اکنون که به نیمهی خاکستری عمر رسیدهام، هنوز هم از حمام رفتن بیزارم؛ هنوز هم هر بار باید خودم را با زور وادار کنم زیر دوش بروم.
این دلزدگی ریشه دارد… برمیگردد به همان روزهایی که مادرم دستم را میگرفت و میبرد حمام عمومی روستا، جایی تاریک، نمور، پر از بخارهای غلیظی که بیشتر شبیه دخمه بود تا حمام.
گاهی خزینه چنان داغ بود که انگار آب سماور را خالی کرده باشند توی آن. مادر بی توقف مرا تا ته خزینه فرو میبرد و دوباره بیرون می کشید . پوست تنم مثل لبو سرخ میشد. گریه میکردم، اما صدای گریهام همانجا در همهمه و بخار گم میشد. مادر انگار مأمور اعترافگیری بود؛ نه عقب مینشست و نه کوتاه میآمد.
گاهی هم آب خزینه آنقدر سرد بود که حس میکردم توی حوض یخ افتادهام؛ مخصوصاً زمستانها که دندانهایمان تق تق به هم میخورد و لرز عمیقی تا مغز استخوانمان می دوید .
بعد خزینه، نوبت کیسهکشی بود؛ چنان محکم کیسه میکشید که سهلایه از پوستم را میکند . میگفت: «آنقدر توی کوچه با خاک و خل غلت بازی کردی که چرکت مثل فتیله از تنت بیرون میاد.»
صابون هم مجازات اضافهاش بود؛ صابون مُراغه با همان سفتی و بوی تندش. وقتی مادر موهایمان را چنگ میزد، سوزش کف صابون چشمارو می خواست از حدقه دربیاره . چشمهامان و تا ساعتی بعد از حمام، به قرمزی غروب روستا بود .
بعد حمام، چند لایه لباس ریز و درشت تنمان میکرد که مبادا سرما بخوریم؛ و ما، خسته و بیجان، وقتی به خانه میرسیدیم مثل زندانی تازه آزادشده از یک بازجویی طولانی، همان دمِ در خوابمان میبرد.
مادر زیر لب میگفت: «ببین… بچه رو. حالا که از چرک و کثافت سبک شده، چه راحت خوابید.»
بعضی خاطرات مثل یه زخم کهنه زیر پوست انسان می مانند .