ویرگول
ورودثبت نام
حسین زارعی
حسین زارعی
حسین زارعی
حسین زارعی
خواندن ۹ دقیقه·۶ ماه پیش

قوچ بخشداری

یه بربری داغ خریدم، من و دوستم همون‌طور که تو ماشین نشسته بودیم، نصف بیشترش رو خوردیم. هنوز از دهنمون بخار بلند می‌شد که رسیدیم به چهارراه. یه گدای سمج اونجا بود، از اونایی که تا پول نگیرند، راحت نمی‌ذارن رد بشی.

تا اومد سمت ماشین، یه نگاه به بربری انداخت، یه نگاه به قیافه‌م، بعد گفت:

«معلومه بازنشسته‌ای!»

بعد هم از جیبش یه مشت پول مچاله‌شده درآورد، گرفت سمتم.

گفتم:

«من که مثل تو گدا نیستم.»

فوری گفت:

«اولا گدا جد و آبادته، دوما این پولو بگیر، یه تیکه پنیر بخر، با اون بربری کوفت کن. سوما، الان گدا نیستی، ولی با این تورمی که داریم، بزودی گدا می‌شی. اون‌وقت نیای التماسم کنی واسه کارآموزی!»

دوستم با خنده گفت:

«راست می‌گه، مگه یه معلم بازنشسته چقدر درآمد داره؟»

گفتم:

«باید از دولت تشکر کرد! این همه عاقل و باسواد فقط تو چهارراه‌ها پیداشون می‌کنی.»

چهارراه رو رد کردیم. دوستم گفت:

«شما معلما بعد بازنشستگی باید کار کنید، ولی من می‌دونم دیگه حالشو ندارین. مثل قوچ بخشداری شدین!»

بعد زد زیر خنده.

پرسیدم:

«قوچ بخشداری دیگه چه داستانیه؟»

دوستم گفت

سال‌ها پیش، در بخش قهاوند، روستای کوزره، مردی بود به نام رمض جوجوخ. قوچی داشت قوی و خوش‌نژاد. آن‌قدر بنیه‌اش قوی بود که نه‌تنها گله خودش را اداره می‌کرد، بلکه همسایه‌ها هم گوسفندهایشان را می‌آوردند پیش رمض، به امید بره‌هایی تپل‌تر و سالم تر!

رمض که دید بازار جفت‌گیری داغ شده، تصمیم گرفت از هر گوسفند، مبلغی دریافت کند. مشتری‌ها همین‌طور زیاد شدند و رمض روز به روز پول بیشتری به جیب زد. آوازه‌ی قوچ به روستاهای دور و نزدیک رسید و گوسفندها یکی‌یکی از راه‌های خاکی وارد حیاط رمض می‌شدند.

اما این وسط، بخشداری قهاوند بو برد. بخشدار که انگار از خواب زمستانی بیدار شده بود، از پشت میزش بلند شد و گفت:

«مگه بخشداری مُرده که یکی مثل رمض جوجوخ تو کوزره از قِبال قوچش پول پارو کنه؟ همین امروز اقدام می‌کنیم.»

یکی از کارمندان خود شیرین با تکان سر گفت:

«بله قربان، مسئولیت کل منطقه با بخشداریه، کسی حق نداره بدون هماهنگی در آمد زایی کنه.»

همون روز، بخشدار جلسه مهمی رو کنسل کرد، دو تا از همکاراش رو سوار کرد و با راننده راهی کوزره شد.

مردم روستا مثل مور و ملخ دور ماشین بخشدار ریختن. بخشدار حتی پیاده نشد. فقط شیشه رو پایین کشید و پرسید:

«خانه‌ی رمض جوجوخ کجاست؟»

کل مراد، پیرمرد تیز و زرنگ روستا، خودش رو انداخت وسط و گفت:

«آقا، دنبال من بیاین.»

ماشین راه افتاد، و مردم مثل کاروان پشت سرش تا درِ خانه‌ی رمض رفتن. کل مراد دروازه رو چنان کوبید که از ته دالون صدایی آمد:

«اومدم بابا، نزن، مگه سر آوردی؟»

رمض در رو باز کرد و تا چشمش به جمعیت و بخشدار افتاد، دهانش از تعجب باز ماند و سکوت روستا رو بلعید. رمض جوجوخ گفت سَ سَ سلام.

بخشدار بوون اینکه جواب سلام را بده آمد جلو و گفت:

« تو بدون اجازه بخشداری از قوچت درآمد زایی می‌کنی؟ کی گفته تو، پدرسوخته، این کارو بکنی؟»

رمض که حسابی جا خورده بود، آب دهنش رو قورت داد و با تپش قلب گفت:

«قوچ خودمه آقا، دزدی که نکردم!»

بخشدار گفت:

«همین امروز باید قوچت رو بفروشی به بخشداری!»

رمض:«مال خودمه، نمی‌فروشم! مگه زورِه؟»

در همین لحظه، کدخدای روستا که تازه از راه رسیده بود، جلو رفت. سلامی به بخشدار داد و گفت:

«آقای بخشدار، قدم رنجه فرمودید. اجازه بدید منزل بنده خدمت‌تون باشیم. قول می‌دم فردا، با قوچ، دمِ بخشداری خدمت برسیم.»

رمض زیر لب گفت:

«من که نمی‌فروشم...»

کدخدا که دید باید قضیه رو جمع‌وجور کنه، بخشدار رو با ناز و نوازش کنار برد و قول داد هر طور شده، قوچ رو از رمض بخره... !

اون روز با وعده‌ی کدخدا علی مراد، بخیر گذشت و بخشدار با امید اینکه فردا قوچ به بخشداری خواهد رسید، روستای کوزره را ترک کرد و از جاده خاکی خیرآباد دشته به سمت قهاوند برگشت.

اما چند روز گذشت و رمض جوجوخ سرِ حرفش موند؛ حاضر نشد قوچش رو بفروشه. بخشدار که دیگه کاسه‌ی صبرش لبریز شده بود، با عصبانیت رفت سراغ رییس پاسگاه و ماجرا رو از سیر تا پیاز تعریف کرد.

رییس پاسگاه، از پشت میزش بلند شد چند قدم راه رفت و دستی روی سبیل های پر پشتش کشید، کمربندش را کمی زیر شکم گنده اش جا به‌جا کرد و گفت:

«غلط می‌کنه کسی تو حوزه‌ی استحفاظی من از این غلطا بکنه. فردا رمض جوجوخ رو با قوچش بازداشت می‌کنم و کد بسته خدمت‌تون تحویل می‌دم.»

زیر لب هم غر زد:

«چه غلتااااا...»

فردای اون روز، رییس پاسگاه با دو سرباز و یه راننده، سوار جیپ شد و رفت سمت کوزره.

دم در خانه‌ی رمض، پسرکی نشسته بود که از جاش بلند نمی‌شد. چشم‌هایش رو درویش کرده بود، لبش کج شده بود و با حالتی بی‌تفاوت به هیکل رییس پاسگاه نگاه می‌کرد، انگار که آفتاب چشم‌هایش رو اذیت می‌کرد.

رییس پاسگاه با غرور سینه‌اش رو جلو داد و پرسید:

«ای پسر، رمض جوجوخ خونه‌ست؟»

پسر، مکسی که روی دماغش نشسته بود رو با مهارت توی مشت گرفت و گفت:

«بله، بابام خونه‌ست.»

رییس کمی جلوتر رفت و با صدای بلند گفت:

« این چه طرز نشستنه ؟ آن مکس را هم از توی مشتت ول کن!»

پسرک مشتش را باز کرد، پشه چرخ زد رفت سمت خانه، و پسرک هم دنبالش دوید. همون‌جا از نظرها گم شد...

رییس پاسگاه چند دقیقه‌ای منتظر ماند، دید خبری نشد، بی‌معطلی درِ خانه رمض را باز کرد و داخل شد.

زن رمض، مشغول پخت نان بود. تا چشمش به رییس پاسگاه افتاد، روسری سفیدش رو مرتب کرد و سلام داد. بعد داد زد:

«رمض! رمض!»

از داخل خانه صدای رمض بلند شد:

«چی شده؟ داد می‌زنی؟ آمدم، بابا عه!»

زن نان داغی تعارف کرد. رییس پاسگاه هم بدون تعارف کنار سکوی تنور نشست و لقمه‌ای گرفت.

رمض، گیوه‌هاشو نصفه نیمه به پا کرده، با چهره‌ای جا خورده بیرون آمد. خشکش زد. کمی ایستاد. بعد با خودش گفت:

«من که خطا نکردم، چرا بترسم؟»

آمد جلو و گفت:

«سلام قربان! بفرمایید تو، این‌جا بده جلو آفتاب.»

رییس پاسگاه، بدون اینکه نگاهش کنه، لقمه‌زنان گفت:

«رمض! شنیدم یاغی شدی، حرف گوش نمی‌کنی.»

رمض تته‌پته کرد:

«قر، قر، قربان! من غلط بکنم! مگه چه اتفاقی افتاده؟»

رییس پاسگاه گفت:

«اون قوچ لعنتی رو به بخشداری بفروش، وگرنه مجبور می‌شم با زور اسلحه، کت‌بسته ببَرمت!»

همزمان، دختر رمض با سینی‌ای از سرشیر تازه و چای، جلو رییس پاسگاه زمین گذاشت و به داخل خانه برگشت.

این بار، رییس پاسگاه با صدایی نرم‌تر گفت:

«آقا رمض! به نفعته که قوچ رو بفروشی.»

رمض خواست جواب بده:

«آخه...»

رییس پرید وسط حرفش:

«آخه ماخه نداریم، همینی که گفتم!»

در همین لحظه، کدخدا علی مراد از راه رسید، مشد حسن، ریش‌سفید روستا هم همراهش بود.

کدخدا جلو رفت، سلام داد، خم شد، با رییس دست داد و خوش‌آمد گفت.

همه سرگرم صحبت بودن، که پسرک پا‌برهنه‌ی رمض از دور، تو سایه‌ی دیوار، ایستاده بود؛ یک طرف پیراهنش از شلوار بیرون افتاده، و با یه انگشت تا بند دوم داخل دماغش متفکرانه ماجرا را دنبال می کرد.

مشد حسن جلو رفت و گفت:

«قربان، خوش اومدی. خدا خیرت بده ،اگه اجازه بدی، سربازا و رانندت هم بیان یه گلویی تازه کنن.»

بعد رو کرد به پسر و گفت:

«کرمعلی! برو صداشون کن بیان تو.»

مشد حسن ادامه داد:

«الهی این قضیه بخیر بگذره .آقای رییس پاسگاه، خودت بهتر می‌دونی ما روستایی‌ها مال و منال چندانی نداریم. هر چی داریم، همین چند تا گوسفند و یه مقدار زمین کشاورزیه—حالا بارون بیاد یا نیاد. رمض که گناهی نکرده؛ جز خدمت به مردم منطقه کاری نکرده. قول می‌دم، هر قوچی که بخشدار بخواد، روستایی‌ها دو دستی تقدیم کنن.اصلا قابلی نداره»

رییس پاسگاه دستی به سبیل هاش کشید؛ حالا سربازها هم آمده بودند و با ولع سرشیر و نون تازه رو نوش جان می‌کردن.

رییس پاسگاه، تاج شاهیِ روی کلاه چشمک‌دارش را با انگشت اشاره لمس کرد و گفت:

«به این جُقه شاهی قسم، فقط قوچ رمض باید به بخشداری بره!»

سکوت سنگینی فضا رو گرفت. در همین لحظه، صدای عرعر خَرِ رمض از تویله بلند شد. پسرک لبخندی زد، رفت پشت کدخدا قایم شد.

مشد حسن گفت:

«خیلی خب، باشه! خدا اجرت بده ،فقط بخشدار باید یه پول خوب بده، راضی کردن رمض با من.»

رییس پاسگاه نگاهی به رمض انداخت، اما رمض سرش رو پایین گرفت و آهسته گفت:

«رو حرفِ مشدی من حرفی نمی‌زنم.»

قرار شد رییس پاسگاه بره سراغ بخشدار، و با مبلغ پنجاه تومن شاهنشاهی، قوچ رو برای بخشداری بخرن.

فردای آن روز، دو ماشین بخشداری در میدانچه‌ی کنار دیوار کل ولی‌الله پارک شده بود. مردم جلو خانه‌ی رمض جوجوخ جمع بودند؛ حتی چند زن از بالای پشت‌بام‌ها، با چشمانی کنجکاو، نظاره‌گر صحنه بودند.

دو کارمند، شاخ‌های قوچ را محکم گرفته بودند، و سومی سعی داشت طنابی دور گردنش ببندد. اما همین که خواست گره بزند، قوچ تکانی خورد، از دستشان در رفت و یکی از کارمندان زمین خورد. کت و شلوارش خاکی شد؛ با دستی به کمر، ناله می‌کرد:

«آخ کمرم...»

خنده‌ی مردم بلند شد. پسرک که از خنده ریسه رفته بود، دندان‌های سیاهش را می شد شمرد .

قربان دایی لنگان از میان جمعیت جلو آمد.دکمه بالایی کت خاک آلودش کنده شده بود و از سمت چپ آویزان بود. نگاهی به کارمندهای بخشداری انداخت بلند گفت:

«اولان ولایتین…»

می‌خواست جمله‌اش را با فحشی جانانه تمام کند که یکی از مردها زود دستش را گذاشت روی دهانش.

با چشم‌های گرد و خشمگین، نفس زنان به قوچ خیره شد و زیر لب غر زد:

«آخه ک… هاراا»

یکی فریاد زد:

«بلد نیستی، مجبوری مگه!»

دو کارمند دیگر، دست‌ها را باز کرده، مثل اینکه دنبال خروس باشند، در پی قوچ می‌دویدند. هر بار که قوچ در می‌رفت، خنده‌ها شدیدتر می‌شد. بخشدار، با چهره‌ای عبوس، نظاره‌گر صحنه بود.

تا اینکه ممدقلی، جوانی قوی و چهارشانه، جلو آمد. با یک حرکت گردن قوچ را گرفت، طناب را بست، و با کمک چند نفر، قوچ را داخل ماشین برد و در را بست.

بخشدار، پشت فرمان نشسته، نگاهی غرورآمیز به رمض انداخت که کنار دیوار ایستاده بود. رمض، کلاه نمدی‌اش را از سر برداشت و توی دستش محکم فشار داد، دستی به عرق پشت گردنش کشید و به زمین تف کرد.

فردا، جلسه‌ی مهمی در اتاق بخشداری برگزار شد. تصمیم گرفته شد اطلاعیه‌ای چاپ شود و به همه‌ی روستاهای قهاوند رسانده شود:

از این به بعد، هر دامدار باید گوسفندان ماده را با پرداخت پنج ریال، برای عملیات جفت‌گیری به بخشداری بیاورد!

حسابدار، حساب سرانگشتی کرد و گفت درآمد دولت به شکل محسوسی افزایش خواهد یافت، مشکلات منطقه حل می‌شود.

کارمند دیگری گفت : شاید قهاوند طی یک سال از محرومیت کامل خارج شود.

در ضمن، مشد اصغر، سرایدار بخشداری، مأمور شد مرغوب‌ترین جو و یونجه را از روستای عبدالرحیم بخرد تا قوچ مثل عروسی پذیرایی شود.

چند روز بعد، صف بلند گوسفندان جلوی بخشداری شکل گرفت. چند تا داخل برده شدند؛ کارمندان و بخشدار، مشتاقانه منتظر عملیات بودند... اما قوچ، وسط حیاط زیر درخت نشسته بود، بی‌اعتنا به گوسفندان ماده، فقط نشخوار می‌کرد.

بخشدار، متعجب، پرسید:

«چرا کاری نمی‌کنه؟»

مشد اصغر، با لبخندی مرموز گفت:

«ای ی آقای بخشدار... این قوچ دیگه عملیاتی نیست. چند روزه مال دولت خورده... حسابی تنبل شده!»

من نگاهی به صورت دوستم انداختم، و او زد زیر خنده.

یک لحظه فکر کردم… شاید حق با دوستم باشد؛ شاید ما هم، مثل قوچ بخشداری، دیگه حالِ کارکردن برامون نمانده.

گفتم:

«پس ما معلم های باز نشسته هم... چون مال دولت خوردیم، تنبل شدیم!»

حسین زارعی

قوچ بخشداری
قوچ بخشداری
داستان کوتاه
۴
۰
حسین زارعی
حسین زارعی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید