ویرگول
ورودثبت نام
Ards
Ardsمن آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
Ards
Ards
خواندن ۴ دقیقه·۱ روز پیش

آخرین سپیده دم(از کتاب آئندورا)

جهان، پیش از آن‌که فروبریزد، آهسته مرد.

نه با انفجار، نه با شیپور؛ بلکه با خاموش شدن چراغ‌های کوچک. نخست باد دیگر بوی دریا نمی‌داد. سپس پرندگان، نام مسیرها را فراموش کردند. و آخرین نشانه، وقتی بود که سایه‌ها از صاحبانشان جدا شدند و بر دیوارها ماندند.

در این جهانِ ترک‌خورده، سرزمین‌ها نه با مرز، که با زخم شناخته می‌شدند. شمال، دشت‌های یخ‌زده‌ای داشت که زیرشان استخوان شهرهای قدیمی می‌درخشید. غرب، جنگل‌هایی که ریشه‌هاشان تا خواب مردگان فرو رفته بود. شرق، بیابانی که شن‌هایش نام‌ها را می‌بلعید. و جنوب، دریایی که دیگر آبی نبود؛ سیاه بود، مثل جوهر خاطره.

در میانه‌ی همه‌ی این‌ها، «اِلِیرا» زندگی می‌کرد؛ دختری با موهایی به رنگ خاکسترِ سپیده‌دم و چشمانی که انگار پیشاپیش چیزهایی را دیده بودند. او نگهبانِ فانوس بود؛ آخرین فانوسی که هنوز روشن می‌ماند. فانوس نه برای روشنایی راه، که برای یادآوری.

الیرا هر صبح پیش از طلوع بیدار می‌شد. نه از عادت، بلکه از ترس. ترس از این‌که اگر یک‌بار دیر کند، سپیده دیگر نیاید. فانوس را از قلاب سنگی برمی‌داشت، روغنش را می‌سنجید و شعله را با دعایی بی‌صدا نوازش می‌کرد. دعا را کسی به او نیاموخته بود؛ از مادرش شنیده بود، وقتی هنوز مادر نفس می‌کشید.

«اگر نور را دوست بداری، نور تو را به یاد خواهد آورد.»

مادر، آخرین قصه‌گو بود. قصه‌هایی از زمانی که آسمان آبی بود و مردم به آینده فکر می‌کردند. او می‌گفت جهان یک‌بار دیگر هم نزدیکِ پایان شده، اما «واژه‌ی نخستین» آن را برگردانده است. واژه‌ای که نه نوشته می‌شد و نه گفته؛ فقط به یاد آورده می‌شد.

الیرا هرگز نفهمید واژه‌ی نخستین چیست. اما می‌دانست اگر فانوس خاموش شود، یادها هم خاموش می‌شوند.

آن روز، وقتی مه از غرب بالا می‌آمد، غریبه‌ای از جنگل بیرون زد. قدبلند، با شنلی از برگ‌های خشک و نشانه‌ای سوخته روی پیشانی. او خود را «کِرُن» نامید؛ از قوم راه‌پیمایان که مسیرها را حفظ می‌کردند، حتی وقتی زمین جا‌به‌جا می‌شد.

کرن گفت: «سایه‌ها بیدار شده‌اند.»

الیرا لرزید. سایه‌ها افسانه بودند؛ گفته می‌شد وقتی جهان می‌میرد، سایه‌ها زودتر می‌فهمند و جدا می‌شوند. آن‌ها به دنبال نوری می‌گردند که آخرین باشد، تا آن را بخورند.

کرن ادامه داد: «سه شب دیگر، سپیده نمی‌آید. مگر این‌که فانوس به جایگاهِ سپیده برده شود.»

«جایگاهِ سپیده کجاست؟»

کرن لبخند تلخی زد: «جایی که پایان و آغاز دست هم را می‌گیرند.»

آن‌ها راه افتادند. فانوس میانشان، مثل قلبی که بیرون از بدن می‌تپید. از دشت یخ گذشتند؛ جایی که صدای شهرهای قدیمی زیر پا می‌شکست. الیرا گوش سپرد و زمزمه‌ها را شنید: خنده‌ها، نام‌ها، قول‌هایی که هرگز عملی نشدند.

در شمال، با قوم یخ‌نگران روبه‌رو شدند؛ مردمی با پوست ترک‌خورده و چشم‌هایی شفاف. آن‌ها حافظان زمان‌های یخ‌زده بودند. بزرگ‌شان گفت: «اگر فانوس را می‌برید، باید بهایی بدهید.»

«چه بهایی؟» الیرا پرسید.

«یک خاطره.»

الیرا مکث کرد. خاطره‌ها تنها دارایی او بودند. اما فانوس سنگین‌تر شد؛ انگار که جهان گوش می‌داد. او خاطره‌ی آخرین بوسه‌ی مادرش را بخشید. یخ‌ها نالیدند و راه گشوده شد.

در بیابان شرق، شن‌ها نام‌ها را می‌بلعیدند. کرن هشدار داد که حرف نزنند. اما شب، بی‌امان بود و سایه‌ها نزدیک‌تر. الیرا فانوس را بالا گرفت و دید که شن‌ها عقب می‌کشند؛ نور، هنوز قدرت داشت.

آن‌جا با زنی روبه‌رو شدند که تیرانداز بود؛ «زارا»، زن جنگل‌های دوردست که بیابان او را بلعیده بود اما هضم نکرده بود. زارا گفت: «من مسیرِ باد را می‌شناسم. می‌توانم شما را سریع‌تر ببرم.»

در عوض، او هم چیزی خواست: «اگر سپیده برگشت، اجازه دهید جنگل دوباره رشد کند.»

الیرا سر تکان داد. جهان، با قول‌ها زنده می‌ماند.

شب دوم، سایه‌ها حمله کردند. آن‌ها شکل نداشتند؛ فقط گرسنگی بودند. فانوس لرزید. کرن زخم برداشت. زارا تیر انداخت، اما تیرها از سایه‌ها می‌گذشتند.

در لحظه‌ای که همه‌چیز می‌خواست تمام شود، الیرا چیزی را به یاد آورد؛ نه خاطره‌ای شخصی، بلکه حسّی جمعی: صبحی که هیچ‌کس نمی‌ترسید. نور فانوس تیز شد و سایه‌ها عقب نشستند.

کرن نجوا کرد: «تو به واژه نزدیک می‌شوی.»

به جنوب رسیدند؛ به دریای سیاه. جایگاهِ سپیده، جزیره‌ای بود که هرگز ثابت نمی‌ماند. زارا مسیر باد را خواند، کرن زمان را شمرد، و الیرا فانوس را به دل موج‌ها سپرد.

در جزیره، سنگی بود با شکافی به شکل دهان. کرن گفت: «اینجا باید واژه گفته شود.»

«اما من واژه را نمی‌دانم.»

کرن لبخند زد: «هیچ‌کس نمی‌داند. واژه، یادآوری است.»

الیرا فانوس را در شکاف گذاشت. نور فرو رفت. در سکوتی که آمد، جهان نفسش را نگه داشت.

الیرا چشم بست و یاد آورد: مادر، قصه، ترس، امید، مردم بی‌نام، راه‌ها، قول‌ها. او فهمید واژه نه یک صدا، که پذیرش است؛ پذیرش این‌که پایان‌ها هم بخشی از آغازند.

وقتی چشم گشود، سپیده از دل سنگ برخاست. نه مثل قبل؛ نرم‌تر، کم‌ادعاتر. دریا رنگ گرفت. سایه‌ها به صاحبانشان برگشتند.

کرن خندید و محو شد؛ راه‌پیمایان، وقتی مسیر کامل می‌شود، ناپدید می‌شوند. زارا به سمت جنگل‌ها رفت.

الیرا برگشت. فانوس دیگر لازم نبود. اما او نگهبانِ سپیده شد؛ نگهبانِ یادآوری. جهان هنوز زخمی بود، اما زنده.

او فهمید آخرالزمان همیشه یک لحظه نیست؛ گاهی یک راه است. و اگر کسی فانوس را بلند کند—حتی برای مدتی کوتاه—سپیده می‌آید.

پایان.

جهانمی
۲۵
۱۰
Ards
Ards
من آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید