ویرگول
ورودثبت نام
حسین زارعی
حسین زارعی
حسین زارعی
حسین زارعی
خواندن ۴ دقیقه·۱۰ ماه پیش

یوسف‌خان و گربهٔ اسرارآمیز

در دل روستای کوزره، پیرمردی زندگی می‌کرد که همه او را یوسف‌خان صدا می‌زدند. مردی آرام با چشمانی مهربان و سه‌تاری کهنه که سال‌ها با نغمه‌هایش دل مردم روستا را شاد کرده بود. یوسف‌خان گرچه از دار دنیا چیزی نداشت، اما ترانه‌ها و نغمه‌های سازش برای مردم کوزره ارزشی فراتر از هر ثروتی داشت.

در خانهٔ کاه‌گلی او، گربه‌ای سیاه زندگی می‌کرد که سال‌ها همنشینش بود. گربه روزها در خانه می‌گشت و به همه‌جا سرک می‌کشید. گاهی در گوشه‌ای چرت می‌زد یا کنار کرسی می‌خوابید و گاه به نوای ساز یوسف‌خان گوش می‌سپرد. اما شب‌ها ناپدید می‌شد.

یوسف‌خان همیشه از این رفتار گربه در شگفت بود. هر شب، پیش از فرارسیدن تاریکی، گربه از خانه بیرون می‌زد و تا سپیده‌دم بازنمی‌گشت. هیچ‌کس نمی‌دانست کجا می‌رود و چه می‌کند.

یک روز، وقتی یوسف‌خان مشغول نواختن سه‌تار بود، گربه روی کرسی روبه‌رویش نشست و با چشمانی درخشان به او خیره شد. دمش آرام تکان می‌خورد، انگار که می‌خواهد چیزی بگوید. یوسف‌خان خنده‌کنان پرسید:

«ها چیه! مگر تو هم موسیقی می‌فهمی، حیوان؟»

ناگهان گربه با صدایی رسا و انسانی گفت:

«احسنت استاد، احسنت!»

یوسف‌خان از جا پرید. گویی صاعقه‌ای به او خورده بود. گربه دوباره ادامه داد:

«سال‌هاست به سازت گوش می‌دهم. حالا وقت آن است که تو هم حرف مرا بشنوی.»

یوسف‌خان یخ زده بود. ترس و شگفتی وجودش را فراگرفته بود. گربه آرام گفت:

«می‌دانم روزگارت سخت می‌گذرد. می‌دانم شب‌های بسیاری با شکم گرسنه خوابیده‌ای. امشب به خرابه‌های قلعه کنار روستا بیا. خودت که می‌دانی کجا را می‌گویم. همان قلعه قدیمی مرضاخان که باغ داشقاپو معروف است. حرفی دارم که باید بشنوی.»

و بی‌آنکه منتظر پاسخ بماند، از در بیرون رفت.

یوسف‌خان تمام روز در فکر بود. تردید داشت که به فرمان گربه اعتماد کند یا نه. وقتی خورشید پشت کوه‌ها پنهان شد و شب فرارسید، آهسته از خانه بیرون خزید و به سوی خرابه‌های قلعه مرضاخان رفت. جایی که مردم کوزره از آن همواره با ترس یاد می‌کردند. از کنار دیوارهای بلند عبور کرد که در سیاهی شب مانند بختک بر سینهٔ روستا سنگینی می‌کرد. همین که به تالارهای مخروبه رسید، صدایی از تاریکی برخاست:

«خوش آمدی، یوسف‌خان...»

از سایه‌ها، گربه پدیدار شد. اما دیگر گربه نبود. جوانی خوش‌سیما با لباسی سیاه و اشرافی بود که به او نگاه می‌کرد. یوسف‌خان مات و مبهوت ایستاده بود. جوان با حرکت دستش اشاره کرد که پشت سرش حرکت کند. جایی ایستاد، دستی به زمین کشید و دریچه‌ای پنهان گشوده شد. نوری طلایی از آن تابید.

«بیا. پایین بیا.»

پله‌های خشتی را یکی پس از دیگری پایین رفتند تا به درِ بزرگی رسیدند. مرد جوان در را گشود و یوسف‌خان وارد تالاری شد که گویی از هزاران شمع روشن شده و می‌درخشید. گروهی از زنان و مردان زیباروی در حال پایکوبی بودند. همین که چشمشان به یوسف‌خان افتاد، همه به احترام ایستادند.

گربه — که اکنون شاهزاده‌ای به نظر می‌رسید — بر تخت نشست و گفت:

«ای یاران، این مرد صاحب من است. شخص محترم و بزرگ‌دلی است که سال‌ها در دنیای بالا با من زیسته و نغمه‌هایش مونس تنهایی‌هایم بوده است. امشب به افتخار جشن پیوند دو تن از خاندان ما، از او خواسته‌ام برایمان بنوازد.»

یوسف‌خان در ابتدا تردید داشت، اما سه‌تارش را برداشت و چنان نواخت که گویی تمام هستی به رقص درآمده است. آن شب، شور و شادی تا سپیده‌دم ادامه یافت.

هنگام سپیده‌دم، یوسف‌خان خواست تا بازگردد. گربه با ادب پذیرفت و به ندیمی اشاره کرد. مردی جلو آمد و کیسه‌ای در دست داشت. پوست پیاز سفید و قرمز در جیب‌های یوسف‌خان ریخت. یوسف‌خان با تعجب گفت:

«من برای پول نیامده‌ام، اما...»

گربه فقط لبخندی زد و پاسخ داد:

«هر چیزی خوار آید، روزی به کار آید. گاه گنج‌ها در پوششی بی‌ارزش نهفته‌اند... هرگز به ظاهر چیزی حکم مکن.»

یوسف‌خان سر تکان داد و تشکر کرد، اما در دل ناخرسند بود. هنگام ترک خرابه، بیشتر پوست‌ها را از جیبش بیرون ریخت و به خانه برگشت و زود به خواب رفت.

وقتی بیدار شد، صدای برخورد فلز به زمین توجهش را جلب کرد. چند سکهٔ طلا و نقره از جیبش روی زمین غلتیده بودند. چشمانش از حیرت گرد شد.

«ای نادان! پوست‌ها طلا بودند!»

بی‌درنگ به سوی خرابه دوید، اما هرچه جست‌وجو کرد چیزی نیافت. نه دری، نه تالار، نه گربه‌ای. باد پوست‌ها را جارو کرده و با خود برده بود. تنها خاک و سنگ بر جای مانده بود.

در همین لحظه، گربه با همان شکل همیشگی‌اش از گوشه‌ای پدیدار شد و گفت:

«یوسف‌خان... خواستم کمکت کنم، اما تو به ظاهر بسنده کردی. بدان که گاهی بزرگ‌ترین رازها در ساده‌ترین چیزها پنهان‌اند.»

و سپس، در میان خرابه‌ها ناپدید شد و دیگر هیچ‌کس او را ندید.

از آن پس، یوسف‌خان به هر چیز با دیده‌ای ژرف‌نگر می‌نگریست. دیگر از کنار هر چیز کوچکی به سادگی نمی‌گذشت، چون می‌دانست شاید گنجی در آن نهفته باشد. و اینگونه، مردی که روزی تنها نوازنده‌ای در کوزره بود، اکنون آموخته بود که حقیقت، همیشه آن چیزی نیست که به چشم می‌آید.

داستان کوتاهگربه
۳
۰
حسین زارعی
حسین زارعی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید