
من آخرین جاویدان بودم...
اما پیش از آنکه نامم در غبار زمان گم شود، کودکی بودم در شوش، میان سنگ و آفتاب.
پدرم سنگتراش بود؛ مردی که با چکش، به سنگ جان میداد و میگفت:
«هر ضربه، اگر با ایمان باشد، جاودانه میشود.»
من همان روز فهمیدم که جاودانگی در چکش است، نه در شمشیر.
اما برادرم، ارتوخش، برخلاف من، برای سنگ ساخته نشده بود.
او از کودکی برق زره را دوست داشت، بوی آهن داغ را، و هنگامی که سربازان گارد جاویدان از میدان شوش عبور میکردند، نگاهش چون شعلهای در چشمم میلرزید.
آن روز که به میدان رفت تا سوگند وفاداری بخورد، من هنوز کودک بودم.
از پشت دیوارها نگاهش میکردم.
خورشید روی زرهش میرقصید، و صدای طبلها قلبم را میلرزاند.
او خم شد، دست بر سرم گذاشت و گفت:
«وقتی بازگردم، پرچم پارس روی بلندترین برجها خواهد بود. آنوقت تو هم میرسی به جای من. قول بده سنگ را کنار بگذاری.»
لبخند زدم. اما در درونم چیزی شکست.
حالا میدانم که در همان لحظه، سرنوشت ما دو برادر از هم جدا شد — یکی در راه جاودانگی رفت، دیگری در راه فهمیدنِ معنای آن.
روز رفتنش، باد از سمت دجله میوزید و بوی نمک و خون را میآورد.
مادر، لباسی از کتان سپید بر در آویخته بود، رسمی کهن برای بازگشت سالم مردان از جنگ.
اما لباس هرگز جمع نشد.
سالها گذشت.
من در همان کارگاه ماندم، میان سنگها و سکوت.
اما هر شب، درست پیش از خواب، آسمان را نگاه میکردم... و آنجا، در لابهلای ستارگان، نقطهای میدرخشید — گاهی ثابت، گاهی جنبنده.
و در دل شب میپرسیدم:
«آیا ارتوخش هنوز در میان آن نورهاست؟ یا خاکِ پارس او را بلعیده؟»
باد از میان ستونهای نیمسوختهی پرسپولیس گذشت، خاکسترها را بلند کرد و صدای شمشیرها را در خود پیچاند. ارتوخش هنوز خون بر گونه داشت، اما چشمهایش دیگر در این جهان نبودند.
در نگاهش، آسمان باز شد. نه از میان ابرها، بلکه از درون زمان.
نورهایی پیچیدند — مارپیچ و زنده، همچون زبانهای آتش بر پهنهی شب. صدایی از اعماق تاریخ برخاست، نه انسانی، نه الهی:
«تو همان کسی هستی که آغاز و پایان را به هم میدوزد، ارتوخشِ فراموششده...»
و زمین، پیش پایش فرو رفت.
وقتی چشمانش را گشود، دیگر در میدان نبود.
در شوش بود، سالها پیش از آن جنگ. بوی گِل و لوتوس در هوا، و صدای پسربچهای که در حیاط کاخ با خاک نقشهی ستارگان میکشید: ارتامان.
ارتوخش در سایه ایستاد. نه میتوانست نزدیک شود، نه میتوانست دور شود. صدای موجودات در گوشش پیچید:
«زمان خطی نیست، پادشاه. تو در حلقهای ایستادهای که خودت ساختی. آنچه در نبرد دیدی، نه پایان بود و نه آغاز، بلکه بازتابِ تو در آیندهای که هنوز ننوشتهای...»
آسمان شوش ترک برداشت.
میان شکاف، چیزی میدرخشید — شبیه فلز، اما زنده؛ پرندهای عظیم از جنس نور که آرام بر فراز کاخ نشست.
سایهاش بر دیوارهای خشتی افتاد و دیوارها در خود لرزیدند. از دل آن پرنده، موجوداتی بیرون آمدند... قامتهایی بلند با پوست نقرهگون، چشمانی چون آینهی کهکشان.
یکی از آنها به ارتوخش نزدیک شد و گفت:
«تو جنگ را آغاز نکردی، ما کردیم — هزاران سال پیش. و حالا آمدهایم تا تو را از میان خودت بیرون بکشیم.»
هوای شوش، سنگین بود و بوی صمغ و شراب کهنه از تالارهای شاهی برمیخاست. اما آن نورِ ناشناخته همهچیز را میبلعید.
موجود نقرهگون با صدایی که بیشتر احساس بود تا صدا، ادامه داد:
«در آغاز، زمین تنها نبود. ما — فرزندان آیهی نخست — بر فراز این خاک فرود آمدیم تا نطفهی آتش را در دل انسان بکاریم. از میان هزاران، یکی برگزیده شد؛ کسی که توانست نگاهِ آسمان را در خویش تاب آورد… نامش آریارمن بود. نخستین شاهِ نژادِ شما.»
ارتوخش، ناباورانه خیره ماند.
زانو زد و گفت:
«پس خون شاهان، زمینی نیست؟»
موجود دستش را بالا آورد؛ از میان انگشتانش رشتهای از نور بیرون زد، در هوا تاب خورد و بدل شد به نقش برجستهای زنده از سنگهای تخت جمشید — شاهانی که تاج به تاج، از یکدیگر زاده میشدند، اما در میانشان نوری واحد میدرخشید.
«نه زمینی… نه آسمانی. شما میانهی دو جهانید. حلقهای میان خاک و ستاره. اما این تعادل در حال شکستن است.»
ارتوخش پرسید:
«به دست چه کسی؟»
و موجود لبخند زد، لبخندی بدون لب، چون موجی در هوا.
«به دست همان کودکی که در خاک ستارگان نقشه میکشد — ارتامان. او وارث نوری دیگر است… نوری که از ما نیست.»
آسمان ناگهان تیره شد. صدای طبلهای جنگ از دور برخاست، اما این بار نه از سپاه کوروش کوچک، بلکه از آسمان — از پرندههای آهنی که از نور زاده میشدند و در هوا صف میکشیدند.
«زمان شکافته شده، پادشاه. دو نسل از دو آسمان بر زمین خواهند جنگید. یکی از خون ما، دیگری از آتش شما.»
در آن لحظه ارتوخش احساس کرد زمین در حال فروپاشی است، و در گوشش زمزمهای آمد، این بار از درون خودش:
«اگر شاهِ زمین میخواهی بمانی، باید آسمان را فریب دهی…»
بادِ کویر، شرارههای خون و غبار رو در هوا میچرخوند. ارتوخش هنوز میان ویرانههای اردوگاه ایستاده بود، شمشیرش در دست، و چشمهاش پر از انعکاس آن نور فرازمینی.
موجودات نقرهگون حلقهای پیرامون او ساختند؛ نه سایه داشتند، نه نفس — تنها نور.
یکی از آنها نزدیک شد، جامی از بلور سیاه در دستانش بود. گفت:
«از آتش ستاره بنوش، تا یاد خاک از جانت شسته شود.»
ارتوخش جام را گرفت. درون آن، مایع سیاه میدرخشید، مثل شب در حال جوشیدن.
او نوشید — و زمین لرزید. رگهایش روشن شد، چون شاخههای نوری درون بدنش.
در یک لحظه، صدای هزاران سال در گوشش پیچید: فریاد شاهان، آوای کوروش، نعرهی سپاه، زوزهی ارابهها، و نوایی که هیچ انسانی پیش از او نشنیده بود.
نورها در هم پیچیدند.
ارتوخش فریاد زد — اما فریادش مثل پژواک شهابها در آسمان گم شد.
وقتی به خود آمد، دیگر تنها نبود. در برابرش، ده هزار جاویدان ایستاده بودند — اما نه آنهایی که میشناخت. زرههایشان از سنگِ درخشان بود، چشمانشان بیسفیدی، و پرچمشان از شعله ساخته شده بود.
صدایی از میان آن جمع برخاست:
«ای برگزیدهی آتش و خون، ما سپاه ستارهایم. از آسمان آمدهایم تا تو را به نبردی فراتر از زمان ببریم. زمینیان از شورش بر آسمان غافلند. و تنها تویی که میتوانی بین دو جهان توازن برقرار کنی.»
ارتوخش شمشیرش را بالا آورد. تیغهاش در نور آسمان چرخید و ناگهان به رنگ آبی درخشید — گویی از فلز زمینی نبود.
و ناگهان، سپاه فرازمینیها در هوا صف کشیدند. زمین زیر پایشان شکست، و از دل خاک، ارتشی از سنگ و برنز برخاست — سربازانی از دوران کوروش، بیدار شده از خواب هزارساله.
نبرد آغاز شد.
آسمان و زمین در هم پیچیدند. جاویدانهای آسمانی با نیزههای نوری بر سنگسربازان فرود آمدند، و ارتوخش در میانهی میدان میجنگید، با قدرتی که از آنِ هیچ انسانی نبود.
هر ضربهاش، کوه را میشکافت؛ هر فریادش، سپاه را به لرزه میانداخت.
در آن میان، صدایی از درون ذهنش برخاست:
«ارتوخش، پادشاهی کهکشان تو خواهی بود… اگر از خاک بگذری.»
اما او میان دو صدا گرفتار بود — یکی از آسمان، دیگری از درون زمین:
«وطن را فراموش نکن، جاویدانِ خاک… پرسپولیس هنوز میتپد.»