ویرگول
ورودثبت نام
حسینی
حسینی
حسینی
حسینی
خواندن ۳ دقیقه·۱۱ روز پیش

فصل پنجم: ترسیمِ یک حضورِ ناخوانده

آن شب بعد از جلسه‌ی مشاوره، تردید مثل یک مهمانِ ناخوانده در ذهنم جا خوش کرده بود. او به من گفته بود که عشق، یک «ذاتِ خیر» است؛ گفته بود که دنبالِ هم‌تراز می‌گردد، نه تملک. اما من مدام از خودم می‌پرسیدم: «آیا این کلمات، بازتابِ حقیقتِ اوست، یا تکنیکِ ظریفِ او برای نفوذ به دنیایِ من؟»

برای اینکه از این هجومِ افکار خلاص شوم، به تنها پناهگاهم برگشتم. یک دفترچه‌ی نقاشیِ قدیمی با جلدی کدر که در قعرِ کیفم پنهانش می‌کردم. شعرهایِ او، آن‌قدر پرمعنا و زیبا بودند که نمی‌توانستم فقط آن‌ها را در حافظه‌ام نگه دارم. شروع کردم به نوشتنِ آن‌ها در دفترچه، و چون طراحی بلد بودم، سعی می‌کردم کلماتش را به تصویر بکشم.

من داشتم برای خودم یک «پل» می‌ساختم؛ پلی که کلماتِ او را به دنیایِ بصریِ من وصل می‌کرد. هر خطی که می‌کشیدم، هر سایه‌ای که با مداد روی کاغذ می‌زدم، تلاشی بود برای فهمیدنِ اینکه پشتِ آن نقابِ استادانه، چه چهره‌ای پنهان شده است. نقاشی‌هایی با مضمونِ اشعارش می‌کشیدم؛ طرح‌هایی از چشم‌هایی که انگار همزمان هم می‌دیدند و هم پنهان می‌کردند، دست‌هایی که در پیِ چیزی بودند که نمی‌شد لمسش کرد.

او نمی‌دانست. او اصلاً نمی‌دانست که من در خلوتِ اتاق، دارم دنیایِ او را با مدادهایم کالبدشکافی می‌کنم. این بی‌خبریِ او، امن‌ترین جایِ جهانِ من بود.

چند روز بعد، عصرِ یک روزِ بارانی در راهروی دانشکده، او را دیدم. خلوت بود و صدایِ برخوردِ قطره‌های باران با شیشه‌های پنجره، در فضا می‌پیچید. او کنارِ درِ اتاقش ایستاده بود، انگار داشت منتظرِ چیزی می‌ماند؛ یا شاید هم فقط غرق در فکر بود.

وقتی نگاهمان به هم گره خورد، دیگر جایی برای فرار نبود. سلام کردم و خواستم سریع رد شوم، اما صدایش مرا متوقف کرد:

«فکرتون هنوز درگیرِ اون جمله‌هاست؟»

ایستادم. نبضِ دفترچه‌ی نقاشی در کیفم، زیرِ دستم می‌تپید.

گفتم: «بستگی داره منظورتون کدوم جمله‌ها باشه.»

لبخندِ کمرنگی زد. آن لبخندِ معروفش؛ همان که آدم را میانِ زمین و آسمان معلق نگه می‌داشت.

«جمله‌هایی که فکر می‌کنید برایِ نفوذ طراحی شدن، نه برایِ حقیقت.»

تنم لرزید. انگار داشت ذهنم را می‌خواند.

گفتم: «آدم‌ها گاهی خوب می‌تونن خودشون رو شبیهِ چیزی نشون بدن که مخاطبشون تشنه‌ی شنیدنش هست. این یعنی نفوذ، نه حقیقت.»

او قدمی به سمتم برداشت. فاصله‌مان کمتر شد، اما هنوز محترمانه بود.

«شما همیشه سعی می‌کنید همه‌چیز رو، حتی زیباییِ کلمات رو، تبدیل به استدلال کنید. چرا؟»

می‌خواستم بگویم «چون می‌ترسم»، اما نگفتم. نگاهم به دست‌هایش افتاد؛ همان دست‌هایی که در شعرهایش از آن‌ها به عنوانِ ابزاری برای «بخشیدن» یاد کرده بود. من دیشب آن‌ها را کشیده بودم.

گفتم: «چون هنرِ اصلی، در دیدنِ نیتِ پشتِ کلمات هست، نه خودِ کلمات.»

سکوت کرد. آن‌قدر طولانی که فکر کردم شاید حرفِ تندی زده‌ام. اما بعد، سرش را کمی کج کرد و با لحنی که دیگر نه استادانه بود و نه از سرِ مشاوره، بلکه چیزی میانِ اعتراف و کنجکاوی بود، گفت:

«خیلی‌ها فکر می‌کنن من فقط حرف می‌زنم. اما بعضی‌ها... بعضی‌ها می‌تونن با کلماتِ من جوری ارتباط برقرار کنن که انگار سال‌هاست همدیگه رو می‌شناسیم. شما، برایِ فهمیدنِ من، از چی استفاده می‌کنید؟ از منطق یا... چیزی فراتر از اون؟»

نفس در سینه‌ام حبس شد. داشت به حریمِ همان دفترچه نزدیک می‌شد. او نمی‌دانست که من، در خلوت، با قلم و کاغذ دارم او را ترسیم می‌کنم، اما انگار حس می‌کرد که من در حالِ «ساختنِ» تصویرِ او در ذهنم هستم.

خواستم بگویم «من فقط فکر می‌کنم»، اما دروغ بود.

گفتم: «من فقط سعی می‌کنم اون چیزی که پشتِ کلماتِ شما پنهان شده رو پیدا کنم.»

او نگاهش را به پنجره دوخت. باران شدت گرفته بود.

«مواظب باشید. وقتی آدم بخواد چیزی رو بیش از حد کالبدشکافی کنه تا حقیقتش رو بفهمه، ممکنه تنها چیزی که باقی می‌مونه، تکه‌هایِ شکسته باشه.»

وقتی از کنارش رد شدم و واردِ کلاس شدم، دستم را محکم روی کیفم گذاشتم. او نمی‌دانست. اما حس می‌کردم که این بازی، دیگر بازیِ کلمات نیست. من داشتم او را نقاشی می‌کردم و او... او داشت کم‌کم سایه ی خودش را روی تمام نقشه های ذهنی من می انداخت .

سایه‌یِ خودش را روی تمامِ

شروع نوشتنکلماتنویسندگی
۱
۰
حسینی
حسینی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید