ویرگول
ورودثبت نام
Ards
Ardsمن آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
Ards
Ards
خواندن ۵ دقیقه·۵ روز پیش

آریون(تولد یک خدا)قسمت 10


چشمان آریون بسته بود، اما تاریکی درون او پر از هزار تصویر می‌درخشید. هر تصویر، همچون شاخه‌ای بود از درختی که ریشه‌هایش در قلب او فرو رفته بود. و حالا، او باید شاخه‌ای را می‌شکست.
صدای بی‌صدا دوباره در جانش لغزید:
— «انتخاب کن. نه برای جهان، بلکه برای خویش. بی‌پایان آنجاست، اما بهایش را تو باید بدهی.»
لحظه‌ای، آرامش هولناک همه‌چیز را فرا گرفت. سپس آریون زمزمه کرد:
— «من…»
اما جمله‌اش هرگز به پایان نرسید.
ناگهان، زمین زیر پایش شکست و جهان اطراف در موجی از نور درهم پاشید.
صدای فریاد لیرا را شنید.
صدای خشم ثیار.
و پژواک مرموز پدرش که چون سایه‌ای در تاریکی گریخت.
وقتی دوباره چشم گشود، خود را تنها دید. تنها، در دشتی بی‌انتها، جایی که هیچ آسمان و زمینی نبود؛ تنها مهی که بی‌وقفه در حرکت بود.
او به دست‌هایش نگاه کرد. چیزی در وجودش گم شده بود. بخشی از او دیگر نبود.
اما چه بخشی؟
او نمی‌دانست.
فقط سنگینی خلأ را حس می‌کرد.
انگار قلبش بخشی از ریتم طبیعی خود را از دست داده بود.
در دوردست، صدایی برخاست:
— «انتخاب کردی، اما هنوز نمی‌دانی چه را. چنین است قانون بی‌پایان. دانستن پیامد، همیشه پس از سقوط می‌آید.»
آریون لرزید.
آیا لیرا را از دست داده بود؟
آیا راز پدر برای همیشه دفن شده بود؟
یا شاید پیوندش با ثیار شکسته بود؟
هیچ نمی‌دانست.
اما یک چیز آشکار بود:
او دیگر همان آریون پیشین نبود.
و بهایی که پرداخته بود، تازه آغاز شکافی بود که جهان را خواهد لرزاند.

آریون در مه بی‌پایان قدم می‌زد. هر گام، انگار او را به هیچ جا نمی‌برد؛ تنها تکرار یک مسیر بی‌مقصد. سکوت، همچون دیواری ضخیم، او را احاطه کرده بود. اما ناگهان… صداها آغاز شدند.
نه صداهای واقعی، بلکه پژواک‌هایی شکسته، تکه‌هایی از چیزی که روزی «بود».
صدای خنده‌ی لیرا.
زمزمه‌های پدرش که در گوشش راز می‌ریخت.
خشم سوخته‌ی ثیار.
اما همه ناقص بودند، مثل آینه‌ای ترک‌خورده که تصویر را پنهان می‌کند.
آریون دستانش را بر گوش فشرد، اما پژواک‌ها نزدیک‌تر شدند.
هر کلمه‌ای که شنید، بخشی از وجودش را می‌لرزاند.
تا اینکه ناگهان صدای لیرا واضح شد:
— «چرا رهایم کردی؟»
قلبش آتش گرفت.
به اطراف دوید، مه را کنار زد، اما تنها سایه‌ای دید. سایه‌ای که اندامش مثل لیرا بود، اما چشم‌هایش خالی بودند؛ نه نور، نه زندگی.
آریون فریاد زد:
— «نه! تو این نیستی! تو… هنوز زنده‌ای!»
سایه لبخندی زد که بیشتر به زخم شبیه بود.
— «شاید زنده باشم… شاید تنها در ذهن تو.»
با هر کلمه، مه اطرافشان به موجی از تاریکی تبدیل می‌شد، فرو می‌ریخت و دوباره می‌جوشید. آریون حس کرد چیزی در اعماق وجودش شکسته می‌شود؛ انگار که انتخابش، بخشی از روح لیرا را در این دشت اسیر کرده بود.
سایه دست دراز کرد.
— «اگر مرا می‌خواهی، باید همان چیزی را بدهی که از تو گرفته‌اند.»
آریون عقب رفت. لرزید. هنوز نمی‌دانست چه چیزی از او گرفته شده است…
و در همین تردید، صدای بی‌صدا دوباره درونش طنین انداخت:
— «این تازه آغاز است. هر آنچه دوست داری، آینه‌ی بهایی‌ست که باید بپردازی.»
مه بار دیگر جهان را بلعید.
و آریون فهمید: این سرزمین، همانند میدان آزمایش است—آزمایش روح، آزمایش عشق، آزمایش آگاهی

سایه همچنان در برابر آریون ایستاده بود. مه در اطرافشان موج می‌زد، اما گویی همه‌ی جهان خاموش شده بود تا تنها آن دو باقی بمانند.
چشم‌های توخالی سایه، بی‌رحمانه در وجودش خیره بودند؛ گویی می‌خواست درون او را ببلعد.
آریون حس کرد چیزی در عمق سینه‌اش می‌لرزد—نه از ترس، بلکه از بازگشت زخمی که هرگز التیام نیافته بود.
— «تو لیرا نیستی.»
صدایش شکست، مثل شاخه‌ای خشک در میان طوفان.
— «اما چرا صدای او… چرا نگاه او… این‌قدر نزدیک است؟»
سایه سرش را کج کرد.
— «زیرا تو هنوز میان مرگ و زندگی او سرگردانی. در درونت، او هم زنده است، هم مرده. و من… همان شکافم.»
آریون یک قدم جلو رفت. دستش لرزید.
— «اگر تو شکاف باشی، می‌توانم تو را پر کنم.»
سایه خندید، خنده‌ای سرد که به استخوان نفوذ می‌کرد.
— «نه، آریون. شکاف پر نمی‌شود. تو یا باید آن را بپذیری، یا در آن فرو بروی.»
مه اطراف‌شان شروع به چرخیدن کرد. از دل تاریکی، آینه‌هایی شکسته سر برآوردند؛ هرکدام تصویری از لیرا را نشان می‌دادند:
یکی او را در خنده‌ای کودکانه، دیگری در گریه، سومی در لحظه‌ی سقوط…
و هر تصویر، خنجری به قلب آریون بود.
سایه نزدیک‌تر شد.
— «ببین. هر انتخاب تو، تکه‌ای از او را شکست. هرگز یک لیرا وجود نداشت… تنها آینه‌هایی بود که تو ساختی. حالا بگو… کدام لیرا را می‌خواهی نجات دهی؟»
آریون به آینه‌ها نگاه کرد. دستش لرزید.
هر کدام حقیقتی را پنهان می‌کردند، اما هیچ‌کدام کامل نبودند.
برای نخستین بار، او حس کرد شاید انتخاب نکردن، از انتخاب کردن هم مرگبارتر باشد.

آریون دستش را بالا برد. میان همه‌ی تصویرها، یکی بیش از همه آزارش می‌داد:
آینه‌ای که لیرا را در واپسین لحظه، هنگام فرو رفتن در تاریکی، نشان می‌داد.
چشمانش پر از خواهش بود… نه برای نجات، بلکه برای رهایی.
— «اگر این تقدیر اوست… پس بگذار من هم آن را بپذیرم.»
با تمام نیرو مشت بر آینه کوبید.
صدای شکستن، نه همچون شیشه، بلکه شبیه فریاد هزاران گلو درهم‌کوبیده برخاست.
ترک‌ها همچون رگ‌های سیاه بر سطح آینه دویدند و از میانشان نوری سرخ‌فام جوشید.
مه اطراف درید.
زمین زیر پای آریون لرزید، گویی جهان نمی‌توانست تحمل چنین تصمیمی را داشته باشد.
خون از دستش سرازیر شد، اما قطره‌ها در هوا آویزان ماندند، بی‌آنکه فرو بیفتند.
هر قطره بدل به ستاره‌ای کوچک شد که دور او می‌چرخید.
سایه‌ی لیرا آرام عقب رفت. نگاهش دیگر سنگین نبود؛ چیزی میان حیرت و اندوه.
— «تو… شکاف را شکستی، نه من.»
ناگهان آینه‌ی خردشده، همچون دری گشوده شد. پشت آن، فضایی نبود: تنها خلأیی بی‌انتها، خاموشی محض.
اما از دل همان خلأ، نغمه‌ای برخاست. نه صدا، بلکه لرزشی که استخوان‌ها را به ارتعاش درمی‌آورد.
آریون یک لحظه تردید کرد.
اما ستاره‌های خونین، یکی‌یکی به سوی در کشیده شدند، و او فهمید تصمیمش برگشت‌ناپذیر است.
— «پس بگذار شکاف، خودش مرا ببلعد.»
قدم در خلأ گذاشت.
جهان شکست.
نور و تاریکی درهم آمیختند، و آریون به سوی بُعدی کشیده شد که هیچ نامی بر آن نمی‌نشست.
سایه‌ی لیرا، آخرین زمزمه را در پی‌اش فرستاد:
— «حقیقت، همیشه در شکستن است… نه در نگاه‌کردن.»

مرگ زندگی
۲۷
۴
Ards
Ards
من آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید