ویرگول
ورودثبت نام
Ards
Ardsمن آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
Ards
Ards
خواندن ۲ دقیقه·۳ ماه پیش

جن زیبای من(بخش دوم)

آن شب، وقتی ماهِ سرخ در آسمان وادی‌النبوءه آویزان شد، زاریا حس کرد چیزی درونش ترک می‌خورد. انگار گرگِ سایه‌اش نفسش را حبس کرده بود.

باد از سمت شرق می‌وزید… بادی سرد، اما حاملِ صدایی نامفهوم.

زاریا چشم‌هایش را بست.

و ناگهان…

زمین زیر پایش ناپدید شد.

او سقوط نکرد، بلکه لغزید—

بین نور و تاریکی، بین زمان و سایه.

لحظه‌ای بعد، خودش را در جایی دید که هیچ جن قبلاً پا نگذاشته بود.

بیابانی از شنِ سیاه تا افق کشیده شده بود.

آسمان سراسر پر بود از موج‌های نقره‌ای، مثل دریا، اما برعکس…

درختانی از دود رشد کرده بودند

و هر شاخه‌شان صدای یک زمزمه داشت.

صدای چه؟

زاریا نمی‌دانست.

هر زمزمه مثل لحظه‌ی مرگ یک ستاره بود.

در وسط این دشت، یک دریچهٔ نور باز شد.

نوری که نه گرم بود، نه سرد.

نوری که انگار زبان داشت.

و از درون آن نور، شکل یک موجود بیرون آمد.

نه جن.

نه سایه.

نه آتش.

بلکه… چیزی بین همهٔ آن‌ها.

یک موجود بلند، با بدنی از شن‌های سفید و چشمانی که مثل دو خورشید خاموش بودند.

او قدم برداشت

شن زیر پایش می‌سوخت

اما زاریا نمی‌توانست تکان بخورد.

موجود گفت:

«بنتُ الصمت…

زمانت نزدیک است.»

صدا، مثل فرو ریختن کوه بود.

اما آرام… مثل آواز مادرانه.

زاریا لب باز کرد، اما کلمات نمی‌آمدند.

موجود ادامه داد:

«سایه‌ات گرگ نیست…

سایه‌ات دروازه است.»

گرگِ سایه کنارش ظاهر شد

فریاد کشید

اما صدا نداشت

فقط دهان باز

و تاریکیِ درونش مثل طوفان می‌چرخید.

موجودِ شنین دست دراز کرد

و انگشتش را روی پیشانی زاریا گذاشت.

یک تصویر در ذهنش انفجار زد:

صحنه‌ای از آینده—

شهر زُهَيم در آتش

قبایل جن‌ها در جنگ

آسمان شکافته‌شده

و موجودی که از دل تاریکی بیرون می‌آمد

موجودی که هیچ اسمی نداشت

اما همه از او می‌ترسیدند.

در تصویر، زاریا ایستاده بود

چشم‌هایش گشوده

موهایش مثل شعله

و در دستش قلبِ سایه می‌تپید.

موجود گفت:

«تو آغازِ جنگی هستی که هیچ جن شجاعت نام بردنش را ندارد…

و پایانش…

تو نخواهی بود.»

سپس نور فرو ریخت

شن‌ها فرو رفتند

آسمان شکافت

و رؤیا پاره شد.

زاریا با یک فریاد کوتاه از خواب پرید.

نفسش بریده بود

گرگِ سایه اطرافش می‌چرخید

ناله می‌کشید

و شن‌های زیر پایش مثل قلب می‌تپیدند.

ماهِ سرخ هنوز بالا بود

اما انگار به او نگاه می‌کرد

و چشم‌هایش دیگر مثل قبل نمی‌درخشید.

زاریا این حس را داشت که:

این یک رؤیا نبود.

این یک هشدار بود.

یک آغاز.

و یک دعوت به جنگ.

جننور
۳۸
۱۹
Ards
Ards
من آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید