ویرگول
ورودثبت نام
Ards
Ardsمن آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
Ards
Ards
خواندن ۵ دقیقه·۵ روز پیش

آرمانوس غول مهربان

در سرزمینِ سبزِ «آرالوم»، جایی که ابرها پایین‌تر از برج‌ها پرواز می‌کردند و رودخانه‌ها آواز می‌خواندند، در دامنه‌ی کوهستانی که مردم آن را «پشتِ دنیا» می‌نامیدند، غولی زندگی می‌کرد که نامش «آرمانوس» بود.

آرمانوس نه مثل غول‌های قصه‌های ترسناک، که پوستشان از سنگ و قلبشان از آتش بود؛ او بدنی بزرگ داشت اما قلبی نرم‌تر از برگ‌های نخستین بهار. قدش آن‌قدر بلند بود که وقتی می‌ایستاد، پیشانی‌اش ابرها را کنار می‌زد. موهایش به رنگ خاکِ باران‌خورده بود و چشمانش، دو دریاچه‌ی آرام.

او تنها زندگی می‌کرد.

در قلعه‌ای که از استخوان‌های اژدهایان کهن ساخته نشده بود، بلکه از شاخه‌های پیچ‌خورده‌ی درختان زنده و سنگ‌هایی که خودشان رشد کرده بودند.

هر صبح با آواز پرندگان بیدار می‌شد و برای درختان حرف می‌زد.

غول‌ها کمتر حرف می‌زدند، اما وقتی می‌زدند، زمین گوش می‌داد.

یک روز، در حالی که خورشید مثل پرتقالی طلایی از افق بالا می‌آمد، آرمانوس صدایی شنید.

خنده.

نه خنده‌ی پریان، نه جیغ کوتوله‌های معدن، نه آواز پری‌دریایی.

خنده‌ای انسانی.

او آرام خم شد. پشت صخره‌ای، دختری ایستاده بود با موهایی به رنگ شبِ بی‌ستاره و چشمانی که برق صبح را داشت. لباسش ساده بود، اما انگار نسیم او را طراحی کرده بود.

نامش «لونا» بود.

او از روستایی پایین کوه آمده بود تا گل‌های آبی کمیاب بچیند. مردم روستا می‌گفتند پشتِ دنیا، هیولاها زندگی می‌کنند. اما لونا همیشه باور داشت که هیولاها فقط قلب‌های بد دارند، نه بدن‌های بزرگ.

وقتی چشمش به آرمانوس افتاد، فرار نکرد.

آرمانوس اولین‌بار بود که انسانی را از نزدیک می‌دید. نفس کشیدنش کند شد، مثل درختی که برای نخستین بار برف را لمس می‌کند.

گفت:

— تو نمی‌ترسی؟

لونا لبخند زد.

— از چی؟

— از من.

او جلوتر آمد. آن‌قدر نزدیک که می‌توانست بازتاب خودش را در مردمک بزرگ آرمانوس ببیند.

— تو شبیه کوه هستی. کسی از کوه نمی‌ترسد. فقط از سقوط می‌ترسد.

و آن لحظه، در سینه‌ی آرمانوس چیزی جوانه زد. چیزی که غول‌ها برایش واژه نداشتند.

عشق.

از آن روز، لونا هر صبح می‌آمد.

کنار انگشت کوچک آرمانوس می‌نشست و برایش از روستا می‌گفت. از نانوای پیر، از گربه‌ی سفید میدان، از جشن‌های فانوس.

آرمانوس برایش از اژدهایی گفت که سال‌ها پیش از آسمان افتاده بود؛ از دیوهای سه‌قلویی که در جنگل آواز می‌خواندند؛ از رودخانه‌ای که آرزوها را می‌بلعید و شب‌ها ستاره بالا می‌آورد.

اما هرچه روزها گذشت، دلِ آرمانوس سنگین‌تر شد.

او غول بود.

او نمی‌توانست دست لونا را بگیرد، بدون آن‌که انگشتانش مثل شاخه‌های قطور باشند. نمی‌توانست در روستا قدم بزند. نمی‌توانست کنار او در خانه‌ای کوچک زندگی کند.

یک شب، وقتی مه مثل شیر گرم روی کوه نشسته بود، آرمانوس تصمیم گرفت.

او به سراغ جادوگر بزرگ رفت.

جادوگر، زنی بود به نام «مِریوالا»، که در برجی ساخته‌شده از شیشه‌ی سبز زندگی می‌کرد. می‌گفتند موهایش از مه بافته شده و چشم‌هایش زمان را عقب می‌برند.

آرمانوس در زد. برج با صدای بم نفس کشید.

مریوالا گفت:

— می‌دانم چرا آمده‌ای، غول عاشق.

— می‌خواهم انسان شوم.

جادوگر لبخند زد؛ لبخندی که هزار راز داشت.

— انسان شدن آسان نیست. تو باید سه چیز بیاوری:

۱. اشکِ اژدهایی که هرگز گریه نکرده.

۲. خنده‌ی یکی از دیوهای سه‌قلو.

۳. و یک پر از ققنوسی که هنوز نمرده.

آرمانوس سر خم کرد.

— انجامش می‌دهم.

سفر آغاز شد.

او به سرزمین اژدهایان رفت؛ جایی که آسمان سرخ بود و کوه‌ها نفس می‌کشیدند. بزرگ‌ترین اژدها، «ثارگون»، هزار سال بود که اشک نریخته بود.

آرمانوس سه شب کنار او نشست و از عشق گفت.

از دختری کوچک با قلبی بزرگ.

در شب سوم، وقتی گفت:

— اگر انسان نشوم، شاید او را از دست بدهم…

ثارگون آه کشید.

و یک قطره اشک، مثل یاقوت مذاب، بر زمین افتاد.

بعد به جنگل دیوهای سه‌قلو رفت. آن‌ها همیشه اخمو بودند.

اما آرمانوس برایشان از اشتباهاتش گفت، از این‌که اولین‌بار چطور به اشتباه روی یک خانه نشسته بود و بعد برای جبرانش سی خانه ساخت.

یکی از دیوها خندید.

خنده‌اش مثل زنگوله‌های شکسته بود. آرمانوس آن خنده را در بطری بلورین گرفت.

آخرین مرحله سخت‌ترین بود.

ققنوس هنوز نمرده بود؛ پس پری نداشت که بسوزد و دوباره متولد شود.

آرمانوس کنار او نشست و پرسید:

— از چه می‌ترسی؟

ققنوس گفت:

— از پایان.

آرمانوس جواب داد:

— پایان، همان آغاز است. اگر من انسان شوم، شاید غول بودنم بمیرد. اما شاید شکل دیگری از من متولد شود.

ققنوس لبخند زد و یکی از پرهای طلایی‌اش را داوطلبانه کند.

آرمانوس با سه هدیه نزد مریوالا بازگشت.

جادوگر طلسم را خواند.

آسمان پیچید. زمین نفس کشید. نور سبز همه‌جا را گرفت.

بدن آرمانوس کوچک شد. استخوان‌هایش تغییر کردند. انگشتانش ظریف شدند. صدایش نازک شد.

وقتی نور فرو نشست، مردی جوان ایستاده بود. قدبلند، اما انسانی.

او دوید. برای اولین‌بار، زمین زیر پاهایش نمی‌لرزید.

به روستا رسید. لونا او را شناخت.

اما در چشمانش اشکی بود.

— چه شده؟ — پرسید آرمانوس.

لونا دستش را روی سینه‌اش گذاشت.

— تو تغییر کردی… اما من عاشق غولی شدم که با ابرها حرف می‌زد.

آرمانوس ساکت شد.

او به آسمان نگاه کرد. دیگر نمی‌توانست ابرها را کنار بزند. دیگر صدای ریشه‌ها را نمی‌شنید.

آن شب، زیر نور ماه، لونا گفت:

— شاید مشکل تو غول بودنت نبود. شاید مشکل این بود که فکر می‌کردی باید تغییر کنی تا دوست‌داشتنی باشی.

صبح، لونا ناپدید شد.

آرمانوس وحشت کرد. به کوه دوید. به برج مریوالا.

جادوگر گفت:

— انتخاب همیشه دوطرفه است.

نور دیگری درخشید.

وقتی آرمانوس به دامنه برگشت، غولی ایستاده بود.

اما این‌بار… دو غول.

لونا، با موهایی که مثل آبشار شب روی شانه‌های عظیمش ریخته بود، و چشمانی که حالا مثل دو ماه کامل می‌درخشیدند.

— من از انسان بودن خسته نبودم — گفت — اما فهمیدم که عشق، اندازه نمی‌شناسد. اگر تو برای من کوچک شدی، من هم برای تو بزرگ می‌شوم.

آن‌ها کنار هم ایستادند.

ابرها میان موهایشان گم شدند. پرندگان روی شانه‌هایشان لانه ساختند.

ثارگون از دور شعله‌ای شاد فرستاد.

دیوهای سه‌قلو آواز خواندند.

ققنوس در آسمان چرخید.

و در آرالوم، برای نخستین‌بار، مردم فهمیدند که غول‌ها هیولا نیستند.

آن‌ها فقط قلب‌های بزرگی دارند.

و از آن پس، هر بهار، وقتی کوه‌ها گل می‌دادند، مردم می‌گفتند:

«غول‌ها دوباره عاشق شده‌اند.»

پایان. 🌸✨

می
۲۳
۸
Ards
Ards
من آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید