سالها پیش، پیش از آنکه تو به دنیا بیایی. همینجا، در همین اتاق، پشت همین میز کار میکردم.»
دیگر چیزی نگفتم. فقط سکوت کردم. احساس کردم زمان در اتاق ایستاده است؛ دو نسل روبهروی هم، در یک نقطهی مشترک.
چایش را تا آخر نوشید، لیوان را روی میز گذاشت، تشکر کرد و گفت:
«پسرم، فقط همیشه همینطور خوب بمان…»
رفت؛ آرام، با صدای عصا روی چوب که تا پایین پلهها همراهش بود.
چند روز بعد، رئیس اداره همهی کارمندان را جمع کرد. صدایش جدی اما آرام بود:
«خبر رسیده… رئیس پیشین آموزشوپرورش استان از دنیا رفته. امروز بعدازظهر برای مراسم فاتحه در مسجد جمع میشویم.»
همه ساکت شدند.
من فقط به صدای عصایی فکر میکردم که دیگر هرگز روی آن پلههای چوبی طنین نخواهد انداخت.
...
زندگى يک پاداش است، نه يک مکافات.
فرصتى است کوتاه تا ببالى، بيابى، بدانى، بينديشى، بفهمى، و زيبا بنگرى، و در نهايت در خاطرهها بمانی.
ح _ زارعی