
النار را هیچکس نفرین نکرده بود.
هیچ پیشگوییای دربارهاش وجود نداشت.
این شهر، محصول یک انتخاب ساده بود که سالها پیش تکرار شد:
«الان نه.»
النار در دامنهی کوههایی ایستاده بود که شبها صدا میدادند؛
نه زوزه،
نه غرش—
چیزی شبیه نفس کشیدنِ موجودی بزرگ که خوابش سبک است.
ساختمانها کوتاه بودند، پنجرهها باریک،
و میدان مرکزی شهر،
دایرهای سنگی،
همیشه خالی.
مادرها به بچهها یاد میدادند از آنجا رد نشوند.
پدرها وانمود میکردند اصلاً وجود ندارد.
و این، اولین قرارداد نانوشتهی النار بود:
چیزی که نام نداشته باشد، مسئولیت هم ندارد.
سرامون نگهبان میدان بود.
نه به این دلیل که شجاع بود؛
به این دلیل که همیشه در دسترس بود.
او یاد گرفته بود چطور ساعتها بایستد و فکر نکند.
پاهایش درد میگرفت،
اما ذهنش را جایی قفل کرده بود که درد به آن نمیرسید.
شبها، وقتی چراغهای شهر خاموش میشدند،
سرامون آخرین کسی بود که هنوز بیرون بود.
نه نگهبان مردم؛
نگهبان مرزِ نادیدهگرفتن.
اولین بار که دیدش،
فهمید چیزی اشتباه است.
موجود درست وسط میدان ایستاده بود.
بیحرکت.
بلندتر از انسان.
با بدنی که انگار از سنگِ زنده ساخته شده بود.
نه شاخ داشت، نه بال.
اما حضورش هوا را سنگین میکرد.
نفس کشیدن سخت میشد،
انگار فضا از تو توقع داشت تصمیم بگیری.
سرامون دستش را روی نیزه برد.
موجود نگاهش کرد.
و سرامون فهمید:
اگر جلو برود،
دیگر همان آدم برنمیگردد.
پس ایستاد.
لاردامین پزشک بود؛
و این بدترین شغل ممکن در النار بود.
او میدانست بدن انسان،
وقتی میمیرد،
چطور باید بمیرد.
اما آنهایی که از میدان میآمدند،
با هیچ مرگی جور نبودند.
پوست سالم.
قلب بینشانه.
اما چشمها…
چشمها انگار چیزی را دیده بودند
که مغز نتوانسته بود هضم کند.
اولین جسد،
دستهایش مشت شده بود.
نه از درد—
از مقاومتِ ناتمام.
لاردامین زیر لب گفت: «این قتل نیست…
این انصرافه.»
موجود هر شب میآمد.
نه ناگهانی،
نه مخفیانه.
در میدان میایستاد،
و منتظر میماند.
مردم اول پنجرهها را بستند.
بعد پردهها را.
بعد…
عادت کردند.
شیطان حرف نمیزد،
مگر وقتی کسی نزدیک میشد.
و وقتی حرف میزد،
صدایش بلند نبود؛
اما صدا از بیرون نمیآمد—
از درون قفسهی سینه میلرزید.
او میگفت: «من نمیگیرم.
من میپذیرم.»
و این، ترسناکتر از هر تهدیدی بود.
اولین داوطلب،
یک مرد جوان بود.
صبح سر کار نرفته بود.
شب،
خودش به میدان آمد.
سرامون خواست جلو برود.
پا برداشت.
و ایستاد.
نه چون ترسید؛
چون فهمید اگر یکبار جلو برود،
باید همیشه جلو برود.
مرد به شیطان نزدیک شد.
بدنش شروع به لرزیدن کرد.
نه از درد—
از سبک شدن.
شیطان دستش را بالا آورد.
نه برای کشتن.
برای لمس.
وقتی انگشتش به پیشانی مرد خورد،
صدایی آمد—
مثل شکستن چیزی شیشهای
در عمق سر.
بدن افتاد.
و میدان،
ساکتتر شد.
بعد از آن،
همهچیز راحتتر شد.
مردم گفتند: «خودش خواست.»
گفتند: «شاید بهتر بود.»
گفتند: «همه که نمیتونن دوام بیارن.»
و این، دومین قرارداد النار بود:
وقتی انتخاب باشد، وجدان معاف است.
لاردامین شبها نمیخوابید.
بوی میدان را حس میکرد—
بویی شبیه خاکِ تازه،
اما بدون مرگ.
او به سرامون گفت: «تو میتونی تمومش کنی.»
سرامون جواب داد: «نه.
من فقط میتونم شروعش کنم.»
آن شب،
سرامون جلو رفت.
شیطان به او نگاه کرد.
و برای اولین بار،
لبخند نزد—
اما شناخت.
سرامون گفت: «تو چی هستی؟»
شیطان گفت: «من آنام که وقتی همه عقب میروند،
میماند.»
سرامون گفت: «تو ما رو میکشی.»
شیطان آرام گفت: «نه.
من فقط نتیجه را سریع میکنم.»
لاردامین فهمید اگر صبر کند،
نوبت خودش میشود.
نه بهخاطر گناه؛
بهخاطر دیدن بیش از حد.
او شبانه به میدان رفت،
اما نه برای داوطلب شدن.
برای ثبت.
وقتی نزدیک شد،
دید شیطان سایه ندارد.
شیطان گفت: «تو دنبال دلیل میگردی.
اما اینجا، فقط آینه است.»
و لاردامین فهمید:
هرکسی که آمده،
سالها پیش
در جایی دیگر
عقب کشیده بوده.
صبح،
نام سرامون
روی دیوار میدان نوشته شده بود.
نه با خون.
با گچ.
هیچکس تعجب نکرد.
سرامون زره نپوشید.
نیزه برنداشت.
وسط میدان ایستاد.
شیطان جلو نیامد.
گفت: «بالاخره.»
و سرامون،
برای اولین بار در عمرش،
یک قدم جلو رفت.
وقتی لمس شد،
نریخت.
نلرزید.
فقط ایستاد.
و فهمید
تمام این سالها،
نگهبان میدان نبود؛
نگهبان ترسِ دیگران بود.
بدنش افتاد.
و النار،
برای اولین بار،
نفس راحتی کشید.
نه چون نجات یافت؛
بلکه چون
دیگر کسی نمانده بود که جلو برود.