
دستان گرمش را به هنگام نوازش شقیقه های سردم به یاد دارم. چین و چروک گوشه ی چشمانش را هنگامی که با مهربانی من می نگرید به یاد دارم. هنوز هم آن لبخند های معصومانه اش را به یاد دارم. لطافت موهایش را هنگامی که با بوسیدن پیشانی ام بر صورتم می ریخت؛ و آغوشش که برایم امن ترین مکان جهان بود. من همه را به یاد دارم...
من او را مادر می خواندم. او مرا تمام دلیل زندگی اش می خواند. من قلب کوچکم را به او می دادم. او تمام وجودش را به من می داد.
من و مادرم در سیاره ای به نام زمین زندگی می کردیم. سیاره ای در گستره ی پهناور یک کهکشان. سیاره ای که تنها متعلق به ما بود. آدم دیگری در آن زندگی نمی کرد.
آن زمان، زمین ما خالی از هرگونه ناپاکی و آلایش بود. ما در سیاره ای زندگی می کردیم که الهه ی طبیعت در آن ساز نی می نواخت. آن سیاره، خانه ی ما بود و من آن را دوست داشتم. خانه ای که برای من و مادرم بود.
مادرم را به یاد دارم. او هر شب برایم قصه می خواند. گرچه قصه هایش تکراری بودند و من همه شان را از بر بودم، شنیدنشان با صدای ملایم خودش چیز دیگری بود. لالایی های شبانه اش را به یاد دارم هنگامی که در گوشم زمزمه می کرد:« آفتاب سر اومد، مهتاب می تابه، بچه ی کوچیک، آروم می خوابه. لالا لالایی، لالا لالایی...»
او موهایم را نوازش می کرد و بر پشتم دست می کشید. دستانش را دوست داشتم. دستانش مهربان ترین دستان زندگی ام بودند. او با همان دستان نرم و لطیفش برایم صبحانه و شام درست می کرد. لباس های پاره ام را می دوخت و موهایم را شانه می زد.
گرچه گاهی دعوایمان می شد و من قهر می کردم. خود را زیر پتویم حبس می کردم و بیرون نمی آمدم، عاقبت تسلیم می شدم و از خود می پرسیدم:« مگر من به جز او چه کسی را دارم؟»
هنوز هم آن شب های زمین را به یاد دارم. هنگامی که خورشید غروب می کرد و تمام جهان به خواب می رفت اما من و مادرم تا صبح حرف می زدیم.او از حسرت ها و خاطراتش برایم می گفت و من هم از دلتنگی ها و آرزوهایم برایش می گفتم. همان موقع بود که او در چشمان اشک آلودم خیره می شد و می گفت:« تا زمانی که من را داری نباید غصه بخوری. مهم نیست چه بشود من تا ابد دوستت دارم...» بعد هم مرا محکم در آغوش می کشید و رها نمی کرد.
او کسی بود که غصه هایم را مانند دانه های تسبیح در بند می کشید و با طلوع خورشید پاره می کرد. از نخ آرزوهای خودش می گذشت تا حریر خوشحالی های مرا بدوزد. خسته بود می دانستم اما با این حال هیچ گاه مرا پس نمی زد. لبخندش برای من تمام آرامش دنیا بود...
تا اینکه آن روز فرا رسید. گفته بودم توت وحشی می خواهم. میوه ی مورد علاقه ام بود و مادرم هم گفت:« برایت می آورم.» او مرا تنها گذاشت و رفت و ساعاتی بعد همه چیز عوض شد. آسمان آبی، به سرخی خون در آمد و بر زمین باران سنگ بارید. اقیانوس تبدیل به سیلاب شد و همه چیز را به نابودی کشاند. ترسیده بودم. چه بلایی بر سرمان آمده بود، نمی دانستم! من مادرم را صدا می زدم. من دستان مهربان او را می جستم. من گرمای آغوشش را می خواستم اما او دیگر آنجا نبود. مدتی گذشت و همه چیز آرام شد. همه چیز به جز دل بی قرار من...
آن روز زمین من کوچک تر شد و مادرم...
با اینکه سال های زیادی از آن ماجرا می گذرد من هنوز هم چهره اش را به یاد دارم. هنوز هم آنجاست، می دانم. کافی است شب ها از پنجره سری به آسمان بزنم؛ آنگاه او را می ببینم در حالی که حریری از نور بر تن کرده است و با همان چشمان مهربانش به من لبخند می زند. او هنوز هم آنجاست تا شب های تارم را روشن کند با این تفاوت که حالا دیگر مادرم پاره ای از ماه شده است...

بر اساس تحقیقات مشترک دانشمندان چین و آمریکا ماه زمانی شکل گرفت که سیاره ای به اندازه ی مریخ به اسم « Theia» با زمین برخورد کرد و این برخورد لایه ی بالایی زمین را به فضا پرتاب کرد. این لایه با سایر اجرام آسمانی در آن محدوده ترکیب شد و ماه شکل گرفت. در حقیقت میشه گفت ماه زمانی بخشی از خود زمین بوده!
پ.ن: من با اون لالایی خاطره دارم گذاشتمش شما ببخشین:)💘