
باد در دل جنگل میپیچید و ارسون، هنوز با پوست آبیِ کمنورش، از پناه تنهی شکافتهی «درخت-نخستین» فاصله میگرفت. هر قدمی که بر خاک نمناک میگذاشت، انگار زمین واکنشی پنهان نشان میداد؛ ریشهها میجنبیدند، ذرات خاک مثل غبار آگاه به هوا میرفتند.
او تازه متولد شده بود، اما نه مثل یک نوزاد… مثل کسی که یادش رفته سالها زندگی کرده.
صدایی در ذهنش زمزمه میکرد:
«ارادین… بیدار شو. تو آخرین بازماندهای.»
اما نمیدانست این نام برای کیست. فقط درد ملایمی پشت جمجمهاش میپیچید… و بعد سکوت.
هنگامی که از مرز نور خروجی خود فاصله گرفت، جنگل تغییر کرد.
نور آبی از تن او کمکم فروکش میکرد و تاریکیِ میاندره مثل چاهی عمیق به استقبالش آمده بود.
درختها اینجا مثل بازماندگان یک جنگ بسیار قدیمی بودند؛
کجی بدنی داشتند، شاخهها مثل انگشتهای شکسته به آسمان چنگ میزدند، و ریشهها به شکل مارهایی خشمگین در خاک تنیده شده بودند.
همینجا بود که اولین موجود آنسوی ابعاد سر راهش ظاهر شد.
نه انسان بود، نه جانور.
موجودی بود نیمهشفاف، سایهگون، با چشمهایی که انگار درون دو بعد مختلف میجنبیدند. از مه بیرون آمد و بیحرکت ایستاد. ارسون نه میترسید، نه حتی تعجب میکرد… درونش آرامشی غیرطبیعی موج میزد؛ انگار قبلاً این موجود را دیده بود اما یادش نمیآمد.
موجود با صدایی که از چند جهت میآمد گفت:
«تو نباید بیدار میشدی، فرزند دومِ ریشه.»
ارسون ناخودآگاه قدمی جلو گذاشت.
— «من… کی هستم؟»
سایه قدی خم کرد؛ بخار سردی از تنش برخاست:
«تو وارث حافظهی گمشدهای… که اگر آن را به یاد بیاوری، جهانها میلرزند.»
سایه نزدیکتر شد و ناگهان صدای جهان تغییر کرد.
باد قطع شد، مه سر جایش خشک شد، حتی صدای آرام افتادن قطرات شبنم از برگها ایستاد.
انگار زمان لحظهای از حرکت بازماند.
سایه دست دراز کرد و نوک انگشتش را بر پیشانی ارسون گذاشت.
و ناگهان…
جهانی دیگر زیر پلکهای ارسون روشن شد.
سرزمین پهناوری با آسمان سرخ.
شهرهایی که در هوا شناور بودند.
مردمانی با پوستهای نورانی مثل خودش…
و برجهایی ساختهشده از نغمه و فلز.
جنگی عظیم.
آتش.
فروپاشی.
و صدای فریاد مادری که او را—نه، کودکی شبیه او را—در میان نور آبی فرو میبَرَد.
پیش از آنکه تصویر کامل شود، سایه دستش را پس کشید. ارسون روی زانو افتاد و نفسهایش بریده شد.
— «این… این من بودم؟ یا کسی دیگر؟»
سایه پاسخی نداد، فقط سرش را تکان داد و عقب رفت، انگار از چیزی هراسان شده باشد.
«اگر حافظهات کامل شود، بُعدها پاره میشوند. مراقب کسانی باش که به دنبالت میآیند… و مراقب کسانی هم که به تو نزدیک میشوند.»
پیش از اینکه مه، سایه را ببلعد، موجود آخرین جملهاش را گفت:
«نام واقعیات ارسون نیست.»
ارگون؟
ارادین؟
اَرال؟
نمیدانست…
اما یک چیز قطعی بود:
پیدا کردن نام واقعیاش یعنی پیدا کردن نیروی واقعیاش.
و این همان چیزی بود که جهانهای دیگر نمیخواستند رخ بدهد.
وقتی سایه ناپدید شد، جنگل دوباره صدای خود را پیدا کرد؛ اما این بار صداهایی دیگر هم حضور داشتند.
سنگی خرد شد.
شاخهای زیر قدمی شکست.
پیچیدن نفسهایی غریبه در مه…
چند موجود، با زرههایی ساختهشده از استخوانهای بُعد اول، از میان تاریکی نمایان شدند. صورت نداشتند؛ ماسک سفید، بیچهره، با خطوطی که انگار از خون خشکشده کشیده شده بودند.
یکی از آنها شمشیری نقرهای بیرون کشید که با دیدنش قلب ارسون لرزید؛
چون از جنس همان فلزی بود که در رؤیاهای مبهمش دیده بود.
یکی از آنها با صدایی فلزی گفت:
«هدف تأیید شد. فرزند دوم بیدار شده.
دستور: شکار.»
مه ناگهان بههم خورد.
ارسون، بیآنکه بداند چگونه، شروع کرد دویدن.
زمین زیر پایش لغزنده نبود؛ گویی خودش او را پیش میبرد.
ریشهها راهش را باز میکردند.
باد پشتش فشار میداد.
اما شکارچیان… آهسته، منظم، و ترسناک بدون عجله، دنبالش میآمدند.
انگار مطمئن بودند که فرار او فقط بازی کودکی است…
و پایان، از پیش تعیین شده.