ویرگول
ورودثبت نام
Ards
Ardsمن آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
Ards
Ards
خواندن ۸ دقیقه·۲ ساعت پیش

آریون(تولد یک خدا) قسمت پنجم


آریون در خلأیی راه می‌رفت که نه تاریک بود و نه روشن. فضا، شبیه سکوتی بود که هزاران قرن پیش، پیش از هر آوا، زاده شده باشد.
در دوردست، چیزی ایستاده بود. نه شکل داشت، نه صورت؛ اما حضورش، مثل سایه‌ای که خورشید را به لرزه درآورد، همه جا را پر کرده بود.
صدا از هر سمت آمد، بی‌آن‌که لب یا دهانی باشد:
— تو همان تازه‌آمده‌ای هستی که از «نطفه‌ها» گذشت.
آریون گفت:
— و تو… چه کسی هستی؟
— نام؟ نام‌ها برای موجوداتی‌ست که می‌خواهند از هم تمایز بگیرند. من، پیش از هر نام بوده‌ام و پس از هر نام نیز خواهم ماند. اگر اصرار داری، مرا «فرا-زوال» بخوان.
آریون حس کرد که این نام، بوی کهنگی‌ای می‌دهد که حتی بی‌زمانی هم نتوانسته پاکش کند.
فرا-زوال ادامه داد:
— شنیدم که به آن نطفه‌ها، «امکان» بخشیدی. تو فکر می‌کنی این آزادی‌ست؟ نه… این شکنجه است.
هر امکانی که به وجود می‌آوری، در دلش هزار ناکامی و رنج را نیز می‌زایی. زندگی، مجموعه‌ای از امیدهای سرخورده است، نه فتح‌های کامل.
آریون آرام گفت:
— ولی نبودِ امکان، یعنی نبودِ امید. و بی‌امید، هیچ حرکتی نیست.
فرا-زوال خندید، خنده‌ای بی‌صدا که مثل موجی سرد در استخوان‌ها خزید:
— و نبودِ حرکت، یعنی نبودِ سقوط. جهان‌ها را دیده‌ام که از یک جرقه «امکان» ساخته شدند، و در پایان، فقط خاکسترشان باقی ماند. آیا فکر می‌کنی بیگ بنگ شما اولین بود؟ نه… میلیاردها جهان، پیش از این، زاده شدند و مُردند… هر بار با وعده آزادی، هر بار با همان پایان پوچ.
آریون پرسید:
— پس چرا هنوز اینجا ایستاده‌ای و اجازه می‌دهی دوباره زاده شوند؟
فرا-زوال مکثی کرد، سپس با لحنی که بوی اعتراف می‌داد، گفت:
— چون حتی من… هنوز نمی‌توانم به طور کامل به «نیستی» ایمان بیاورم. شاید این همان بیماری خلقت است.
آریون فهمید که حتی موجودی قدیمی‌تر از خودش، اسیر همان شک ابدی‌ست که درون او می‌جوشد. و شاید همین شک، تنها چیز واقعی در میان این همه جهان موهوم باشد.


آریون در سکوتی سنگین ایستاده بود، حس می‌کرد که درونش دو نیروی متضاد در جدال‌اند؛ یکی نوری روشن و آرام، دیگری سایه‌ای تاریک و پرغرور.
این نبرد، نه بیرونی بود و نه جسمانی، بلکه در عمق وجودش جریان داشت؛ جایی که عقل و احساس، ایمان و شک، زندگی و نیستی به هم می‌تازند.
صدای حافظ آخرین حقیقت در ذهنش طنین‌انداز شد:
— این لحظه‌ی انتخاب است، جایی که باید تصمیم بگیری کدام بخش از خودت را به جهان هدیه دهی.
آریون دست به سینه‌ای زد که حس می‌کرد جای خالی‌ای در آن نفس می‌کشد.
— من کیستم؟
— تو کسی هستی که می‌تواند هم خالق باشد و هم ویرانگر… اما پیش از همه، باید خودت را بشناسی.
بادی ملایم از ناکجا می‌وزید، و صدای نجوای ستارگان به گوش می‌رسید.
آریون دانست که طوفانی درون او برپاست، طوفانی که نه تنها سرنوشت خودش، بلکه سرنوشت همه‌ی جهان‌های ممکن را رقم خواهد زد.

آریون در خلأیی از سکوت و آشوب فرو رفته بود. صدای قلبش مثل طبل‌هایی دوردست می‌کوبید، اما هر ضربه، وزن سنگینی از مسئولیت و شک را به همراه داشت.
نوری آرام از درونش شروع به تابیدن کرد؛ نوری که خاطراتی از صلح و امید را به یاد می‌آورد. اما همزمان، سایه‌ای سیاه و گسسته، لایه‌های تاریکی را در ذهنش می‌گستراند؛ سایه‌ای که وسوسه می‌کرد به نابودی، به پایان دادن به همه چیز، به تسلیم شدن در برابر نیستی.
آریون نفس عمیقی کشید و گفت:
— من نمی‌توانم هر دو باشم… یا نور خواهم بود یا سایه.
صدایی نرم اما محکم پاسخ داد:
— درون هر نوری، سایه‌ای هست؛ و در دل هر سایه، نوری نهفته است. تو مجبور نیستی انتخاب کنی که یکی را نابود کنی. بلکه باید یاد بگیری چگونه هر دو را در آغوش بگیری.
حافظ آخرین حقیقت، در حالی که شکلش همچنان مبهم و پر رمز و راز بود، نزدیک آمد و ادامه داد:
— تعادل در پذیرش تضادهاست؛ جایی که انسان‌ها و خدایان از آنجا خلق می‌شوند.
آریون چشم‌هایش را بست و به درون رفت، جایی که خاطرات، آرزوها، ترس‌ها و امیدهایش در هم تنیده شده بودند. او دید که خودش، تکه‌ای کوچک از یک تصویر بزرگ‌تر است؛ تصویری که هر بخشش پر از تضاد و پیچیدگی‌ست.
و فهمید… که برای ساختن جهانی نو، باید اول درون خود را بسازد.

آریون در سکوت مطلق، رو به درون خویش رفت؛
جایی که زمان معنا نداشت و تنها وجود بود،
وجودی متشکل از هزار صدا و سایه، از نور و تاریکی،
از امید و ترس،
از عشق و نفرت.
او دید که هر بخشی از وجودش، یک جهان است،
یک جهان کوچک و کامل، با قوانین و داستان‌های خاص خود.
و هر جهان، بازتابی بود از یک بخش نادیده‌گرفته شده‌ی او،
بخشی که سال‌ها به آن پشت کرده بود، یا از آن فرار کرده بود.
نوری که درونش می‌درخشید،
ترس‌هایی را آشکار کرد که زیر پوستش خوابیده بودند،
خشم‌هایی که به دلیلی هنوز بیدار نشده بودند،
شک‌هایی که با هر نفس، زمین را لرزان می‌کردند.
آریون به صدای آرامی گوش داد،
صدایی که نه از بیرون، بلکه از عمق جانش می‌آمد:
— چه می‌شود اگر همه‌ی آن چیزهایی که می‌پنداشتی باید نابودشان کنی،
در حقیقت،
بخش‌هایی از خودت باشند؟
این سوال، چون تیغی سرد، بر وجودش نشست.
او که سال‌ها در پی آن بود که یک حقیقت مطلق را بیابد،
اکنون در برابر حقیقتی ایستاده بود که مبهم‌تر و پیچیده‌تر از هر چیزی بود که تا به حال دیده بود:
— وحدت در تضاد،
— زندگی در مرگ،
— نوری که در تاریکی زاده می‌شود.
آریون فهمید که
برای خلق جهانی نو،
باید نخست با جهانی که درون خود ساخته روبرو شود،
و آن را بپذیرد،
نه به عنوان دشمن،
بلکه به عنوان بخشی از خویش

آریون، در تاریکی درون، به آرامی لب باز کرد:
— من کیستم اگر همه‌ی آنچه از خودم می‌دانستم، فقط نقابی باشد؟
— اگر من و جهان یکی باشیم، آیا هنوز من می‌توانم بگویم «من»؟
— و اگر این «من» تنها توهمی بیش نباشد، پس ارزش انتخاب‌هایم چیست؟
صدایی نه از بیرون، بلکه از دل هستی پاسخ داد:
— تو جدا نیستی، بلکه تکه‌ای از کل بی‌کران هستی.
— و انتخاب‌های تو، موج‌هایی هستند که بر سطح این اقیانوس بی‌کران نقش می‌بندند.
— اما خودِ تو، نه آغاز دارد و نه پایان.
آریون فرو رفت در لایه‌های عمیق‌تر ذهن خود، جایی که تصویرها و مفاهیم به شکلی مادی نبودند، بلکه به صورت احساسات و ارتعاشات بی‌پایان وجود داشتند.
او دریافت که جدایی میان «خود» و «دیگری» فقط یکی از بازی‌های ذهن است،
و فهمید که هرگاه خود را از دیگران جدا بداند، در واقع در زنجیر توهم گرفتار شده است.
حالا دیگر سوال اصلی نبود: «من کیستم؟» بلکه «من چگونه می‌توانم باشم؟» بود.
چگونه می‌توانم در این اقیانوس بی‌پایان، هم وجود داشته باشم و هم از آن عبور کنم؟
و آریون، در سکوتی که مثل انفجاری آرام بود، پاسخ را دریافت کرد:
— «بودن» یعنی پذیرش تمام تضادها؛
— یعنی رها کردن کنترل و تسلیم شدن به جریان زندگی؛
— یعنی در آغوش گرفتن «بی‌خودی» برای یافتن «خود».


آریون در عمق خلأیی که نه نور داشت و نه تاریکی،
آرام آرام به رقصی پیوست که نه شروع داشت و نه پایان.
رقصی که در آن،
«خود» همچون قطره‌ای آب در دریا غوطه‌ور بود،
و «بی‌خودی» همان دریا بود که قطره را در آغوش می‌کشید.
در این رقص، هر حرکت،
هم آزادی بود و هم اسارت؛
هم انتخاب بود و هم تقدیر؛
هم حضور بود و هم نیستی.
آریون حس کرد که ریشه‌ی تمام تنش‌های درونی‌اش،
ترس از این است که «خود» را در «بی‌خودی» گم کند،
و در عین حال، می‌داند که
همین گم شدن،
شاید تنها راه برای یافتن حقیقت باشد.
صدایی نرم و پررمز از دوردست‌ها آمد:
— «بی‌خودی» نه فقدان است و نه نابودی،
بلکه آستانه‌ای است برای ورود به «خود»ی برتر،
خودی که دیگر محدود به مرزهای زمان و مکان نیست،
بلکه موجی‌ست در اقیانوس ابدیت.
آریون در این لحظه فهمید که:
تا وقتی «خود» را به شدت نگه دارد،
نمی‌تواند جریان تغییر و دگرگونی را تجربه کند.
و هر چقدر بیشتر تسلیم «بی‌خودی» شود،
بیشتر «خود» واقعی‌اش را خواهد شناخت

آریون، حالا با درکی نو از خود و بی‌خودی، قدم به دنیایی گذاشت که دیگر ساده نبود.
تصمیم‌هایش دیگر بر اساس ترس یا اطمینان کاذب نبود،
بلکه از عمق تجربه‌ای آمده بود که تنش‌ها و تضادهای درون را در آغوش گرفته بود.
او دانست که هر انتخابش، نه صرفا تغییری در جهان،
بلکه بازتابی از تعادل درون اوست.
با هر قدمی که برمی‌داشت، احساس می‌کرد که تاروپود جهان با وجودش پیوند می‌خورد،
و این پیوند، مسئولیتی سنگین اما رهاکننده بود.
یک بار در برابر دو راهی قرار گرفت:
یکی راهی که می‌توانست با استفاده از قدرتش، دنیایی کامل‌تر و بی‌نقص‌تر بسازد،
و دیگری راهی که می‌توانست همه چیز را رها کند و اجازه دهد جهان، خود به خود جریان یابد.
آریون به سکوت گوش داد، و درونش صدایی به آرامی زمزمه کرد:
— «کمال، پایان است؛ اما جریان، زندگی‌ست.»
او تصمیم گرفت که جهان را نه برای کامل بودن،
بلکه برای پذیرش نا‌کامل بودنش، بسازد.
جهانی که در آن، تضادها و خطاها جایی دارند،
و آزادی در دل پذیرش است، نه کنترل مطلق

آریون در آن لحظه‌ی سکوت، حس کرد مرز میان «خود» و «بی‌خودی» چون مهی رقیق به هم می‌آمیزد.
سایه‌ها و نورها درونش دیگر جدا نبودند، بلکه رقصی پیوسته و نامتناهی را آغاز کرده بودند؛
رقصی که در آن، هر لحظه هویتی زاده می‌شد و در همان دم، می‌مرد.
آریون پرسید به صدایی که از عمق وجودش می‌آمد:
— «اگر من، آن نقاب‌پوشی باشم که همه عمر دنبال برداشتنش بودم، چه؟»
— «اگر حقیقت من نه یک «من»، بلکه جریان بی‌کران «بی‌خودی» باشد؟»
و پاسخ آمد:
— «خود، جزئی از بازی بزرگ هستی‌ست؛ اما «بی‌خودی»، دریاچه‌یی است که همه‌ی نقاب‌ها در آن حل می‌شوند.
پذیرش این دریاچه، نه پایان است و نه نابودی؛ بلکه آغازِ خودشناسی بی‌مرز.»
آریون فهمید که برای رسیدن به عمق هستی، باید از خودِ ثابت و محدود عبور کند،
و بی‌خودی را همچون دریایی آرام بپذیرد که موج‌هایش، او را به سوی بی‌نهایت می‌برد.

بیگ بنگجهانمی
۸
۱
Ards
Ards
من آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
فلسفه ردپا
فلسفه ردپا
ما محکوم به اثرگذاری هستیم، اما در چگونگی و جهت آن، آزادیم. جاودانگی واقعی، جاودانگی نام نیست؛ جاودانگی اثر است. پیشنویس این فلسفه منتظر شماست، می‌توانید آن را بازآفرینی، بازنویسی و دگرگون کنید. نسخه ویرایشی شما، خود ردپای دیگری خواهد بود در این جاده بی‌پایان.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید