الف) اتیمولوژی اندیشهی مارکس: کارل هاینریش مارکس به آلمانی (karl hein rich marx) طلوع در ماهِ مه 1818 و غروب در ماهِ مارس 1883 است. در حوزهی اندیشه القاب فراوانی را به مارکس دادهاند بهگونهای که برخی وی را فیلسوف، جامعهشناس و اقتصاددان میدانند و برخی نیز او را سوسیالیستی انقلابی آلمانی، نظریهپرداز سیاسی-اجتماعی و روزنامهنگار برشمردهاند؛ بنابراین از اینکه کارل مارکس شخصیتی چندوجهی از حیثِ فکر و اندیشه دارد، تردیدی نیست اما مهمترین سیر اندیشگی این اندیشمند و اندیشهور آوانگارد در مسیر راهیابی به دنیای اقتصاد، جامعه و نفسِ فلسفهی جهان «تغییر جهان» نه «تفسیر جهان» بوده و هست.
مارکس در شهرِ «تری یر» واقع در آلمان به دنیا آمد و در دانشگاه به تحصیل دروسی چون حقوق و فلسفه پرداخت. زندگی شخصی وی از فرازوفرودهای بسیاری برخوردار بوده ازاینرو که درسال 1843 با: «جنی فون وستفالن» ازدواج نمود و به دلیل نوشتارهای سیاسیاش از او سلب تابعیت شد و به همین خاطر دههها بهاتفاق همسر و فرزندانش در تبعید در شهر لندن به سر بُرد. با تبعید به شهر لندن با اندیشمند نام آوری چون «فریدریش اِنْگِلسْ» آشنا شد و حاصلِ این آشنایی بسط، بالندگی و نشر اندیشههای انگلس بود. به هرحال، پیشینه و دیرینهی اندیشهی فلسفی مارکس حاوی مواردی از این قبیل است: دوره: فلسفهی قرن نوزدهم حیطه: فلسفهی غرب، مکتب فلسفهی قارهای مارکسیسم پایاننامه: اختلاف بین فلسفه طبیعت دموکریتی و اپیکوری (1841) استاد راهنما: برونوباور علایق اصلی: فلسفه، اقتصاد، تاریخ و سیاست و ایدههای چشمگیر شامل: اصطلاحات مارکسیستی شکل ارزش، مشارکت در مادهباوری دیالکتیکی و نقد مارکسیستی اقتصاد سیاسی، تضاد طبقاتی، ازخودبیگانگی و استثمار کارگر و برداشت ماتریالیستی از تاریخ میباشد. مارکس آثاری را قلمی نمودهاند که به چند بخش کتاب، نوشتار و نامهنگاریهایی تقسیم میشوند.
از مهمترین آثار کارل مارکس و شاید معروفترین نوشتههای وی میتوان به: «مانیفستِ حزبِ کمونیست» (1848) اشاره نمود. کتاب مانیفست حزب کمونیست از درونمایهای سیاسی، فلسفی و اقتصادی بهرهمند شده که درسال 1848 توسط کارل مارکس و فردریش انگلس نگاشته شده است. کتابی است که بهعنوان سازندهترین و مؤثرترین متون در تاریخ اندیشههای سوسیالیستی و کمونیستی از آن یاد میشود. این اثر در چند زاویهی مهم قابلبحث است. نخست ژانر است. بنمایه ادبی و محتوایی این کتاب حاوی چند مفهوم بسیار اساسی است بهمانند بیانیهی سیاسی که این بیانیهی سیاسی نوعی اعلامیه بود برای اعلام اصول و هدف و جامعه هدف جنبش کمونیست. نکتهی دوم: فلسفهی سیاسی بود که شامل تحلیل و تشریح و مفاهمههای فلسفی دربارهی تاریخ جامعه و مبارزهی طبقاتی است. سوم: نقد اجتماعی و اقتصادی بود.
نقدی رادیکال به سرمایهداری، طبقهی بورژوا و نابرابریهای اقتصادی است و از زوایای دیگر این کتاب ، میتوان به هدف و محتوا، سبک نگارش و جایگاه تاریخی آن اشاره نمود. در جایگاه تاریخی این کتاب میتوان به این نکته اشاره نمود که این اثر در آستانهی انقلابهای 1848 اروپا به چاپ رسید و بهعنوان سندی فرآرونده از آن یاد شد چراکه برای جنبشهای کمونیستی و سوسیالیستی در قرن 19 و 20 بهعنوان سندی معتبر و قابلِ تأویل شناخته شد. اثر دوم مارکس کتاب سهجلدی وی به نام: «سرمایه» (1867-1883) است. کتاب سرمایه دیگر کتاب مهم و فرآروندهی مارکس بود که از درونمایهای شامل اقتصاد سیاسی، فلسفه و جامعهشناختی بهرهمند شده است. عمدتاً این اثر درزمینهی تمیز و تحلیل نظام سرمایهداری نگاشته شده و به بررسی و وارسی مکانیزم تولید سرمایه، استثمار نیروی کار، ارزش کالا، انباشت سرمایه و روابطِ طبقاتی و مهمتر به بررسی تضادهای درون نظامِ سرمایهداری و استثمارِ طبقهی کارگر میپردازد.
دیگر کتاب معروف مارکس ایدئولوژی آلمانی است. این کتاب نوشته کارل مارکس و فریدریش انگلس است. این کتاب درزمان این دو فیلسوف منتشر نشد و بعد از حیات آنها درسال 1932 در اتحاد جماهیر شوروی منتشر شد. درونمایهی کتاب نقد ریشهای فلسفهی آلمانی بهویژه ایدهآلیسم هگل و دیدگاههای شاگردانش بهخصوص لودویک فوئرباخ است. این کتاب را میتوان زمینهساز شکل و شمایلگیری تفکر ماتریالیسم تاریخی (ماتریالیسم دیالکتیکی) مارکس برشمرد.
مارکس و انگلس بر این اصل باورمند بودند که فیلسوفان آلمانی واقعیت را از راهِ اندیشه و آگاهی تبیین میکنند درحالیکه بایستی از واقعیت مادی و شرایط اجتماعی-اقتصادی به فهمِ اندیشه و آگاهی رسید مارکس اعتقاد داشت که آگاهی انسان، هستیاش را تعیین نمیکند، بلکه هستی اجتماعیاش آگاهی او را تعیین میکند.» به نظر میرسد که هستی اجتماعی انسان با زیر بنایی به نام معیشت و رفاه اقتصادی عجین شده است و آنان که قرنها بر زیردستان حکومت میکردهاند از این هستی اجتماعی آگاه بودهاند و با دادن ِمانیفستهایی معرفتشناسانه سعی بر اغفال اجتماع مبنی از رسیدن به آگاهی از هستندگی خویش بودهاند که مارکس میخواهد به همین روندِ آگاهانه سرمایه داری پاسخی علمی و عملی دهد.
بااینحال، مارکس علاوه بر این کتب دستنوشتهها و نامهنگاریهایی هم داشتهاند که میتوان به این آثار کوتاه به شرح ذیل اشاره داشت: 1- نقد اقتصادِ سیاسی که درسالِ 1859 منتشرشده است و اهمیت آن نیز بیشتر به خاطر آن است که مقدمهای بر سرمایه را عنوان میکند و مارکس دراین اثر برای نخستین بار به روشمند بودن نظریهاش دربارهی ساختارهای اقتصادی و زیربنای مادی جامعه توجه دارد 2-تزهایی دربارهی فوئر باخ که دراین اثرکوتاه جملهی معروفی از مارکس هست که میگوید: «فیلسوفان تنها جهان را به شیوههای گوناگون تفسیرکردهاند اما مسئله تغییر آن است.» 3- جنگ داخلی در فرانسه که درسال 1871 منتشرشده است که تحلیلی برکمون پاریس است.
مارکس دراین اثر نمونهای تاریخی از دیکتاتوری پرولتاریا را به دایرهی بایش میآورد 4-هجدهم برولوئی بناپارت که درسالِ 1852 به چاپ رسیده است و موضوع اثر تحلیل سیاسی و تاریخی از کودتای 1851 فرانسه است مارکس دراین اثر به نقش طبقات اجتماعی و ایدئولوژی میپردازد. علاوه براین دستنوشتهها میتوان به نامهنگاریهای دیگری از قبیل دستمزد، قیمت و سود- نقد برنامهی گوتا و نامهها و غیره که منبعد بهصورت کتاب درآمدهاند ، اشاره نمود. لذا با این تعابیر از اندیشهی مارکس، بدین برداشت میتوان دستیافت که باگذشت زمان آنچه از آثارِ مارکس حاصل آمد این بود که تفکراتِ او تأثیری ژرف و شگرف بر تاریخ روشنفکری اقتصادی و سیاسی دورههای پس از خودش برجای گذاشت بهطوریکه اکنون نامِ وی بهصورت و شمایل صفت، اسم عام و نامِ مکتب اجتماعی به کار میرود.
ب) آنتولوژی ماتریالیسم دیالکتیکی مارکس: آنچه مبرهن است اینکه، نظریات انتقادی مارکس دربارهی جامعه، اقتصاد و سیاست را که مجموع آن را مارکسیسم خطاب میکنند بر این پایه استوار است که جوامع انسانی از طریق مبارزههای طبقاتی پیش میروند بهطوریکه در سرمایهداری این موضوع خود را به شکل مبارزه و طبقاتِ کارگر معروف به پرولتاریا که باعرضهی نیروی کارشان درازای پرداخت حقوق ابزارهای تولید را به کار میاندازند در پارفت است.
میتوان گفت کارل مارکس از حقوقِ ارزشافزودهی کارگرانی صحبت میکند که طبقات حاکم پایمال کردهاند و از نگاهِ وی دشمنی میان طبقات در سرمایهداری که بخشی از آن از ناپایداری و ذاتِ مستعد بحران سرمایهداری سرچشمه میگیرد در خِتام به این مهم ختم میشود که طبقهی کارگر به آگاهی طبقاتی برسد که نتیجهی آن، در اختیار گرفتن قدرت توسط آنان و بر پایهی جامعهای کمونیستی فاقد طبقهی اجتماعی و دولت است و به همین خاطر به جِدوجَهد این روندِگی را دنبال کرد و در پی عملی کردنِ همین نظریه بود و استدلالش درواقع همین بود که طبقهی کارگر بایستی به خود آید و با کسب آگاهی طبقاتی بتواند انقلابی سازماندهی شده را درجهتِ براندازی سرمایهداری و برپایی آزادی اجتماعی- سیاسی به انجام و سرانجام برساند.
بیشک اندیشهی مارکس نوعی اندیشهی آوانگارد و اومانیسم بود بدین لحاظ که در طول و ازمنهی تاریخِ انسان، از انسان ابزاری- ابتدایی گرفته تا انسانِ تاریخ چنین اتفاقی در زندگی و هنر جامعه رخ نداده بود و بیشتر مردمِ زیردست و تهیدست و فقیر زیر چکمههای ثروت حاکمان و طبقات اربابان لِه میشدند و درواقع اینان اسیر اربابان و زندانی سرمایهداران بودند.
میتوان چنین پنداشت که مارکس راهِ مبارزه با سرمایهداری را به زیردستان یاد داد که چگونه از حقِ خود دفاع کنند چراکه قبل از مارکس طبقهی فقیر و کارگر سالها و قرنها استثمار نظامِ سرمایهداری میشدند و البته این بیداری طبقهی کارگر باذوق و سلیقهی جهان سرمایهداری نیز نمیخواند.
حال اینکه قبل از مارکس مسئلهی متافیزیکالیسم انتزاعی و حتی ماتریالیسم ذهنی و توهمی دو عامل مهم بودند که آزادی و آزادگی را از جامعهی پرولتاریا گرفته بودند و اینکه تنها هدفِ ما جامعه پرولتاریا است بدین سبب است که طبقهی متوسط جامعه همیشه تأمین میشود و از این نظر هیچ انقلابی توسط طبقهی متوسط رخ نداده مگر اینکه طبقهی آنها ازلحاظ معیشت و اقتصاد به خطر بیفتد. بههرروی میتوان گفت این بازیافت زبانی و بازتابِ ذهنی – فرهنگی مارکس خود حرکتی بود تا که طبقهی پرولتاریا بتواند به یک خودبنیادی و خودباوری انسانی و طبقاتی دست یابد.
مارکس به دنبال معماری علوم اجتماعی نوین بود تا که جامعه کارگر بتواند خودش را دراین معماری اجتماعی تجربه و احساس نماید. بنیادیترین تفکر مارکس که میتوان بهمنزلهی یک پارادایم اجتماعی نوین البته با تکیهبر آثارش و بر پایهی اقتصاد و کمو محور از آن یادکرد همان آنتولوژی ماتریالیسم دیالکتیکی آن است که اساس آن را مادهگرایی و تغییر و تحولات تاریخی بر مبنای شرایط مادی و اقتصادی تشکیل میدهد.مارکس بر این اصل معتقد است چراکه میخواهد چنین ابراز نماید که تحولات اجتماعی و فرهنگی ناشی از تغییرات در ابزار تولید و روابطِ اجتماعی حاصل از آن است و عوامل اقتصادی را تعیینکنندهی اصلی پدیدههای اجتماعی، سیاسی و فکری میداند. اصولِ اصیلِ تفکرِ مارکس را میتوان بر پایهی چند اصل مهم بنا نهاد.
نخست ماتریالیسم یا مادهگرایی است. مارکس برخلاف تفکر ایدهآلیسم بر این باور است که واقعیت مادی و عینی مبنای همهچیز است و پدیدههای ذهنی و روحی تابعی از ماده هستند و این دیدگاه وجود هرگونه موجودِ غیرمادی بهمانند روح و یا الهیات را منتفی میکند. دوم: ماتریالیسم دیالکتیکی است. این مفهوم را مارکس از هِگل اقتباس نمودند ولی آن را در بستر مادی تغییر دادند. ماتریالیسم دیالکتیکی بر اصولِ چهارگانهای بنا گردیده است. نخست اصلِ تضاد است. مارکس معتقد است که در هر پدیده یا نشانه و شاید مفهومی تضادهای درونی وجود دارد که این تضادها عاملِ حرکت و تحولِ آن به شمار میرود. دوم: تأثیر متقابل است. مسئلهی تأثیر متقابلِ مارکس نوعی همنشینی و همصدایی محسوب میشود بهگونهای که وی همهچیز را به هم مرتبط و وابسته میداند و اعتقاد دارد که پدیدهها بر یکدیگر تأثیر مستقیم میگذارند. سوم: موضوع حرکت است. مارکس معتقد است که جهان دائماً در حالِ تغییر و تحول است و ایستایی جهان از نگاهِ مارکس در سه بُعدِ مادی، حیات و شعور قابل معنا نیست بلکه موالید چهارگانهی جهانِ معنا دائماً در حالِ جهش و جنبش معناییاند ضمن اینکه خودِ واژهی «جهش» را نیز بهعنوان یکی از پارامترهای اصلی اصولِ دیالکتیکی معرفی میکند بهطوریکه معتقد است که تغییرات تدریجی درنهایت منجر به تغییرات کیفی و جهش گونه میشوند. درجهاتی دیگر، نظریهی تاریخ یا ماتریالیسم تاریخی را مطرح میکند. مارکس براین اصل باورمند است که تاریخ بشر بر پایهی اوضاع و شرایطِ مادی و اقتصادی شکل میگیرد و هر جامعهای از دو بخش مهم به نامِ زیربنا و روبنا تشکیل میشود.
در بخشِ زیربنا به ابزار تولید و مالکیت اشاره دارد به شیوهای که بیان میدارد زیربنای هر جامعهای شامل ابزار تولید و مالکیت است و روبنا را شاملِ نظامِ سیاسی، اجتماعی، مذهبی و فرهنگی برمیشمارد و در تداوم بحث معتقد است که تغییرات در زیربنا، عامل اصلی تغییرات در روبناست. بنابراین تا قبل از مارکس مسئله و صورتمسئله ابزار تولید و مباحثِ روبنایی چون نظامِ سیاسی، اجتماعی، تئولوژیسم و فرهنگی اگرچه محل بحث بودند اما بیشتر در میان اذهان متافیزیک و طبقات سرمایهدار و اربابان و حاکمان نمود داشته که نگاهی فرمیکال و رعیتگونه همراهِ با اطاعت بدانها داشتهاند و به همین خاطر است که مارکس به دنبالِ بیداری ذهن طبقهی کارگر و نیل به آگاهی طبقاتی را از این طبقه خواهان است. این تفکر اجتماعی نوین گرا خود عاملی بود تا که طبقهی ضعیف جامعه با دریافت از آگاهی تاریخی بشر بتواند آگاهی انسانی خود را درجهتِ دفاع از حقوق خویش را (حق السهم و حق السعی) به دست آورد. دیگر نظریهی وی مسئلهی ارزش اضافی است. بیشک در نظامیافتگی نظم سرمایهداری کارفرما ارزشی بیش از دستمزد پرداختی به کارگر را ایجاد و ایجاب میکند و همین اختلاف (ارزش اضافی) خود منبع اصلی سود سرمایهدار و همچنین تضاد طبقاتی است.
دراین جا سؤالی پیش میآید که آیا سرمایهگذاری کارفرما محل بحث نیست چون کارگر و نیروی کار چنین توانی را ندارد و بایستی در بحث تولید و چرخش تولید به ارزشافزوده رسید تا که روابط تولید و رشد و توسعهی تولید دوام داشته باشد که گویا مارکسیسم به این پرسش چنین پاسخ میدهد که عدمِ تقسیمکار و عدالتِ اجتماعی و توزیع اشتراکی و عادلانه و مقولهی گسترش صنعت خود میتواند این مشکل را حل کند چراکه وقتی صحبت از تولید مالی یا تولید فرهنگ یا هنر میشود بحث هدف و جامعهی هدفِ مشترک پیش میآید که همهی ما دراین روندِ تولید دخالت و مسئولیم. از اینکه نظام سرمایهداری باارزش افزوده که از ارزش اضافی و سهم کارگر ساده و فنی و حتی مهندس به دست میآید شکی نیست اما گرفتن این سهم را از سرمایهدار که از طریق تصاحب ابزار تولید و مالکیت خصوصی در دست میگیرد درجهان لیبرالیسم سخت است و حتی درجهان فاشیسم همچنین تفکری قابلاجرا نیست مگر درجهان خودِ مارکسیسم که مدتی برجهان حکومت میکرد و اکنون همخوانشهای دیگری چون مارکسیسم سوسیالیستی آن درجهان حائزِ اهمیت است.
در اندیشهی مارکس برابری طبقاتی و عدالت اجتماعی با توجه به کارکردِ انسانی انسانها در جامعه مدنظر است و اصولاً دستمزد نیروی تولید که کارگراست توسطِ کارفرما که ابزار تولید را در دست دارد، نادیده گرفته میشود و دراین جاست که روابط تولیدی به شکل انسان دوستانه و منصفانه رعایت نمیشود و این تبعیض حقوحقوق از جانب سرمایهدار خود عاملی است که کارل مارکس را وادار میکند تا که به دنبالِ یک ماتریالیست دیالکتیکی برآید و دیگر نکته، خودِ نظریهی سوسیالیسم و کمونیسم است. مارکس بهشدت اپوزیسیونِ طبقهی سرمایهداری است و خواستار و خواهانِ برقراری جامعهای سوسیالیستی و درنهایت کمونیستی است که دراین جامعه مالکیت خصوصی از بین رفته و ثروت بهصورت اشتراکی توزیع شود. مهمترین نظریهی مارکس همین نگاه سوسیالیستی است که به جامعه دارد که در آن ثروت بهصورت اشتراکی (کمو) تقسیم و توضیح میشود و دیگر نکته، نظریهی انسانِ ابزاری و ابتدایی است که بهصورت جمعی و گلهای و بدونِ هیچ امکاناتی زندگی کرده است و دراین جاست که مارکس مشکلاتِ تاریخی بشر را در سیر زمان بررسی میکند و میخواهد که انسان به یک آگاهی طبقاتی در جهتِ نیلِ به انسانی انقلابی مبدل گردد.
شاید بُعد فلسفی و اومانیستی مارکس در ارگانیسم زبانی- معنوی بشر در جهتِ تغییر رویکردهای متافیزیکال و تیپیکال جامعهی آن زمان بهتر از سایر ابعادِ فکریاش، کاربستهای رهاییبخش انسان را مطرح و تجویز مینماید. تفاوت دیدگاههای مارکس با سایر فلاسفه عمدتاً در مبحثِ ماتریالیسم دیالکتیکی نهفته است بهطوریکه در تفاوت با هگل روش ماتریالیسم را در مقابل ایدهآلیسم میگذارد درحالیکه هگل جهان را تحتِ تأثیر ایدههای انتزاعی فرض میکند اما مارکس بر واقعیتهای مادی و اقتصادی تأکید دارد و دیالکتیک آن برخلاف هگل که بر مبنای ایدههای انتزاعی بهمانند هنر و زیبایی و حقیقت است بر مبنای تضادهای طبقاتی بنانهاده شده است. هگل یک ایدهآلیسم محض بود و براین باور درحرکت بود که تاریخ توسط «روح مطلق» یا ایدهها شکل میگیرد درحالیکه مارکس یک ماتریالیست دیالکتیکی است که تمام دیالوگها و گفتگومندیها و روابطِ اجتماعی را همسان با شرایط مادی و اقتصادی (ماتریال) تعریف میکند و ماتریال را اصل موتور اصلی تاریخ و جامعه میداند نه ایدهها را که مبنای فکر هگل هستند. به نظر میرسد که هر فیلسوف یا نظریهپردازی بر اساسِ فضای فکری و اجتماعی و جغرافیای ذهنی خودش و تجارب زیستهی خود و جامعه درحرکت است و تابعِ مؤلفههای همان زمانی است که در آن زیست میکند.
بنابراین در آن زمان که هگل مبحث ایده و مثال را مطرح میکند درواقع یک حرکت فرهنگی آوانگارد است و طبیعی است که مارکس بعد از وی به دنبالِ مانیفست جدیدتری از نظامیافتگی جامعه و طبیعت باشد و اگر چنین حرکتی از جانب فیلسوفِ بعدی اتفاق نیفتد درواقع موتور اندیشهی جهان ازکارافتاده است. من آغاز میکنم و شما به این آغاز حیات و تداوم بدهید و او حتماً به آغاز و تداوم من و شما توجه میکند. فکر میکنم این قاعدهی کلی نظام فکری انسانهاست که هرگز به آن توجه نشده است! هگل برای نخستین بار دیالکتیک را مطرح میکند و آن را فرآیندی سه مرحلهای به نامِ تز، آنتیتز و سنتز میداند که این فرآیند منجر به هماهنگی ایدهها میشود اما مارکس دیالکتیک را بهعنوان نبردی بین تضادها در جامعه مادی (مانند بورژوازی و پرولتاریا) و نیلِ به یک سنتز نهایی و انقلابی مدنظر دارد که همین سنتز را دیکتاتوری مطلق پرولتاریا مینامد.
پس درمییابیم که اگر هگل دیالکتیک را بهعنوان یک پارادایم مطرح نمیکرد هرگز مارکس به یک سنتز نمیرسید جالب اینجاست که خود ِهگل در مقابلِ ماتریالیسم ماقبل خویش میایستد و ایده را بر اشیاء و طبیعت مقدم میداند و اعتقاد بر شعور در ماده درجهتِ حرکت و جهش دارد و به همین خاطر است که به یک خودبنیادی در زیبایی هنر دست مییابد که جدا از زیبایی طبیعت است و از این طُرُق حقیقت هنر را در خودِ هنر دریافت میدارد.
هگل کسی است که طرفدار مالکیت خصوصی هم هست اما موضوع سیاسی و اجتماعی آن بر پایه و شاخصههای مالکیت ایده (انسان) بنانهاده میشود که البته در همهی جوانب این فرآیند صدق نمیکند اما مارکس یک سوسیالیست هست و خواستارِ لغو مالکیت خصوصی و ناسیونالیسم است و خودِ مسئلهی ازدواج را هم زیر سؤال میبرد.( ازدواج جمع زوج است و به معنی آغاز یک زندگی مشترک برمحور عدالت و کارکرد است اما از نگاه خیلی از جوامع سنتی نوعی مالکیت خصوصی است چراکه هم از طرف مرد و هم زن این مالکیت احساس میشود.) مارکس متافیزیک و جهان متافیزیکال را که پی آمدی انتزاعی دارد را به چالش میکشد و بهجای ایدهآلیسم مبانی مادیگرایی را مطرح مینماید درصورتیکه خودِ ایده که همان ذهنِ انسانِ مُفکر است در مبحثِ مادهباوری و ماده باروری حائزِ اهمیت و قابلیتِ معنایی است. بنابراین، از اینکه مارکس خودش یک پارادایم جهش وارو مجزاست که شیوهی زیستن و زیستمندی را به بشر میآموزد،تردیدی نیست اما درجهاتی زیر تأثیر خود ِهِگل و چپهای هگلی است و در نظریهی جامعهی کمونیستی خویش نیز زیر تأثیر اخلاق کانتی نیز قرار میگیرد ازاینرو که، کانت تحقق اخلاق را ممکن میسازد و قاعدهای برای تعیین کنشهای اخلاقی جهانشمول ارائه میدهد لذا گرچه نمیتوان نظریهی کانت را نسبتِ به مفاهیمی اصلی چون کار، مبادله، کالا و ارزش را با مارکس یکی دانست چراکه توجه کانت به اخلاق و جامعه با مارکس در تفاوت و چرخش زبانی و چربش معنایی قابلتوجهی است و البته شباهت و تأثیرات مشترکی هم به چشم میآید بهمانند: اخلاقِ جهانشمول که هردو نگاهی جهانی به اخلاق دارند و کنشهای اخلاقی را در ابعادی گستردهتر مطرح میکنند و دودیگر، خود ِتحقق اخلاق است که مارکس معتقد است که جامعهی کمونیستی که توسط یک عامل تاریخی شکل و شمایل پیدا میکند درواقع امکان تحقق و اخلاق را هم میتواند مهیا و فراهم سازد؛ بنابراین در دو موضوع هم با یکدیگر تفاوت دارند که میتوان به مباحثی چون: مفهومِ کار و ارزش و اختلاف طبقاتی اشاره نمود بهطوریکه مارکس معتقد است که کار اساسِ ارزش است و مبادلهی کالاها را عاملی برای شکلگیری ارزش میداند ولی کانت اغلب بر اصولِ و قواعدِ اخلاقی – انتزاعی تمرکز دارد ضمن اینکه مارکس اختلاف طبقاتی و نابرابری در نسبتِ انسانها با ابزار تولید را از عوامل مهم و سازنده میداند که بر باور انسان به دین و الهیات تأثیر میگذارد.
اگرچه اختلاف طبقاتی به معنای متعارف در فلسفهی کانت بررسی نشده است و تنها میتوان در درون فلسفهی اخلاقی و سیاسی و انسانشناسی وی دیدگاههایی را گزینش کرد که تناسبی با دیدگاه مارکس ندارند بهگونهای که در انسانشناسی خویش معتقد است اساسِ کرامت انسان عقل و خود آیینی است. کانت انسان را بهمراتب فراتر از زیربنا و ابزار تولید و مالکیت میداند و از نگاهِ او هر انسان بهمثابهی غایت فینفسه است و نبایستی هرگز وی را تنها بهمثابهی وسیله مورد بهرهبرداری قرارداد. کانت به نابرابری جور دیگر میاندیشد چراکه میگوید: اساسِ نابرابری شأن انسان را پایمال و مخرب میکند و این فرآیند ریشه در غیراخلاقی ها دارد. کانت به نظم اجتماعی مبتنی بر قانون جمهوری خواهانه اعتقاد دارد که در آن آزادی مدنی، برابری قانونی و استقلال افراد تضمین میشود. با این تفاسیر از سیر اندیشگی مارکس و کانت باز نمیتوان یک مدینهی فاضلهای را برای انسانها تعیین کرد چراکه طبقاتِ اجتماعی را کسانی تعیین میکنند که همیشه مسئلهی برابری و عدالت اجتماعی و اخلاق خیلی محل بحث نبوده و جایگاهی هم برای آن تعیین نشده است.
اگرچه کانت درآثار اخلاقیاش به کسانی که ثروت خود را صرفاً برای خود انباشته میکنند، انتقاد میکند و معتقد است که فقر میتواند فرد را به ابزاری برای بقا تبدیل کند نه کُنشگر آزاد و این حرف برخلاف اصل اخلاقی خود آیینی است ولی باز فرهنگ انتقاد و اعتراض راه بهجایی نمیبرد و حتی مانیفست کارل مارکس هم در یک کاربست کلی و ماندگار قابلاجرا نبوده و نیست چراکه جمهوریخواهی و عدالت اقتصادی در جوامع لیبرالیسم و نظامِ سرمایهداری و حتی حکومتهای فاشیستی بیمعنا و محل است. بههرروی، مکتب مارکسیسم درجهان پساساختارگرایی نیز قابلبحث هست با این تفاوت که اختلاف رویکردها و عملکردهایی را میتوان فیمابین ژاک دریدا و کارل مارکس در مباحثِ اجتماعی و اقتصادی از چند زاویهی بنیادی را مورد وارسی قرارداد چراکه این دو مُفکر (اندیشنده) از سنتها و شیوههای فکری متفاوتی برخاستهاند و خواستههای متفاوتی مشهود است.
بدینسان که مارکس از سنت فلسفهی آلمانی و اقتصادِ سیاسی قرن نوزدهم برخاسته اما دریدا از سنت فلسفهی قارهای و بهخصوص پدیدارشناسی و ساختارگرایی / پساساختارگرایی قرن بیستم که میتوان تفاوتها را در دو حوزه چنان بیان داشت: مارکس اقتصاد را زیربنا و زیرساختِ اصلی ساختمان جامعه میداند و به اعتقاد او مناسبات تولید، طبقات اجتماعی را شکل میدهند و زیربنای هر نوع نهاد اجتماعی، فرهنگی و سیاسی مناسبات تولید است اما دریدا درواقع برخلاف مارکس، نگاه مستقیمی به اقتصاد ندارد، بلکه او زبان، نوشتار و ساختارهای معنا را اساسِ تحلیل خود قرار میدهد و بیشتر به چگونگی «ساختهشدن» مفاهیم (مانند عدالت، حقیقت، سوژه و غیره) در زبان میپردازد تا به روابط تولید. مارکس از نقد ایدئولوژی حاکم سخن میراند اما دریدا از «ساخت گشایی» مفاهیم صحبت میکند و دریدا براین باوراست که بسیاری از دوگانگیهای بنیادین بهمانند: حقیقت /خطا/ حضور/غیاب/گفتار/ نوشتار بر پایهی «متافیزیک حضور» بناشدهاند بنابراین نقد دریدا بیشتر فلسفی و زبانی است اما نقد مارکس اقتصادی یا سیاسی به معنای کلاسیک است. اگرچه رابطهی زبان با اقتصاد یک رابطهی دیالکتیکی از جنسِ دیرینههاست و به نظر میرسد زبان در دامان صنعت به وجود میآید اما دریدا هرگز به بررسی و چگونگی این روابط نپرداخته است. هنر و شعر در هرکدام از این دو مکتب شکل و زبان خاص خود را دارد و نمیتوان شباهتهایی را دراینبین بهطور عام دریافت نمود اما درخصوص عدالت بهعنوان یک نمادِ زبانی-اجتماعی مارکس معتقد است که عدالت را در چارچوب برابری اقتصادی و مالکیت اشتراکی میتوان بررسی نمود ولی دریدا عدالت را امری میداند که نمیتوان آن را کاملاً تعریف یا تحقق بخشید اما همواره بایستی برای آن تلاش کرد. او عدالت را از مفاهیم حقوقی متمایز میداند و میگوید: عدالت قابلِ ساخت گشایی نیست.
دریدا در کتابِ / اشباحِ مارکس نگاهی انتقادی اما همدلانه به مارکسیسم دارد بهطوریکه گویا او نمیخواهد مارکس را کنار بزند بلکه میگوید ما هنوز «در سایهی اشباح مارکس» زندگی میکنیم و باید با این ارواح گفتوگو کنیم و این طرزِ نگاه بهنوعی میخواهد چنین بیان دارد که مارکسیسم را باید بهعنوان یک وظیفه اخلاقی و گفتمانی پذیرفت و آن را بازیابی و بازخوانی کرد اما نمیتوان از آن بهعنوان یک نسخهی انقلابی یادکرد که به گمان میرود نسخهی انقلابی دریدا مرتبط به نسخهای است که مقصود و منظور همان دیدگاه زبان شناسانهی خودش در فلسفه و اجتماع امروز است.
نتیجه اینکه هدف اصلی و بنیادی کارل مارکس را میتوان نقد نظام سرمایهداری و استثمار طبقاتی و درنهایت دستیابی به جامعهای بدون طبقه، بدون استثمار و بدون مالکیت خصوصی (کمونیسم) از طریقِ انقلاب طبقاتی خواند. مارکس معتقد بود که فیلسوفان تا پیش از او صرفاً به «تفسیر جهان» پرداختهاند درصورتیکه هدف اصلی «تغییر جهان» است. وی براین باور بود که تضادهای درونی نظام سرمایهداری ازجمله استثمار طبقهی کارگر (پرولتاریا) توسطِ طبقهی سرمایهدار (بورژوازی) منجر به توسعهی آگاهی طبقاتی در کارگران و درنهایت، انقلاب پرولتری برای سرنگونی سرمایهداری خواهد شد.
مارکس زمینهی لازم را برای تغییر نظام سرمایهداری دراین مهم میدانست که بایستی با تحلیل و تشریح دقیق ساختار سرمایهداری و شناسایی نارساییهای آن، بهویژه نظریهی ارزش اضافی که بر اساس آن سرمایهداران سود را از تفاوت ارزش تولیدی کارگر و دستمزد او به دست میآورند، خواهان تغییر بنیادین در نظام اقتصادی و اجتماعی شد. به نظر میآید تغییر ساختار نظامِ سرمایهداری کار سادهای نیست مگر اینکه نظام اقتصادی و اجتماعی جامعه دچار تغییر فکری و فرهنگی شود زیراکه، خود سرمایه بوده که در دستِ سرمایهدارمیباشد بنابراین طبقهی کارگر یا حتی طبقهی فرهنگی و اجتماعی جامعه قدرت سیاسی لازم را برای تغییر ساختار ندارد پس برای این فرآیند باید انقلابی کارگری با آگاهی لازم شکل بگیرد که این مهم نیز نیاز به زیربنای فرهنگی دارد که خودِ مارکس هم به آن اعتقاد دارد پس چنین انقلابی اگرچه قابلبررسی و انجام است اما چون لیدر فرهنگی و ادبی وجود ندارد درواقع چنین اتفاقاتی بیشتر در همان مقامِ شورش و اعتراض باقی میمانند و منبعد هم سرکوب میشوند.
کارگر برای نیل به یک انقلابِ اجتماعی و اقتصادی از دو فاکتور مهم بایستی برخوردار باشد که البته درجهان مصنوعی امروز نیز جایگاه کارگر به خطر افتاده است چون قبلاً درصدد برآمدند تا که ماشینآلات کارِ نیروی انسانی و فنی را انجام دهد و امروز نیز این کار را هوش مصنوعی انجام میدهد و گمان میرود سیستم لیبرالیسم برای اینکه توجهی به طبقهی کارگر نشود و در مقامِ بیاعتنایی به آن التفات داشته باشد جایگاه و پایگاه و البته تأثیر او را در نظامِ تولید کمرنگ و به حاشیه کشانده است. پس کارگر در دو حالت میتواند از حقِ خود دفاع کند: نخست بهعنوان نیرویی درقالب همگرایی فرهنگی و وحدت فکری و دوم درقالب نیرویی سیاسی و تأثیرگذار. لذا تا زمانی که کارگر تحرک اجتماعی و سیاسی نداشته باشد در اصل نمیتواند کاری به انجام و سرانجام برساند یعنی میخواهم این نکته را متذکر شوم که تا زمانی که نیروی فرهنگی از جنسِ نیروی اشراف است این اشراف اجازهی نفس کشیدن به کارگر و یا نیروی طبقهی ضعیف و فقیر را نمیدهند پس اینکه مارکس معتقد است که کارگر بایستی انقلاب کند حرف درستی است اما امکانات رفاهی و فرهنگی – علمی آن را ندارد و تا زمانی که به رفاهِ فرهنگی و علمی نرسد هرگز قادر به چنین کاری نیست و تنها ممکن است که اعتراضاتی برای پاداش ناچیز خود راه بیندازند اما درکل این اعتراضات مقطعی و تسکینی است و دودیگر، مسئلهی سرمایه است که کارگر بدون سرمایه و بنمایهی اقتصادی نمیتواند انقلاب کند و جالب اینجاست که خودِ انقلابهای ایدئولوژی و فاقد روشنفکری هم نشان دادهاند که زیربنا ،ظرفیت و تجربهی اقتصاد را ندارند و بهمحض اینکه به قدرت میرسند واردِ فضای فساد و راند خواری میشوند.
بنابراین کسانی دست به انقلاب میزنند که پیشینهی فرهنگی و مالی دارند و درواقع نوکیسه هم نیستند که فکر میکنم از چنین طبقهای هم هرگز حمایت نشده و البته آمار سیاسی آنها در جوامع سیاسی و اجتماعی هم، بسیار کم است چراکه جامعه سیاسی همیشه به دست دو قشر افتاده است. نخست قشر بورژوا یا نوکیسه بوده است و دوم قشر ایدئولوژی و فاقد آزادی که این دو قشر همیشه ساختار سیاسی جوامع را با تزلزل و گسست و فروپاشی محض مواجه ساختهاند. از نگاهی دیگر اگر بخواهیم جامعه را از حیث جایگاه اجتماعی و میزانِ درآمد به سه بخشِ طبقهی ثروتمند، طبقهی متوسط و طبقهی فقیر تقسیم کنیم باز همیشه طبقهی فقیر آسیبپذیر بوده و هست و طبقهی متوسط با گرایش به طبقهی ثروتمند بهعنوان جامعهای کانفورمیسم و اپورتونیسم ایفای نقش نموده است.
بنابراین سیاست پارادُکسیکال (آشتی تضادها) مهمترین راهکاری است که میتواند به جامعه کمک نماید اما آیا زیبا زشت را میپذیرد و یا که قله به کوهپایه اهمیت میدهد به نظر میرسد که خودِ دیگری درمتن دریدا هم نوعی اغفال ذهن جامعه است چراکه همنشینی متن با خواننده هم هیچ دردی از جامعه را دوا نمیکند چراکه دموکراسی واژگان خود باعث فردگرایی میشود و این من برای خودم نیز خطرناک است.
لذا اغلب جوامع جهانی در چارچوب پارادایمهای فکری درحرکتاند و نویسشهای آنها برگرفته از همان پارادایمی است که بر اساس تجربهی زیستهی خویش به دست آوردهاند اما کدام تفکر میتواند همنهاد (سنتز) باشد که خود را مبانی و ناجی ناملایماتیها جوامع جلوه دهد، باز جای شک و تردید است. برای نمونه: جامعه وقتی به دست نوکیسهها میافتد تحت هیچ شرایطی شما نمیتوانید از کیسهی آنها برای توسعهی جامعه برداشت و استفاده نمایید. نوکیسه چون کیسهای را ندیده است و سالها به دنبال آن بوده حالا تحت هیچ شرایطی جیب خود را باز نمیکند و این فرهنگ انباشت در پسِ ذهن و زبان او آشیانه کرده و همیشه ترس از گرفتن و بیبضاعتی دارد.
حالا نقطهی مقابل آن فقیر است که به گمانم فقیر اگر فقر کشیده باشد میتواند مبارز خوبی محسوب شود اما اگر در پشت پدر و زهدانِ مادری فقیر به دنیا آمده باشد درواقع این عقدهی ادیپِ کودکی او را رها نخواهد کرد حتی اگر پادشاه شود و همیشه به دنبالِ انتقام است و دیگر طبقهی ثروتمند است که به نظرم در هیچ زمانی اجازهی نفس کشیدن به سایر طبقات را نداده است چون همیشه قله بوده است و ساختار آن در مقامِ ساختاری طبیعی به کوهپایه بهمنزلهی عضوی از آن مدنظر بوده و هست.
ج) سیرشناختی شعرِ مارکسیستی: برای بررسی و تحلیل و سیرِ تاریخی شعرِ مارکسیستی نیازمند به نگاهی جامع و چندوجهی با پیوندهایی میان شعر، ایدئولوژی مارکسیسم و تحولات اجتماعی-سیاسی درجهان است. شاید مهمترین کاربستهای معنایی را در یک متن یا شعرِ مارکسیستی بتوان از آنِ مفاهیمی چون عدالت، ایدئولوژی مارکسیسم و روابط کار، تولید و اجتماع و تمامِ مؤلفههایی دانست که در مانیفست حزب کمونیست دیده میشود و یکی از مهمترین مؤلفههای شعرِ مارکسیستی همان بحثِ مبارزهی طبقاتی و مخالفت علیه سرمایهدار و دفاع از حقوق طبقهی کارگر باشد و از این مهمتر تأکید بر برابری و توزیع اشتراکی و ضدیت با استثمار و توجه به همبستگی کارگران و عدالت اجتماعی است. شعرمارکسیستی بهجای دفاع از آگاهی هنر و فلسفه و حقیقتِ هنر و هنر برای هنر به فرمِ حذف هنر بهعنوان ابزار آگاهی بخشی و مبارزهی طبقاتی التفات دارد.
برای نخستین بار آغاز اندیشهی مارکسیستی درادبیات جهان در قرن نوزدهم شکل گرفت و این حرکت بیشتر درکشورهای انگلستان، آلمان و فرانسه نمود پیدا کرد. نویسندگانی با الهام و اقتباسِ معنایی از اندیشهی مارکس و انگلس دست به سُرایش و خلق هنر نمودند و با انتشار مانیفست حزب کمونیست درسال 1848 نویسندگان و شاعران شروع به بازاندیشی دربارهی هنر برای مردم بهجای هنر برای هنر کردند و دراین گذار و گذرِ اندیشهای میتوان به نویسندگانی نظیر: «ویلیام موریس» در انگلستان اشاره نمود که ایدههایی نزدیک به سوسیالیسم را درآثار خود گزینش کرد. در آلمان نیز این روند رواج یافت بهطوریکه تأثیرگذارترین جنبه، ظهور نقد مارکسیستی بر ادبیات بود نه الزاماً خود شعر مارکسیستی و این روند ادامه داشت تا اینکه شعر مارکسیستی خودش را در انقلاب اکتبر و شوروی در اوایلِ قرن بیستم به جامعه نشان داد. برای اولین بار در انقلاب 1917 مکتب رئالیسم سوسیالیستی با سکانداری افرادی چون ماکسیم گورکی پیدایش و بایش گرفت و شاعرانی مارکسیست محور در شوروی نظیر: «ولادیمیرمایاکوفسکی» ظهور کردند. مایاکوفسکی یکی از برجستهترین شاعران مارکسیست روس به شمار میرفت چراکه درونمایهی اشعارش تلفیقی از نوآوری فرمی، زبان تندِ سیاسی و تبلیغ انقلاب بود.
دیگر شاعر نامی: «سرگئی یس نین» بود که در اشعارش میتوان وجود تضادهای درونی را دریافت کرد. این شاعر در برههای شاعری انقلابی بود که با زبانی رادیکالیسم تصاویری از وجود معنایی مارکسیسم را در اشعارش به دایرهی ترسیم آورد. درجهان غرب و بهویژه آمریکا و در میاندورهی قرن بیستم شعر مارکسیستی قالب دیگری را بر خود احساس میکند چه اینکه در دورانِ رکود بزرگ (دههی 1930) و رشد چپگرایی افرادی چون: «لنگستون هیوز» در ایالاتمتحده حضور و ظهور مییابد. لنگستون هیوز شاعری سیاهپوست بود که شعر را با مسئلهی نژاد و طبقه درهم آمیخت. برشت نیز در آلمان دستبهکارهایی زد به شیوهای که با «تئاترحماسی» و شعرهای سیاسیاش نقش مستمر و قابلتوجهی را درشعر مارکسیستی به نمایش گذاشت و درآثار این افراد میتوان شعرهای کوتاه، تمثیلی و برای تودهها را ملاحظه کرد ضمن اینکه گفتارِآموزش محوری را بهجای صرفاً زیباییشناسی در متون ادبی خود لحاظ نمودند.
درجهان سوم نیز شعرِ مارکسیستی خودش را نشان داده است چراکه در دههی 1950 تا 1980 در ایران افرادی چون احمد شاملو با گرایش «چپگرایانه» شعرهایی را میسُرود که دغدغهی آزادی، عدالت و مردم را داشت اگرچه شاملو مارکسیستی سازمانیافته نبود اما با توجه به ساختار زبانی و بافتارِ معنایی جامعهی آن زمان شعر این شاعر شعری مارکسیستی با تبعیت از ساختارمارکسیستی جامعه آن زمان شناخته میشود. سیاوش کسرایی نیز بهعنوان شاعری مُدغدغ در شعرمارکسیستی حائزِ اهمیت است چراکه بهعنوان شاعر حزب توده نمونهای از شعر مارکسیستی است بهطوریکه شعر «آرش کمانگیر» با نگاهی ملی –مردمی و اسطورهای است و م. آزاد و بیژن الهی نیز درجوانبی در شعرشان گرایش به چپ داشتند. لذا با توجه به اینکه ادبیات ما زیر تأثیر چپ بوده است و داستانها و رمانهای متعددی هم نویسندگان به رشتهی تحریر و تألیف درآوردهاند اما درشعر ما چنین اتفاقی بهمانند داستان و رمان نیفتاده است و شاید دلیل عمدهای آن همان عدم منابع شعری معتبر و یا تغییر رویکرد جامعه و اوضاع سیاسی –اجتماعی جامعه بوده که شاعران در آن زمان فضای لازم و شرایط موجود را در اختیار نداشتهاند و دلیل دیگر، خود ِزبانِ چندلایه و گویشها و گونههای زبانی متعدد و گونه به گونِ مردم ایران است که برای عبور ازاینگونههای زبانی و فرهنگهای متنوع که در اصل تابعِ بافت قومیتی و اقلیمیاند نیاز به زمان و مطالعهی فراوانی را میطلبد. بههرروی، این سیر اندیشگی شعرِ مارکسیستی تداوم مییابد بهطوریکه درآمریکای لاتین نیز جایگاهِ خاص خود را داشته است بهگونهای که «پابلو نرودا» اهلِ کشور شیلی( برندهی نوبل ادبیات و عضو حزب کمونیست) ، شعرهای گوناگونی را دربارهی فقر، کارگر، انقلاب و عشق سُروده است.
دیگر شاعر آمریکای لاتین «اوکتاویوپاز» شاعرِ مکزیکی تبار است. این شاعر اگرچه مدتی تفکر مارکسیسم را دنبال میکرد اما بعدها از این تفکر جدا شد و شعرش به سمت ناسیونالیسم انتزاعی و زبانِ محاورهای و گفتاری خودِ مردم مکزیک و مردم اروپا و جهان سوق یافت. در دورانِ پسااستعماری و مارکسیسم فرهنگی نیز شعرِ مارکسیستی جایگاهی ویژه دارد بهطوریکه در دوران پس از استعمار، مارکسیسم با نظریات فرانتس فانون، گرامشی و لوئی آلتوسر، بسط و دامنه یافت و شعر نیز بهسوی «رهایی بخشی» سوق یافت. دیگر نکته، شعر مارکسیستی امروز است که بایستی گفت با فروپاشی شوروی جریان شعر مارکسیستی تضعیف شد ولی از میان نرفت و در جنبشهایی چون مقاومت و شعر چپگرایان معاصر و مثلاً در آمریکای لاتین و غرب آسیا هنوز رد پای شعر مارکسیستی به چشم میخورد و در برخی از جریانهای شعر اعتراضی مدرن مانند: «اسپوکن ورد و رپ سیاسی» نیز رگهها و دیدگاههایی از شعر مارکسیستی مبرهن است که اینگونه ژانرها را نمیتوان شعرمارکسیستی خواند بلکه بیشتر به شعر اعتراضی شبیه هستند که ریشه در ساختارهای معیشتی دارد نه ساختارهای حزبی و تشکیلاتی که درواقع هدفی معین و دامنهدار را دنبال میکنند.
با این تفاسیر، در کشورهای جهان سوم شاعران بیشتر با الهام و تزریقِ از مارکسیسم، مبارزه با امپریالیسم و سرمایهداری را سوژه شعر و زبانِ فرمیکِ شعر کردند؛ بنابراین شعرِ مارکسیستی آنگونه شعری به شمار میرود که ابتدا بتواند بهعنوان یک سلاح ایدئولوژیکی عمل کند و درثانی مقابلِ زبانِ متافیزیکال و تفسیری شجاعانه بایستد دوم: در اشعارش بر نقش طبقهی کار تأکید کند و درجوانبی دیگر به کارکردهای قشر دهقان و سربازِ انقلابی هم توجه داشته باشد و سوم: ایستادن در مقابلِ شعر بورژوازی و فردگرایانه و توجه به شعری انقلابی که بتوان حرکت و روحِ جامعهی مارکسیستی را در سیمای آن ملاحظه کرد. با توجه به تحقیق و پژوهشی که نگارنده دربارهی شعرِ مارکسیستی داشتهام شاید بتوان گفت فعالیت و کارمیدانی در میدان شعرمارکسیستی به حاشیه رفته است و یا حداقل دراین زمینه نمیتوان فرآیندی بایسته رامشاهده نمود و بیشتر در لابهلای کتابهای مارکسیستی مسئلهی ادبیات و شعر و بهویژه در ایران این فرآیند فکری محل بحث و نظر است که به گمانم انقلاب مارکسیستی بهعنوان یک مانیفست چندوجهی شامل اقتصاد، سیاست و جامعه در درون خودش میتواند زبان، ادبیات و تولید هنر نماید و نقش زبان و ادبیات در ساختارِ اندیشهی مارکسیسم نقشی گسترده و مؤثر دارد که در حد کافی و وافی به آن توجه نشده است.
حضور صنعت و تولید در جامعه با تبعیت از لیبرالیسم و نظام سرمایهداری از مهمترین عواملی است که گرایش به نمادها و نمودهای مکتب مارکسیسم را از جوامع گرفته است و چون جامعه به سمت فردگرایی و تصادم و معناگریزی و زبان ستیزی درحرکت است بنابراین چنین شُعرایی از همین بافتِ فکری و اجتماعی (پستمدرن) بهرهمند شدهاند و دیگر کاری با کاربستهای ذهنی و زبانی مارکسیسم ندارند اگرچه زبانِ شعر بدون صنعت و تولید به مثابهی واقعیتِ امر به پویایی و گویایی نمیرسد اما درجهاتی دیگر نیز سُرایش شعر مارکسیستی آنهم دربافتی مهندسیشده بسیار دشوار است و نیاز مبرم به خوانشهایی علمی و عملی را از جانب شُعرا میطلبد و از جانبی دیگر مبحثِ بیمعنایی و بیارزشیهای جهان پستمدرن است که شوربختانه جهان مدرن را به حاشیه برده است و دیگر برگشت به خویشتن خویش در همهی ابعاد هم کاری بس دشوار است.
بههرروی، مؤلفههای کلی شعرمارکسیستی را میتوان مواردی از این قبیل برشمرد: 1- محتوایی: ضد سرمایهداری، ضد امپریالیستی، حامی طبقهی کارگر 2- زبانی: گاه ساده و مستقیم و گاه تمثیلی و پیچیده 3- فرمی: از شعر آزاد تا ساختارهای کلاسیک، بسته و همبسته به هدف و جامعهی هدف شاعر با قالبی فرمیکال دارد و 4- کاربردی: شعر نه صرفاً برای لذت بلکه برای «تغییر اجتماعی» محل نظر است .
منابع و مآخذ
1-مارکس انسانشناس، نویسنده: توماس سی. پترسن، مترجم: مهرداد امامی، ناشر: لاهیتا، سالِ نشر: 1400
2- مانیفست کمونیست، نویسنده: کارل مارکس، فردریگ انگلس، مترجم: مسعود صابری، ناشر: طلایهدار، سالِ نشر: 1398
3-کارل مارکس سانسور و آزادی مطبوعات، نویسنده: کارل مارکس، مترجم: حسن مرتضوی، ناشر: اختران، سالِ نشر: 1399
4-کارل مارکس سرمایه نقد اقتصادی سیاسی 3، مترجم: حسن مرتضوی، ناشر: لاهیتا، سالِ نشر: 1398
5-فقر فلسفه، نویسنده: کارل مارکس، مترجم: وحید اسلام زاده، ناشر: اندیشهی احسان، سالِ نشر: 1399
6-جنگ داخلی در فرانسه، نویسنده: کارل مارکس، مترجم: باقر پرهام، ناشر: مرکز، سالِ نشر: 1398
7-هیجدهم برومر لوئی بناپارت، نویسنده: کارل مارکس، مترجم: باقر پرهام، ناشر: مرکز، سالِ نشر: 1397
8-لودویک فوئر باخ، (ایدئولوژی آلمانی)، نویسنده: کارل مارکس، گئورگ پلخاف، فردریش انگلس، مترجم: پرویز بابایی، ناشر: چشمه، سالِ نشر: 1397
9-تئوریهای ارزش اضافی (جلد چهارم سرمایه)، نویسنده: کارل مارکس، مترجم: علیرضا ثقفی خراسانی، ناشر: سمندر، سالِ نشر: 1399
10-نقد اخلاقی و اخلاقیات نقادانه، نویسنده: کارل مارکس، ناشر: شفیعی، سالِ نشر: 1398
11-هگل، نویسنده: فردریک بیزر، مترجم: سید مسعود حسینی، ناشر: ققنوس، سالِ نشر: 1400
12-دانش پدیدارشناسی روح، نویسنده: گئورگ ویلهلم فردریش هگل، مترجم: ابراهیم ملک اسماعیلی، ناشر: نگاه، سالِ نشر: 1400
13-خدایگان و بنده، نویسنده: ویلهلم فردریش هگل، مترجم: حمید عنایت، ناشر: خوارزمی، سالِ نشر: 1401
14-کانت فلسفهی حقوق، نویسنده: ایمانوئل کانت، مترجم: عبدالکریم رشیدیان، ناشر: نشر نی، سالِ نشر: 1398
15- نقد عقل عملی، نویسنده: ایمانوئل کانت، مترجم: دکتر انشاءالله رحمتی، ناشر: سوفیان، سالِ نشر: 1399
16-کانت و فلسفهی معاصر، نویسنده: لوسین گلدمن، مترجم: پرویز بابایی، نسخهی الکترونیکی
17-نوشتار و تفاوت، نویسنده: ژاک دریدا، مترجم: عبدالکریم رشیدیان، ناشر: نشر نی
18-جهانوطنی و بخشایش، نویسنده ژاک دریدا، مترجم: امیر هوشنگ، ناشر: نشر گام نو
19-با چگونگیهای ادبیات چپ و چپِ ادبی، نویسنده: عابدین پاپی (آرام)، ناشر، علوی تهران، سالِ نشر: 1403
20-اگزیستانسیالیسم فکر آوردی فلسفی – ادبی، نویسنده: عابدین پاپی (آرام)، ناشر: مجلهی شهرگان کانادا، سالِ نشر 1404
21-مفهوم شناسی کاریزما در جامعهشناسی ماکس وبر، نویسنده: رضا خاچکی، ناشر: رسالت، سالِ نشر: 1384
22-ساختار و پساساختارگرایی و مطالعاتِ ادبی، نویسنده: فردینان دو سوسور و دیگران، مترجم: فرزان سجودی و دیگران، ناشر: چشمه، سالِ نشر: 1382