
در شلوغی ایستگاه قطار ایستاده بودم.
صدای همهمهی جمعیت، بوی آهن و دود، و هیاهوی مسافران مرا در خود گرفته بود. پاهایم بیقرار بود اما جایی برای رفتن نداشتم.
چشمهای بیقرارش میان انبوه جمعیت پیدا شد؛ همان دو کهربای روشن که از هر فاصلهای میتوانستند مرا بیابند.
در آن لباسی که به تن داشت ابهت سربازان هخامنشی را تداعی میکرد ولی در این زمان ؛ موهای سیه اش صاف بود .
جلوتر نرفتم، اما او با قدمهایی تند و لرزان به سویم آمد. نگاهش میدرخشید، سرشار از هزاران کلمه ای که نمیتوانست بیانش کند.
— «یقین داشتم می آیی .»
لبخند محوی روی لب رنگ پریده اش نشست.
عادت داشت از جانب من پاسخی نشنود. سکوت من تا همیشه برایش آشنا بود .
بقچه ی کهنه اش را گشود، کتابی دستساز از میانش بیرون آورد و در دستانم گذاشت.
— «مدتی که به جنگ میروم، این نوشتهها را بخوان. شاید به خوبی دستخط نویسندههایی که دوست داری نباشد، اما از دل من آمده… و خب تمام چیزیست که توانستهام برایت آماده کنم.»
دستهایم بی تعادل شده بودند .
_«دل .. دلتنگ»
خواستم بگویم که دلتنگ اش خواهم شد ، اما زبانم نچرخید. تنها نگاهش کردم، و کتاب را محکمتر گرفتم. لهجهی شیرینش بوی سادگی و مهربانی میداد، همانقدر صادق و بیریا.
صدای کرکنندهی بوق قطار، همانند پتقی بر سرم نشست.
— «وقت رفتنِ.»
آخرین نگاه را میان چشمهای یکدیگر انداختیم؛ سرشار از حرفهای ناگفته و زلال.
دستش را بالا آورد، موهایم را دست گرفت. سرش را کمی خم کرد تا هم قد شویم ، تارهای موجدار را نزدیک صورتش برد، نفسی عمیق کشید و بوسهای بیگناه بر آن زد.
چشمهایم پر از اشک شد.
— « هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
عشق آمد و مرا مست و دیوانه کرد
هر کسی را نصیب نشود اینچنین کار»
میدانست مولانا را دوست دارم تمام شعرهایش را برایم حفظ کرده بود .
بیآنکه کلمهای بگویم، روبان سرم را باز کردم و آرام دور مچش بستم. برق شادی در نگاهش دو دو زد . لبخند زد، لبخندی که از کودکی درونش خبر میداد.
سوار کوپه شد.
دستی به نشانه ی خداحافظی تکان داد و طوری که بشنوم گفت :
« به امید دیدار، دختر چشمآهو گیان.»
قطار شروع به حرکت کرد. هرچه دورتر میشد، قلبم بیتابتر میتپید. به دنبال قطار دویدم، گویی بخواهم جلوی رفتنش را بگیرم یا دستکم چیزی بگویم. اما او دیگر رفته بود… بیآنکه بدانم باز خواهد گشت یا نه.
کتاب در آغوشم بود، گرمتر از هر چیزی در آن غروب. میدانستم این نوشتهها تنها نشانهای از حضورش در روزهای پر از انتظارِ پیش روی ام خواهند بود .
ایستگاه کمکم خالی میشد. صدای چرخهای قطار در دوردست محو میگشت، اما در دلم همچنان طنین داشت. نگاه آخرش، بوسهی آخرش، و روبانی که همراهش برد، همه در ذهنم حک شد. اشکها بیامان سرازیر شدند. زیر لب زمزمه کردم:
«به امید دیدار…پسر جان»
شبِ بعد از رفتنش، اتاقم بوی ایستگاه گرفته بود.
هنوز صدای قطار در گوشم میپیچید و چشمهایم به قاب پنجره خیره مانده بود.
شعری که دم رفتن نجوا کرد در ذهنم مدام تکرار میشد.
کتابی که در دستانم گذاشته بود، روی میز کنار چراغ نفتی آرام گرفته . دست دراز کردم و جلد سادهاش را لمس کردم؛ انگار بخواهم از روی کاغذها گرمای دستهای او را باز پس بگیرم .
بغض گلویم را گرفت. کتاب را باز کردم. خطش ساده بود، پر از خطخوردگی و بیقاعدگی، اما هر واژه رایحه ی تن او را میداد.
بوی خاک و باران را میداد.
روی نخستین صفحه نوشته :
«اگر این دفترچه به دستت رسیده ، یعنی من به راهی میروم که نمیدانم بازگشتی دارد یا نه. این کلمات را برای روزهایی نوشتم که شاید نتوانم کنارت باشم. بخوانشان، و اگر دلت گرفت، بدان که من همان لحظه به یادت بودم.»
اشک روی نوشتهها چکید. انگشت کشیدم تا کلمات محو نشوند.
چند ورق بعد، ناگهان جملهای را دیدم که دلم را لرزاند:
«اولین بار که تو را دیدم، باورم نمیشد چنین دختری در این دنیا باشد. صورتت آرام بود و نگاهت شبیه آهویی وحشی که ناگهان در دامان دشت به چشمم نشست. لباسی به سرخیِ خون و زیباییِ شاهدخت ها.
تو هم نگاهم کردی اما شرم و خجالت گونه هایت را گلگون کرد .
همان لحظه دانستم من در حد تو نیستم . سالها از خودم پرسیدم: پسری مثل من، با دستانی خشن و نانآور از کودکی، چگونه جرئت نگاه کردن به تو را پیدا کند ؟»
کتاب را بستم. نفس در سینهام گیر کرده بود. چراغ نفتی سایهها را روی دیوار میرقصاند و من به همان روزِ دور برگشتم…
《 آفتابِ بهاری در کوچه ریخته بود.
دستمالی روی سر انداخته بودم و سطل آب در دست داشتم. کوچه خلوت بود، جز صدای کلاغها که از دور حضورشان را بازگو میکردند.
آنسو پسری ایستاده بود. قد بلندش در آفتاب کشیده شده بود، اما نگاهش پایین، به خاکِ خیسِ کوچه بود. وقتی سرم را بالا آوردم، نگاهش برای لحظهای کوتاه با نگاهم گره خورد. دو کهربای پر از تردید، پر از شگفتی.
نمیدانم چرا قلبم تند زد. او چیزی نگفت، تنها سرش را پایین انداخت، انگار که بودن در فاصلهی چند قدمی من برایش سنگین باشد. رد شد و رفت، اما من حس کردم نگاهش هنوز پشت سرم مانده.
همان روز بود که شنیدم پسرِ دوم خانواده ی میرزا منصور خدابیامرز است، پسری که از کودکی کار کرده، و برای هر لقمه نانی عرق ریخته!. 》
و حالا که در نوشتههایش میخواندم، میفهمیدم چرا آن روز نگاهش پر از تردید بود. خودش را کمتر از من میدانست، ولی بیآنکه بداند در همان لحظه، دلم آرام گرفته بود از دیدنش.
کتاب را دوباره باز کردم.
«هر بار که به چشمهایت نگاه میکنم، حس میکنم دنیا برایم زیادی بزرگ است و من زیادی کوچک.
اما همین نگاه است که به من جرئت میدهد زنده بمانم و ادامه دهم .»
پشیمانی بر دلم نشسته بود.
چرا هیچوقت نگفته بودم که من هم دلبستهاش هستم؟ چرا همیشه سکوت کرده بودم؟ اگر روزی برنگردد، آیا این سکوت تا ابد دلم را آزار نخواهد داد؟
و چرا ها حمله ی بیرحمانه را بر قلبم آغاز کردند .
چراغ نفتی خاموش شد.
اتاق در تاریکی فرو رفت.
کتاب را روی سینهام گذاشتم و در دل گفتم:
«مرا از سکوت هایم قضاوت نکن بلکه رفتارم را بنگر.»
آن شب تا سپیده دم با کاغذ و جوهر و اشک هم صحبت بودم .