
روایت سقوط یک نجار… و برخاستن یک ملت
باد عصرگاهی بوی چوب خیسخورده میداد. در مرکز شهر مِردارا، کوچههای سنگی زیر پرچمهایی که نقش یک گرگ طلایی داشتند سایه انداخته بود. شهر آرام بهنظر میرسید… اما فقط از دور. هرکس زندگیاش را میکرد تا شب نیاید.
چون «شب» یعنی حکومت گرگها.
در انتهای بازار، در کارگاهی کوچک و تاریک، سامِرن – نجّار جوان – با پتک ضربه آخر را روی دستهی یک تبر زد.
چشمان سبزش از خستگی سرخ شده بود. روی بازویش رد یک بریدگی تازه کشیده میشد؛ یادگاری از روز قبل، وقتی مأموران نقابدار برای «مالیات چوب» آمده بودند.
در کارگاه باز شد. پیرمردی با ردا و هراس وارد شد.
— «سامرن… بسته رو ساختی؟»
— «آره، ولی هنوز نمیفهمم چرا اینقدر مخفیه.»
پیرمرد به اطراف نگاه کرد، در را بست.
— «چون این جعبه، آخرین نوشتههای استاد کارزارا رو تو خودش داره. اولین کسی که فهمید گرگها انسان نیستند… بلکه انسانهاییاند که قدرت رو بلعیدن.»
سامرن یخ زد.
در شهر فقط پچپچهایی درباره گرگها بود. اینکه شبها نقاب میزنند. اینکه قدرتشان عادی نیست. اینکه مردم بیصدا ناپدید میشوند.
اما این حرف… یک چیز دیگر بود.
— «میخوای من تحویلش بدم؟ چرا من؟»
— «چون هیچکس کمتر از یک نجار به چشم نمیاد. و همین… نجاتمون میده.»
پیرمرد عقب رفت:
— «و شاید همین… نابودت کنه.»
ساعت هفت شب – میدان مرکزی
پرچمها در باد میرقصیدند. صدای ناقوسها میآمد. مردم صف کشیده بودند و زُل میزدند به سِن بالای میدان؛ جایی که «گرگهای شورا» قرار بود سخنرانی کنند.
سامرن جعبه را زیر پالتویش پنهان کرده بود و بهسوی چادری میرفت که گفته بودند یک زن مبارز منتظرش است.
اما هرچه جلوتر رفت، حس کرد هوا سنگینتر میشود.
سایهها کش میآمدند.
نقابهای گرگی از پشت ستونها دیده میشدند.
صدایی پشت سرش گفت:
— «نجّار… اون چیزی که میبری… مال خودت نیست.»
سامرن برگشت.
یکی از گرگهای نقابطلایی کنار او ایستاده بود.
لاغر، بلند، با نقابی که چشمهایش مثل چالههای سیاه بودند.
— «جعبه رو بده.»
— «فقط چوب و کاغذه.»
— «تو نمیفهمی. این نوشتهها میتونن تمام فرمانروایی ما رو بسوزونن. این کشور فقط وقتی سرپا میمونه که مردم ندانند ما… از خودشان بودیم.»
سامرن نفسش برید:
— «شما… انسان بودید؟»
گرگ سرش را نزدیک آورد.
— «قدرت… انسان رو عوض میکنه. ما فقط زودتر عوض شدیم.»
و با سرعتی حیوانی به سوی او خیز برداشت—
اما سامرن از بچگی چوب و چکش در دست داشت. با یک حرکت تبر نیمساخته را برداشت و ضربهای محکم به نقاب کوبید.
نقاب ترک خورد. موجود نعره زد.
سامرن دوید.
نفسش بالا نمیآمد. جعبه را محکم چسبیده بود. رد خون روی زمین میافتاد.
از پشت سر صدای زوزهها میآمد.
نه زوزهی حیوان.
زوزهی انسانهای شکلتغییرکرده.
او پیچید در یک کوچه بنبست—و برای لحظهای حس کرد کارش تمام است.
اما دختری از پشت یک دری چوبی بیرون کشیدش.
چشمهایش آبی، لباسش چرم سیاه، دستش خنجری کوتاه.
— «تو سامرنی؟ نجّارِ کارزارا؟»
— «تو کی—؟»
— «اسم مهم نیست. چیزی که داری رو باید به میدان جنوبی برسونی. هرطور شده.»
— «اونا دنبالمن.»
— «اگه تو نبری، هیچکس دیگه نمیبره.»
سامرن نگاهش کرد:
— «چرا من؟»
دختر لبخند تلخی زد:
— «چون تو هنوز آدمی. هنوز مثل اونا نشدی.»
ده دقیقه بعد – دروازه جنوبی
سه گرگ نقابدار راه را بسته بودند.
رهبرشان با صدایی دوگانه گفت:
— «نجّار… جعبه رو بده. ما فقط حقیقت رو نگه میداریم. مردم سزاوارش نیستند.»
سامرن قدمی جلو رفت.
دختر زمزمه کرد:
— «نرو…»
اما او رفت.
چشم در چشم گرگ.
— «شما حقیقتو نمیپوشونید… شما ازش میترسید.»
گرگها حمله کردند.
سامرن چوب جعبه را شکست و صفحات داخلش مثل پرندگان سفید در هوا پخش شدند.
دختر فریاد زد.
گرگها غریدند.
و در لحظهای باشکوه—سامرن تبر نیمساختهاش را بلند کرد.
اما تعدادشان زیاد بود.
یکی از گرگها از پهلو زد.
یکی از پشت.
سومین تیغهای در شکمش فرو کرد.
سامرن زانو زد.
نفسش بریده بریده.
خون روی سنگها پخش شد مثل شاخههای یک رود.
گرگها عقب رفتند.
دختر جیغ زد.
و مردم که تازه جمع شده بودند، صحنه را دیدند.
سامرن لبخند زد.
— «تا وقتی… چوب هنوز گرم باشه… آتیش… پیدا میشه.»
چشمهایش بسته شد.
و ناگهان…
اتفاقی که شهر هرگز فراموش نکرد
خون سامرن روی زمین نور گرفت؛
نه مثل جادو…
مثل حقیقتی که بالاخره دیده میشود.
خون، در رگههایی نازک، به پاهای مردم رسید.
و انگار چیزی در آنها بیدار شد.
چند نفر مشتهایشان را گره کردند.
چند نفر فریاد زدند.
چند نفر نقابهای گرگ را از روی چهرهی مأموران کندند.
و شهری که سالها سکوت کرده بود، یکباره خیزش کرد.
دختر خم شد و تبر نیمساخته را برداشت، خونی و داغ.
— «سامرن… ما ادامهتیم.»
گرگها عقب نشینی کردند، صدایشان لرزید.
برای اولین بار… ترس در وجودشان دیده شد.
در آن شب، نجّار جوان مُرد.
اما از خونش، دهها نفر برخاستند.
و جمهوری گرگها… برای اولین بار لرزید.