ویرگول
ورودثبت نام
حسینی
حسینی
حسینی
حسینی
خواندن ۶ دقیقه·۲ روز پیش

رمان« تا تن ؛ نه تا روح»

«از عشق گفت، از من نه»

فصل اول: آستانه‌ی حیرت

تهران برای من همیشه شهرِ شتاب بود؛ شهری مسخ‌شده در دویدن‌های بی‌سرانجام. در هیاهوی دانشگاه، وقتی هم‌نسلانم از «رابطه» و «دوست داشتن» حرف می‌زدند، کلمات شان برای من بوی موقت بودن می‌داد. آن‌ها رابطه را مثل یک پروژه‌ی لذت‌جویانه یا قراردادی برای فرار از تنهایی عصرهای جمعه می‌دیدند. اما من، در بیست‌سالگی، جور دیگری جهان را می‌فهمیدم. از چهارده‌سالگی، وقتی دخترانِ هم‌سن و سالم درگیرِ بازی‌های روزمره بودند، من با مولانا خلوت می‌کردم؛ با فلسفه و ادبیاتِ کلاسیک. پوشش من، راه رفتنم و حتی نحوه‌ی سخن گفتن و ادبِ مرزبندی‌شده‌ام، با هم‌سالانم فرق داشت. انگار زنی چهل‌ساله با تمامِ پختگی، وقار و اصالتش، در کالبد دختری بیست‌ساله حلول کرده بود؛ متین، عمیق و دست‌نیافتنی.

آن روز اصلاً قرار نبود من سر آن کلاس باشم. من دانشجویِ حقوق نبودم؛ فقط به اصرارِ صمیمی‌ترین دوستم، به عنوانِ مستمع‌آزاد و مهمان، روی یکی از صندلی‌های وسطِ کلاس نشسته بودم. کلاسِ «حقوقِ مدنی» بود؛ علمِ قراردادها، تعهدات، شروطِ ضمنِ عقد و اسنادِ معتبر. همه‌چیز در آن کلاس بوی کاغذ، قانون و چارچوب‌های خشکِ اعتباری می‌داد.

و او، استادِ مقتدرِ آن کلاس بود.

مردی با شانه‌های پهن، خوش‌پوش، با وقاری بی‌نظیر و صورتی مردانه و فریبنده که نگاه هر بیننده‌ای را تسخیر می‌کرد. وقتی پشتِ تریبون می‌ایستاد و با آن صدایِ بم و خوش‌نوا کلماتِ حقوقی را به بازی می‌گرفت، تمامِ کلاس سراپا گوش می‌شدند. او به تسلط و کاریزمایِ خود واقف بود؛ مردی که می‌دانستم خواهانِ ظاهری و خاطرخواهانِ زیادی در میانِ دخترانِ دانشکده دارد و به این توجه‌هایِ مداوم و ارزان عادت کرده است.

اما چیزی در رفتارِ او بود که از همان بدوِ ورود، حسِ خوشایندی در من ایجاد نمی‌کرد. من از راحتیِ بی‌مرز و ارزانِ او با دختران بیزار بودم. او خیلی زود و بی‌مقدمه حریم‌ها را برمی‌داشت؛ دخترهای کلاس را به راحتی با اسمِ کوچکشان صدا می‌زد و لحنی صمیمی به خود می‌گرفت که فرسنگ‌ها با وقارِ یک استادِ اصیل فاصله داشت. برای او، ارتباط برقرار کردن با یک زن و صمیمیت شدن، به سادگی و سبکیِ یک «سلام کردنِ» روزمره‌ی بی‌هوا بود. انگار صمیمیت برایش سکه‌ای کم‌ارزش بود که بی‌حساب و کتاب به پای هر کسی می‌ریخت تا توجه‌شان را بخرد.

بحثِ آن روز درباره‌ی «ماهیتِ حقوقیِ زوجیت و تعهداتِ متقابلِ زن و مرد» بود. بچه‌ها یکی‌یکی دست بالا می‌کردند و از قوانین، شروطِ مالی و ضمانت‌هایِ اجراییِ رابطه می‌گفتند. همه‌چیز در مادی‌ترین و اعتباری‌ترین پوسته‌ی ممکن تعریف می‌شد؛ انگار پیوندِ دو انسان، چیزی شبیه به خرید و فروشِ یک ملک بود.

طاقتم تمام شد. با همان ادبِ خاصِ خودم که همیشه دیگران را به احترام وا می‌داشت، دستم را بالا بردم. صدای آرام اما مصممِ من در سکوتِ کلاس پیچید:

«استاد، با کسبِ اجازه…»

او ایستاد. عینک را از روی چشم‌هایش برداشت، نگاهش روی من قفل شد و با ژستی خریدارانه و محترمانه گفت: «بفرمایید خانمِ…؟»

گفتم: «مهمان هستم استاد. اما می‌خواستم بپرسم آیا می‌توان انسان و رابطه را در این قالب‌های حقوقی خلاصه کرد؟ من فکر می‌کنم ما داریم مفهومِ رابطه را با قراردادهایِ اعتباری اشتباه می‌گیریم. آنچه امروز در این کلاس از آن حرف می‌زنیم، “عشقِ اعتباری” است، نه “عشقِ وجودی”.»

سکوتِ سنگینی بر کلاس حاکم شد. او با تعجب ابروهایش را بالا کشید و با نگاهی که حالا تمامِ تمرکزش روی من بود، گفت: «بیشتر توضیح بدهید.»

ادامه دادم: «حقوق، علمِ اعتباریات است. قراردادها به اعتبارِ امضا و قانون زنده هستند. عشقِ اعتباری هم همین است؛ یعنی دوست داشتنِ دیگری به اعتبارِ صفت‌ها و منافعِ او. به اعتبارِ زیبایی‌اش، موقعیتش، یا حتی تعهداتِ مکتوب اش. این یک اعتبارِ موقت است. اگر روزی این صفت‌ها زائل شوند، این عشقِ اعتباری هم می‌میرد؛ چون از اول هم ریشه‌اش در هستیِ آن آدم نبوده، بلکه در ویژگی‌های بیرونی‌اش بوده است. درست مثل قراردادی که با باطل شدنِ شروط اش، از بین می‌رود.»

مکثی کردم. نگاهش چنان روی چشم‌های من مات مانده بود که انگار کلِ کلاس ناپدید شده است.

گفتم: «اما “عشقِ وجودی” از جنسِ “بودن” و “هستی” است. از جنسِ همان حقیقتِ مطلقِ مولانا. یعنی من تو را می‌خواهم، چون هستی. تو را فارغ از تمامِ صفت‌های اعتباری‌ات دوست دارم. پیوندِ من با اصلِ وجودِ توست، نه با تعهداتِ سندِ ازدواج یا صفت‌هایِ گذرا. در عشقِ وجودی، حتی اگر صفت‌ها و منافع از بین بروند، آن دوست داشتن فرو نمی‌ریزد؛ چون به چیزی بند نیست که با رفتنش نابود شود. عشقِ وجودی، تماشایِ عریانِ روحِ دیگری است… و این چیزی نیست که بشود در دادگاه یا روی کاغذهای حقوقی ثبت اش کرد.»

وقتی حرفم تمام شد، کلاس در حیرت فرو رفت. استادِ مغرور و مقتدرِ حقوق، چند ثانیه بی‌حرکت پشتِ تریبون ایستاد. نقابِ همه‌چیزدانیِ او ترک خورده بود. او با دختری بیست‌ساله روبه‌رو شده بود که ادبیات، وقار و متانتِ یک زنِ پخته‌یِ چهل‌ساله را داشت.

در همان لحظه، در عمقِ وجودش، تصمیمی بزرگ شکل گرفت. او هرگز با چنین پدیده‌ای روبه‌رو نشده بود. تشنه شد؛ تشنه‌یِ تصاحب کردنِ این روحِ عمیق و مقتدر. می‌خواست به هر قیمتی شده، این دختر را به دست آورد.

پس از پایان کلاس، وقتی کتابِ شمسِ کوچکم را در کیفم می‌گذاشتم، سایه‌اش روی میزم افتاد. عطرِ تلخ و گران‌قیمتش جلوتر از خودش آمده بود.

خم شد، نگاهی به دیوانِ شمس انداخت و با صدایی که این بار از هیبتِ استادی خالی بود و جایش را به تمنایی پنهان داده بود، گفت:

«حقوق به ما یاد میده چطور قرارداد بنویسیم… اما تو امروز به من یاد دادی که چطور میشه فراتر از قانون نفس کشید. من همیشه به مباحثِ فلسفی علاقه داشتم… تو کی هستی؟ چطور در بیست‌سالگی، این‌قدر عمیق و اصیل هستی؟ دلم می‌خواد بیشتر با این روحِ وجودی آشنا بشم… می‌توانم خواهش کنم چند دقیقه‌ای در کافه‌ی نزدیکِ اینجا میزبانِ حضورتان باشم؟»

من در جفت چشم‌های زیبا و فریبنده‌اش نگاه کردم. می‌دانستم که او به چه طوفانی از توجهِ دختران عادت دارد. می‌دانستم پشتِ این دعوت، ولعی برای فتح کردنِ قلمرویِ تازه نهفته است. او عادت داشت با صمیمیت‌های سریع، آدم‌ها را رامِ خودش کند، اما سنگینی و وقاری که در من بود، اجازه نمی‌داد حریم ام به این سادگی‌ها باز شود. من از آن دست دخترانی نبودم که با اسمِ کوچک صدا زده شدن یا یک دعوتِ شیکِ استادی، دست‌وپایم را گم کنم و شبیه دختران دیگر، مشتاقانه به گفتگو تن بدهم. برای من، کلمات حرمت داشتند و حریم‌ها، ستون‌های شخصیت بودند.

در برابرِ ادعایِ علاقه‌اش به فلسفه، هیچ نگفتم. سکوتی سرد و سنگین اختیار کردم؛ سکوتی که نشان می‌داد فریبِ کلماتش را نمی‌خورم و برای صمیمیتِ ارزان اش ارزشی قائل نیستم.

کتاب را در کیفم گذاشتم، بندِ کیف را روی دوشم انداختم، به آرامی قامت راست کردم و با لحنی مودبانه اما کاملاً مرزبندی‌شده و محکم گفتم:

«ببخشید، من باید بروم. وقت ندارم.»

بدونِ اینکه منتظرِ پاسخ یا واکنشی از سمتِ او بمانم، با قدم‌های شمرده و باوقار از کلاس خارج شدم. او را با بهت و غرورِ جراحت‌دیده‌اش در میانِ صندلی‌های خالیِ کلاس تنها گذاشتم.

چند لحظه بعد از خروج ام، او به سمتِ صمیمی‌ترین دوستم برگشت. با همان لحنِ جذاب و نفوذپذیرش به او گفت: «دوستت… خیلی متفاوت‌تر از همه‌ی آدم‌های این دانشکده است. هفته‌ی آینده یک همایشِ علمی بزرگ درباره‌ی فلسفه‌ی حقوق در دانشگاه برگزار میشه. ازت می‌خوام حتماً متقاعدش کنی که تو این همایش شرکت کنه. حضورش برای من خیلی ارزشمنده.»

او می‌خواست مرا به قلمرویِ خودش بکشاند؛ جایی که در آن مقتدرتر بود. و من، بی‌خبر از تارهایِ نامرئیِ این تور، در آستانه‌یِ بازیِ بزرگی قرار گرفته بودم.

امروز که به آن لحظه نگاه می‌کنم، تازه می‌فهمم: جهان، جهانِ نگاه کردن نیست؛ من فقط دیدن را دیر به کار بردم. نه از آن جهت که ندانم دیدن چیست، بلکه آن‌قدر به او، شخصیتش و علاقه‌ای که داشتم معتمد بودم، که از دیدن بازماندم.

من نورِ وجودِ خودم را روی ویترینِ خالیِ او تابانده بودم و گمان می کردم این خود اوست که می درخشد ...

بودم و گمان می‌کردم این خودِ اوست که می‌درخشد…

کلاسسکوتزن مردسند ازدواجشروط عقد
۰
۰
حسینی
حسینی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید