
مینیبوسها فقط ماشین ساده نبودند؛ آنها قلب تپنده روزگار ما بودند، روایتگر قصههای بیشمار و انباشته از خاطراتی که بوی سادگی و صمیمیت میداد.
یادش بخیر، آن روزها که زندگی آسودهتر از امروز جریان داشت؛ دلها بیتکلف به هم نزدیکتر بودند و هر سفر، ماجرایی پر از شور و صلوات میشد. همه با هم، بیادعا و بیتکلف، سوار همان مینیبوس خاکی میشدیم و مسیرهای سخت و گِلی را با خنده و گاهی با سکوت طی میکردیم. این ماشین پرخاطره، شاهد خندهها، اشکها و صبوریهای مردمان روستا بود.
شبهایی که قرار بود فردایش به شهر برویم، از شوق خواب به چشممان نمیآمد. همین که سوار مینیبوس میشدیم، ته دلمان آرزو میکردیم ای کاش صندلی خالی باشد تا جایی برای نشستن پیدا کنیم؛ اما بیشتر وقتها تقدیرمان این بود که تا مقصد سرپا بایستیم. بهترین جای ایستادن هم همان جلوی در، پایین رکاب بود. گاهی اگر خوششانس بودیم و صندلی گیرمان میآمد، سرمان را از پنجره بیرون میبردیم تا باد لای موهایمان بپیچد. آن وقت راننده از آینه ما را میدید و با لحنی آمیخته با تهدید داد میزد:
«اوشاق باشیز گتریز ایچره ماشین، ورار کلیز گدر!»
(بچهها سرتان را بیارین داخل، ماشین میزنه سرتون قطع میشه!).
اصغر شوفر، تنها رانندهای بود که با مینیبوسش حکم رگ حیات را برای روستاهای ما داشت. از خیرآباد مسافر سوار میکرد تا خماجین، قشلاقها و گاهی ورکش. سپس به کوزره، محلهی بالا، در میدانچه میآمد و مسافرانی را که کنار دیوار اروجعلی ضراب جمع میشدند، سوار میکرد.
مسیرها، از جمله مسیر کوزره تا سیاهکمر، همه خاکی و ناهموار بودند. عبور از آنها، بهویژه در زمستان و اوایل بهار، خودش حکایتی بود. باران جاده را میشست یا ماشین در گل فرو میرفت. گاه چندین ساعت سرپا در ماشین میایستادیم و وقتی به مقصد میرسیدیم، باید مدتی استراحت میکردیم تا بدندردمان آرام بگیرد.
داخل مینیبوس، دنیایی از زندگی در جریان بود. مردها با خیال راحت سیگار میکشیدند و دود غلیظ، فضای ماشین را چنان پر میکرد که گویی در مه سفر میکنیم. زنها و بچهها مدام سرفه میکردند. همه از یک پارچ و لیوان آب میخوردند و از بیماری خبری نبود.
در کنار مسافران، گوسفند، مرغ و خروس و انواع محصولات کشاورزی با گونیها در وسط ماشین یا صندوق عقب روی هم چیده میشدند. در برگشت از همدان، بقالها بار و بنه مغازهشان را میآوردند و علاوه بر داخل ماشین، باربند مینیبوس هم حسابی پر میشد. روی داشبورد همیشه نان سنگک تازه خودنمایی میکرد.
البته روستاییان هم دستخالی به شهر نمیرفتند؛ کلی نان گرده، فتیر و لواش برای شهریها سوغاتی میبردند. بیشترین سوغاتی هم که البته با ریسک زیادی همراه بود، ماست و پنیر بود. وای از روزی که دبهای میترکید و ماست ترش زیر پاها جاری میشد!
تابستانها، گرمای هوا بیداد میکرد. اگر پنجره بسته میماند، نفس کشیدن تقریباً غیرممکن بود. ناچار پنجرهها را باز میگذاشتیم و گرد و خاک جاده چنان وارد ماشین میشد که وقتی پیاده میشدیم، انگار از سر خرمن تازه برگشتهایم.
در مسیر روستای نشر، کنار جاده قهوهخانهای بود که مینیبوس هیچوقت در آن توقف نمیکرد. اما مسافران همیشه با احترام، برای قبرستان نشر که کنار جاده بود، فاتحهای میخواندند. در گردنهی سیاهکمر هم، همه پشت سر هم «یا ابوالفضل» میگفتند و صلوات میفرستادند. این ذکرها، گویی موتور محرکه مینیبوس در سربالاییها بودند.
وقتی به جادهی اصلی همدان–ملایر میرسیدیم، راننده کنار قهوهخانه سیاهکمر توقف میکرد، با پا لاستیکها را امتحان میکرد و در رادیاتور آب میریخت. کنار قهوهخانه چاهی با دلو و طناب بود؛ آبی زلال و خنک که مسافران با آن صورتشان را میشستند و عطششان را فرو مینشاندند.
برخی مسافران همیشگی بودند؛ صندلیهای جلو برایشان رزرو میشد. به طور کلی، صندلیها بیشتر برای زنها و پیرمردها در نظر گرفته میشد. وقتی مینیبوس راه میافتاد، اولین چیزی که شنیده میشد، صدای صلوات جماعت بود. در پیچها یا سربالاییها، یکی از مسافران با صدای رسا میگفت:
«بر جمال محمد صلوات!»
و همه یکصدا صلوات میفرستادند؛ انگار همین صلواتها مینیبوس را به جلو میراندند.
بعد از نشر، سربالاییای بود به نام «گِدیک» که در بارندگی و برف، عبور از آن مصیبتی تمامعیار بود. بیشتر وقتها مسافرها پیاده میشدند تا مینیبوس را هل بدهند و به راننده کمک کنند. اگر ماشین خراب میشد، راننده خودش دست به آچار میشد؛ اما اگر امکان تعمیر نبود، باید ساعتها منتظر میماندیم تا با مینیبوس دیگری به مقصد برسیم. در سربالایی گدیک، مینیبوس با دندههای معکوس، قارقارکنان دود سیاه بیرون میداد و مثل اسب پیر و خسته نفسزنان بالا میکشید. همه میترسیدند همین الان به عقب برگردد!
گاهی مسافران آنقدر زیاد بودند که راننده مجبور میشد آنها را در سهراهی سیاهکمر پیاده کند تا با ماشینهای عبوری بروند. بعضی جوانها حتی روی باربند بالا میرفتند. آنهایی که عادت نداشتند، حالشان بد میشد و به شوخی میگفتند: «ماشون توتوب بلسن!» (ماشین گرفته!).
یکی از شیرینترین خاطراتمان نگاه کردن از پنجره بود. تراکتورهای کشاورزی در دامنه کوه آنقدر کوچک دیده میشدند که شبیه اسباببازی بودند. یا گاهی برای اینکه حوصلهمان سر نرود، تیرهای برق را میشمردیم.
بعد از اصغر شوفر، کتاب همت مینیبوس خرید. مرد بسیار خوبی بود؛ شبها اگر کسی مریض میشد، بیچشمداشت او را به همدان میبرد. سپس غلامعلی و استا عزت با هم مینیبوس خریدند. روز اول، ما بچههای محله را سوار کردند و تا گاوخانه بردند. چنان خوشحال بودیم که نمیدانستیم باید چه کنیم. موقع برگشت، بیشترمان خوابمان برده بود؛ انگار در گهواره نشستهایم.
مدتی بعد، ..... هم مینیبوس خرید. گواهینامه نداشت و اگر افسری نگهش میداشت، با پول قضیه را فیصله میداد! یک بار که بالاخره گواهینامه گرفت، افسری به او گفت: «کدام خری به تو گواهینامه داده؟» و او با حاضر جوابی جواب داد: «یه آقایی مثل خودت!»
اما یکی از چهرههایی که هنوز هم با شنیدن نام مینیبوس کوزره لبخند بر لب میآورد، موسی بود؛ مردی اهل خماجین، خوشاخلاق، مهربان و صبور. تا همین سالهای آخر هم با مینیبوس زهواردررفتهاش، مسیر کوزره–همدان را مثل یک وظیفه مقدس طی میکرد.
موسی فقط راننده نبود؛ او خودش یک شخصیت بود، بخشی از داستان. گاهی وسط راه، انگار صبرش لبریز شده باشد، فرمان را رها میکرد، پاشنه پا را میکشید و با آن هیکل درشتش تا وسط مینیبوس میآمد. همه چشمها دنبالش بود. یکی زیر لب میگفت «یا ابوالفضل»، دیگری محکم دست بچهاش را میگرفت. موسی کارش را میکرد و دوباره با همان خونسردی پشت فرمان مینشست؛ انگار نه انگار چند لحظه پیش در حال رانندگی بود!
مردم کوزره هم با شوخطبعی میگفتند:
«این مسیر را موسی آنقدر رفته و آمده که اگر یک روز خودش نباشد، ماشینش تنها راه میافتد میرود همدان و برمیگردد!»
با گذشت زمان، جادهها آسفالت شد و کمکم دوران پرشور مینیبوسها به پایان رسید. این ماشینهایی که شاهد عروسیها، عزاها و سفرهای دستهجمعی بودند، آرامآرام از روستا کنار رفتند.
امروز هر کسی ماشین شخصی خودش را دارد. مسابقهای شده که چه کسی ماشین مدل بالاتری سوار میشود. دیگر از آن چهرههای خندان خبری نیست؛ از آن گپوگفتها، از آن صدای قهقههها و از آن شادیهای شب قبل از سفر به همدان.
امروز همه در ماشینهای شخصی با چهرههایی سرد و سکوتی بیانتها نشستهاند؛ اما هیچکدام نمیدانند لذت واقعی سفر، در همان مینیبوس خاکگرفتهای بود که با صلوات راه میافتاد، با خنده جلو میرفت و با دعا از سربالایی بالا میآمد.