عصرگاه یکی از روزهای آخر تابستان بود؛ من و دوستم در یکی از محلههای حاشیهای شهر قدم میزدیم. شهر با سرعتی عجیب، با این ساختوسازها، در حال بزرگ شدن بود. نسیمی داغ و غبارآلود از سمت زمینهای کشاورزی میآمد و پشت آخرین خانهها بوی چوب نیمسوخته و دود میپیچید.
پشت یکی از ساختمانها چیزی نظرم را جلب کرد؛ کلبهای ساختهشده از تختهها و ورقهای فلزی مستعمل و زنگزده. چیزی شبیه تکهای از یک زندگی ویرانشده. کلبهای که دودِ همیشگیاش دیوار پشت ساختمان را سیاه کرده بود و نشان میداد زمستانهای سرد را نیز همانجا سر کردهاند.
زنی کنار تشت آب خم شده بود. کودکی را در تشت میشست و بچه، تولهسگی لاغر و کثیف را محکم به سینه چسبانده بود. زن با پارچ فلزی آب را بر سر هر دو میریخت؛ دمپایی آبی پارهای به پا داشت که در گِل فرو رفته بود. موهایش چون کاکل ذرت ژولیده و پریشان بود و لکههای سیاه روی دستها و زیر ناخنهایش دیده میشد.
مردی کمی آنسوتر تولهسگ دیگری را که آب از تنش میچکید، از تشت جدا کرده بود. قامتش خمیده بود و کتی کهنه بر دوش داشت که گویا چند سایز برایش بزرگتر بود، انگار که مرد سالها بیشتر از سنش عمر کرده باشد. موهایش هنوز سیاه بود، اما خمیدگی کمرش حکایت دیگری میگفت. سیگاری گوشه لب داشت و آب بینیاش تا پشت لبش آمده بود. از صورت تکیدهاش هرکس میفهمید که اسیر مواد و اعتیاد است.
زن تا ما را دید، دستپاچه شد. چادر کهنه و پارهای را که روی شاخه چوبی آویزان بود، برداشت و دور خود پیچید و چشمانش را دزدید؛ انگار با نگاه نکردن میخواست خودش را از ما پنهان کند.
مادهسگ سیاهی که کنار کلبه خوابیده بود و تولهای دیگر داشت، ناگهان از جا پرید و به سوی ما پارس کرد. قدمهایمان را تندتر کردیم.
چند لحظه هر دو در فکر بودیم. بعد از کمی سکوت، دوستم با افسوس گفت: «من این زن رو میشناسم.»
متعجب پرسیدم: «چطور؟»
گفت: «چند سال پیش تو محله ما زندگی میکرد… چند خانه اونورتر از ما. اون روزها لباسهای شیک میپوشید، آرایش غلیظی می کرد ،به زنهای محل فخر میفروخت. دو تا بچه داشت، مثل دستهگل. شوهرش هم مرد آبرومند و سختکوشی بود. اما خودش… خرجش زیاد بود، همیشه دنبال تفریح. با دوستانش از این پاساژ به اون کافیشاپ. با شوهرش دائم دعوا به راه میانداخت. تا اینکه یه روز گفتن از خانه فرار کرده. هم پسانداز، هم طلاها… و حتی مدارک رو هم برده بود. مرد بیچاره موند با دو تا بچه قد و نیمقد. بعدم خانه رو فروخت و رفت شهر خودش؛ بچهها رو سپرد به مادرش.»
سکوتی کوتاه بین ما افتاد. صدای پارس سگ با غرش ماشینهای عبوری درهم میپیچید.
دوستم آهی کشید و ادامه داد: «پاییزِ سال گذشته بود که این زن دوباره پیدا شد… با همین مرد. میگفتن از سالها قبل دلداده همین پسر معتاد بوده.»
من دوباره صحنه غمبار را به یاد آوردم؛ چهره زنی که در جوانی پیر شده بود، کودکی که با تولهسگ در آغوش، به مادر میخندید، مردی که از زندگی فقط نعشگی و خماری برایش مانده بود.
در دلم حس عجیبی پیچید؛ انگار روایت یک سقوط، درست روبهرویم به تصویر کشیده شده بود.
حضرت علی (ع) فرمودند : عشق آدمی را کور و کر میکند.
ح . زارعی