ویرگول
ورودثبت نام
حسینی
حسینی
حسینی
حسینی
خواندن ۲ دقیقه·۱۰ روز پیش

داستان «باغبان و گلِ کمیاب»

باغبانِ پیری بود که توی گلخانه‌اش یه گلِ خیلی خاص داشت. این گل، هم رنگش متفاوت بود و هم عطرش خیلی دیر به مشام می‌رسید. آدم‌های زیادی می‌اومدن به گلخونه؛ بعضی‌ها فقط از دور نگاه می‌کردن و می‌رفتن، بعضی‌ها هم با کلماتِ خیلی قشنگ و شاعرانه سعی می‌کردن گل رو متقاعد کنن که باید زودتر شکوفه بده یا عطرش رو رها کنه. به گل می‌گفتن: "تو خیلی خاصی، تو با همه فرق داری، حیفه که خودت رو پنهان می‌کنی".

گل هم خیلی از این حرف‌ها خوشحال می‌شد، چون تشنه‌ی دیده شدن بود. یک روز، یکی از اون آدم‌ها که خیلی خوش‌بیان بود و حرف‌های عمیقی می‌زد، طوری با گل صحبت کرد که گل حس کرد بالاخره کسی رو پیدا کرده که واقعاً می‌فهمتش. اون آدم، قول‌های بزرگی داد و گل هم داشت کم‌کم آماده می‌شد تا تمامِ عطرِ پنهانش رو برای اون آزاد کنه.

اما یه چیزی این وسط بود؛ اون آدم هیچ‌وقت دست به بیل نمی‌زد. هیچ‌وقت خاکِ اطرافِ گل رو عوض نمی‌کرد، آبِ کافی نمی‌داد و مهم‌تر از همه، وقتی هوا سرد می‌شد، گل رو تنها می‌گذاشت. فقط وقتی آفتاب درخشان بود و گل در اوجِ زیبایی‌اش بود، می‌اومد و از عطرِ اون تعریف می‌کرد.

گل یک روز متوجه شد که داره از درون خشک می‌شه. نه به خاطرِ سرما، بلکه به خاطرِ این‌که داشت تمامِ انرژی‌اش رو صرفِ پاسخ دادن به کلماتِ قشنگِ اون آدم می‌کرد، در حالی که ریشه‌هاش تشنه بودن.

در نهایت، گل یه تصمیمِ سخت گرفت. به اون آدم گفت: "می‌دونی، کلماتِ تو مثلِ موسیقیِ قشنگی هستن، اما موسیقی نمی‌تونه جایِ آب رو بگیره. اگه می‌خوای این عطر رو بشنوی، اول باید برایِ ریشه‌های من کاری کنی. اگه نه، من همین‌جا در سکوت، برایِ کسی که خاکِ باغچه رو هم می‌شناسه، شکوفه می‌دم."

اون آدمِ خوش‌بیان، چون فقط اهلِ کلام بود، اول سعی کرد گل رو متهم به سخت‌گیری کنه، ولی وقتی دید گل دیگه به حرف‌های قشنگش واکنش نشون نمی‌ده، رفت. و نکته‌ی قشنگِ داستان اینجا بود که اون گل نمرده بود؛ فقط منتظرِ باغبانی بود که بدونه برایِ رسیدن به یک عطرِ عمیق، اول باید برایِ اون ریشه‌ها وقت گذاشت.»

ریشه‌ها وقت گذاشت.»

گلنویسندگیداستان
۰
۰
حسینی
حسینی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید