
صبحهای زمستان همیشه دیرتر از بقیه به مدرسه میرسید. برف که میبارید، دانههای ریزش روی پالتوی خاکستریاش مینشستند، وقتی از درِ حیاط وارد میشد. بچهها عادت کرده بودند به آن تأخیرهای کوتاه، اما میدانستند که تا بیاید، کلاسشان جان میگیرد.
او سختگیر بود، گاهی حتی بیرحمانه به نظر میرسید؛ تکلیفها را مو به مو میخواست و از اشتباه نمیگذشت. با این حال، در پایان سال، کمتر شاگردی پیدا میشد که از او دلخور باشد. همه میگفتند:
«آقا، خوب درس میدهد، سخت میگیرد ولی یاد آدم میدهد.»
برخلاف بیشتر معلمها، اگر روزی چیزی برای گفتن نداشت، با خونسردی میگفت:
«بچهها، امروز چیزی برای گفتن ندارم. برید.»
و کلاس را زودتر تعطیل میکرد. اما در روزهایی دیگر، وقتی مطلبی را مهم میدانست، اجازه نمیداد بچه ها حتی برای زنگ تفریح از نیمکتهای خود خارج شوند. صدایش از پشت میز میپیچید و نگاهش برق میزد:
«این بخش، زندگیتونو میسازه، حواستون رو جمع کنید!»
اما این رفتارهای غیرقابلپیشبینیاش برای مدیر مدرسه خوشایند نبود. نظم مدرسه را به هم میریخت؛ روزی تعطیل، روزی اضافهدرس، زنگ تفریح نیم بند. مدیر چند بار تذکر داده بود، با اخم و استناد به آییننامه. فایدهای نداشت. او همیشه کار خودش را میکرد.
تا اینکه یک روز، نامهای از ادارهی آموزش و پرورش به دستش رسید؛ توبیخ کتبی، درج در پرونده.
نامه را چند بار خواند. موقع تا کردنش، دستش برای لحظهای مکث کرد. بعد آرام آن را گذاشت در کشوی میزش. نگاهش دیگر مثل همیشه مطمئن نبود.
میتوانست بهانه بیاورد:
بگوید مریض بوده، یا یکی از اقوامش فوت کرده است.
میتوانست نقش بازی کند؛ بیدلیل در کلاس قدم بزند تا وقت بگذرد. یا همان درس دیروز را تکرار کند و بگوید مرور میکنیم.
میتوانست…
اما نکرد.
او شرافت ساده و محکم معلمی را داشت. میدانست که در نگاه دهها پسر نوجوان، تصویری بزرگ معنا پیدا میکند. آیندهی آنها، شاید در همان نگاههای روزانه شکل میگرفت. و او نمیخواست تصویری دروغی از خود به جا بگذارد.
فقط دفتر حضور را امضا کرد، گچ را برداشت و رو به تخته نوشت.
صدایش به آرامی در کلاس پیچید:
«بچهها، امروز یه درس مهم داریم…»
ح _ زارعی