ویرگول
ورودثبت نام
حسین زارعی
حسین زارعی
حسین زارعی
حسین زارعی
خواندن ۷ دقیقه·۷ روز پیش

ماجراهای شوقعلی و سرپکِ خر

شوقعلی، نجارِ ساده‌دل و خوش‌قلبِ کوزره بود، اما همیشه به نحوی گرفتارِ دردسر می‌شد. انگار دنیا با همه‌ی بلاهایش تصمیم گرفته بود یک نفر را برای آزمونِ صبر و استقامت انتخاب کند؛ و آن شخص، شوقعلی بود.

یک روز نزدیکِ ظهر، شوقعلی دید مگس‌ها به گاوش حمله کرده‌اند و حیوان مدام سر و دمش را تکان می‌دهد تا حشراتِ سمج را فراری دهد. یادش آمد که بیرام‌خان در کوزره همیشه روی صورتِ الاغش پشه‌بند یا همان «سرپک» می‌بست تا مگس‌ها اذیتش نکنند. شوقعلی هم با عزمِ راسخ تصمیم گرفت برای گاوش یک سرپک بخرد؛ همان نوارِ چرمی که جلوی چشم حیوان را می‌پوشاند و مگس‌ها را فراری می‌داد.

فردا صبحِ زود، بار و بندیلش را بست و با مینی‌بوسِ موسی راهی همدان شد. بازار شلوغ بود؛ صدای فریادِ فروشنده‌ها، بوی ادویه و گرد و خاک در هم آمیخته بود. شوقعلی پُرسان‌پُرسان راسته‌ی چرم‌فروش‌ها را پیدا کرد و سرانجام سرپکی خرید. وقتی به ده برگشت، آن را با غرور جلوی زنش گرفت و گفت:

– نگاه کن زن! ببین چی خریدم!

زنش، توران‌باجی، با اخم گفت:

– قولون قورسون کیشه بو نَمَده؟! (دستت بخشکه مرد این چیه؟!) شوهرِ مردم طلا می‌خرند، تو سرپکِ الاغ خریدی؟

شوقعلی دستِ پسرش، اروجعلی را گرفت و هر دو راهیِ طویله شدند تا سرپک را ببندند. شوقعلی یک طرفِ سرپک را به شاخِ گاو بست، اما هنوز طرفِ دیگر را محکم نکرده بود که گاو ناگهان «جنی» شد و شروع کرد به دویدن و خودش را به در و دیوار کوبیدن. اروجعلی هم از ترس پرید داخلِ آخور. شوقعلی که دید زیر دست و پای گاو له خواهد شد، هول‌هولکی درِ طویله را باز کرد تا فرار کند، اما گاو جلوتر از او بیرون پرید و شوقعلی میانِ چارچوب و حیوان گیر کرد. فریاد زد:

– آخ کمرم!

گاو وحشت‌زده به صحرا گریخت. مردمِ کوزره دنبالش رفتند و با هزار زحمت گرفتندش، اما شوقعلی سه هفته روی بستر خوابید. سرپکِ خر هم مثلِ مدرکِ جرم، بالای سرش به دیوار آویزان بود. هر کس به عیادتش می‌آمد، توران‌باجی اول سرپک را نشان می‌داد و بعد با چنان آب‌وتابی ماجرا را تعریف می‌کرد که انگار خودش قصه‌گوی ظهر‌های جمعه‌ی رادیو ایران است.

سه هفته بعد، وقتی شوقعلی کمی بهتر شد، گفت:

– پسرم! الاغ را پالان کن؛ بریم صحرا، کارِ کشت و زمین مانده!

مرداب‌های کوچک و بزرگ کوچه‌های کوزره هنوز از بارانِ بهاری گل‌ولای بود و رفت‌وآمدِ تراکتورها، آن ها را به باتلاقی از «لجن شل» تبدیل کرده بود. شوقعلی و پسرش، اروجعلی، بی‌خیال سوار بر الاغ، از مسیرِ باریکِ کنارِ دیوار عبور می‌کردند که همان موقع حاج‌نقدعلی ناگهان با موتورش از کنجِ کوچه بیرون آمد. حاج‌نقدعلی با دیدنِ خر در مقابلش، تعادلش را از دست داد و با کله مستقیم رفت توی لجن؛ طوری که فقط کلاهش روی آب باقی ماند!

الاغ که از این صحنه وحشت‌زده شده بود، رم کرد و به سمتِ پلِ متروکه‌ی جویِ قنات دوید. غلام‌عاباس از روی پل می‌گذشت؛ الاغ که دستپاچه شده بود، راهی پیدا نکرد و خودش را به داخلِ جوی انداخت تا از زیرِ پل رد شود. اروجعلی از پشتِ الاغ به درونِ آب پرت شد و شوقعلی، گیر کرد میانِ بدنه‌ی پل و خرش. فریاد زد:

– آخ کمرم!

مردمِ کوزره که طبقِ عادت انگار منتظرِ چنین اتفاقاتی بودند، برای تماشای صحنه و کمی تفریح دورِ پل جمع شدند. هر کسی چیزی می‌گفت و دیگری قهقهه می‌زد. بالاخره چند نفر پاچه‌ی شلوارشان را بالا زدند، داخلِ آبِ جوی رفتند و با زحمت، شوقعلی را به همراهِ پالانِ الاغش از زیرِ پل بیرون کشیدند. خر، که آزاد شده بود، از میانِ جمعیت گذشت و در حالی که سرش را بالا گرفته بود و نیم‌نگاهی به پشتِ سرش می‌انداخت، به سمتِ صحرا گریخت.

شوقعلی را داخلِ فرغون گذاشتند و به خانه‌اش بردند. او یک ماهِ تمام روی بستر خوابید؛ در حالی که سرپکِ خر هنوز بالای سرش روی دیوار نصب بود و توران‌باجی برای عیادت‌کنندگان، قصه‌ی «خر و پل» را با همان آب‌وتابِ همیشگی تعریف می‌کرد.

یک ماه بعد، شوقعلی سفارشِ ساختِ یک نردبانِ بلندِ چهارمتری را گرفت؛ همان زمانی که داشت کاهگل درست می‌کرد تا روی پشت‌بام‌ها بکشد. وقتی نردبان آماده شد، دست به کمر زد و چند قدم عقب رفت تا شاهکار خودش را تماشا کند و با غرور گفت: «شوقعلی، احسن به تو! احسن به این دست و پنجه …!»

توران‌باجی که کنارِ تنور مشغولِ پختنِ نان بود، سر بلند کرد و گفت:

– باز چی شده از خودت تعریف می‌کنی؟

شوقعلی نردبان را بلند کرد و گفت: «حالا می‌بینی!»

نردبان را به دیوار تکیه داد و در حالی که با غرور بالا می‌رفت، برگشت و به توران گفت:

– ببین زن! چی ساخته‌ام!

ناگهان پایش لغزید و از همان بالا با تمامِ هیکلِ درازش افتاد وسطِ چاله‌ی گل. کاهگلِ شل به اطراف پاشید و شوقعلی زیرِ گل غیب شد. توران‌باجی خشکش زد و چند ثانیه فقط نگاه کرد. ناگهان وسطِ کاهگل حباب‌هایی ترکید و شوقعلی، شبیه به یک مجسمه‌ی گِلی، آرام‌آرام از میانِ گل‌ها بیرون آمد. توران‌باجی جیغ کشید:

– اروج! آب بیار!

اروجعلی از اتاق بیرون دوید، آب‌دماغش را بالا کشید و شلنگ را روی صورتِ پدر گرفت. گل از دهان و بینیِ شوقعلی راه افتاد. چند بار سرفه کرد، چشم‌هایش را باز کرد و با صدایی گرفته گفت:

– آخ کمرم!

صدای جیغِ توران، همسایه‌ها را به حیاط کشاند. رجب‌بیدلِه کنارِ چاله‌ی گل ایستاده بود و می‌خندید؛ میرزاقلی هم می‌گفت: «از اول هم معلوم بود آخرش یه بلایی سرِ خودش میاره!»

بالاخره شوقعلی را از میانِ گل‌ها بیرون آوردند و به خانه بردند. او یک ماهِ دیگر روی بستر خوابید؛ سرپکِ خر همچنان بالای سرش به دیوار آویزان بود و توران‌باجی، در حالی که برای عیادت‌کنندگان چای می‌ریخت، با آب‌وتاب ماجرای تازه را تعریف می‌کرد.

شوقعلی که از سقوطِ پلکان جان سالم به در برده بود و با خوردنِ کلی سوپِ پایِ مرغ دوباره روی پا ایستاده بود، دلش لک زده بود برای رفتن به صحرا. موتورِ قراضه‌اش را که فقط خودش بلد بود روشن کند، از گوشه‌ی انباری بیرون آورد.

میرزاقلی که چشمش به موتور افتاد، زیر لب گفت:

– خدا به خیر کند…

شوقعلی خندید و گفت: «هه… میرزا، طوری نمی‌شود. کلی کارکشاورزیم روی زمین مانده.»

بعد از کلی دستکاری و چند بار هل دادن، موتور بالاخره روشن شد و دودِ سفیدِغلیظی از اگزوزش بیرون زد. شوقعلی خورجینِ خر را روی زین انداخت، گازِ موتور را گرفت و راه افتاد. هنوز به میدانچه‌ی روستا نرسیده بود که یک تویوتا (پاسگاه) از روبه‌رو پیدا شد؛ مأمورها دنبالِ موتورهای بی‌‌پلاک می‌گشتند. تا چشمشان به شوقعلی افتاد، ایستادند.

اما شوقعلی که هول کرده بود، به‌جای ترمز، بیشتر گاز داد! تویوتا هم راه افتاد و دنبالش کرد.

شوقعلی که حسابی ترسیده بود، پیچید داخلِ زمین‌های شخم‌خورده. موتور چند متر روی کلوخ‌ها بالا و پایین پرید، تا اینکه ناگهان چرخِ جلو گیر کرد و شوقعلی و موتور، هر دو، میانِ گرد و خاک ناپدید شدند. چند لحظه بعد، فقط صدایش از دلِ غبار بلند شد:

– آخ کمرم!

وقتی گرد و خاک خوابید، مأمورها شوقعلی را پیدا کردند که یک طرف افتاده بود و موتور، کج و کوله چند متر آن‌طرف‌تر بود. او را پشتِ وانتِ تویوتا خواباندند و تا خانه رساندند. موتور را هم که دیگر روشن نمی‌شد، تحویلِ اروج دادند.

شوقعلی دوباره روی بستر افتاد. یک ماه تمام سوپِ پاچه‌ی گاو خورد. سرپکِ خر هنوز بالای سرش از دیوار آویزان بود و توران‌باجی با آب‌وتاب از آخرین ماجرای شوهرش تعریف می‌کرد.

اما شوقعلی نجارِ کوزره بود؛ نمی‌شد که تمام عمر روی بستر بخوابد و ناله کند.

یک صبح زود، وقتی توران هنوز مشغول دوشیدن گاو بود، شوقعلی چشم باز کرد و به سقف خیره شد. سرپک خر مثل همیشه بالای سرش از دیوار آویزان بود. سه مگس هم روی آن نشسته بودند.

مدتی نگاهش کرد و زیر لب گفت:

ـ ای لعنتی... تو هم مثل باجاناق، فامیل نزدیک ما شدی!

بعد آهسته دستی به کمرش کشید. از درد صورتش جمع شد، اما چیزی نگفت. با زحمت از جا بلند شد، شال کهنه‌ای دور کمرش بست و لنگ‌لنگان به طرف کارگاه نجاری رفت.

کارگاه تاریک و ساکت بود. بوی خاک‌اره و چوب خشک همه جا پیچیده بود. شوقعلی تیشه‌اش را از روی زمین برداشت و مدتی به چوب نیمه‌کاره‌ای که گوشهٔ کارگاه افتاده بود خیره ماند. ناگهان برق عجیبی در چشم‌هایش دوید.نه برق حماقت؛ بلکه همان سماجتی که باعث می‌شد هر بار بعد از زمین خوردن، دوباره سر پا شود.تیشه را بالا برد و گفت:

ـ شوقعلی! تا وقتی کمرت دو تکه نشده، کار تعطیل نمی‌شه!

همان لحظه صدای توران از حیاط بلند شد:

ـ اروج! برو ببین بابات باز چه غلطی می‌کنه!

اروجعلی بی‌خیال، انگشت به دماغ، جواب داد:

ـ چیزی نیست ننه! باید سه ماه دیگه سوپ پای مرغ بخوریم!

و شوقعلی با لبخندی که معلوم نبود از روی امید است یا دردِ کمر، تیشه را فرود آورد...

کم‌کم «سرپکِ خر» در کوزره از یک وسیله‌ی ساده هم معروف‌تر شد؛ هر که آن را بالای سرِ شوقعلی می‌دید، می‌فهمید حادثه‌ی تازه‌ای اتفاق افتاده است.

سال‌ها بعد، هر وقت کسی در کوزره از درخت می‌افتاد، توی جویِ آب می‌غلتید یا بی‌دلیل بلایی سرِ خودش می‌آورد، مردم می‌گفتند: «باز شوقعلی‌بازی درآوردی؟» و اگر حادثه خیلی بزرگ بود، یکی هم اضافه می‌کرد: «سرپکِ خر را بیاورید، این هم به سرنوشتِ شوقعلی گرفتار شده است!»

.................  ح  .  زارعی  .................

 

داستان طنز
۱
۰
حسین زارعی
حسین زارعی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید