
نور آبی دستگاه "ضبطکننده خاطرات"، حالا رنگی نجیبتر داشت. دیگر تنها یک چراغ راهنما در تاریکی نبود، بلکه بازتابی از هزاران خاطرهی ثبت شده بود؛ زمزمههای پروفسور ایهام، لحظات شفافیت الیاس، و حالا، افکار و دانش اسکات که با دقت هر چه تمامتر ضبط میشد. برج نور، با انرژی عظیمش، مانند قلبی تپنده، به سیستم دستگاهها جان تازهای بخشیده بود.
اما اسکات میدانست که انرژی، تنها نیمی از ماجراست. نیمهی دیگر، درک چرایی این فراموشی جمعی بود. او بارها و بارها دفترچههای پروفسور ایهام را زیر نور برج مطالعه میکرد. پروفسور، در لابهلای یادداشتهای فنی دستگاهش، اشاراتی به گذشته داشت، به دوران قبل از "نفس غبار". او از "پروژهی فراموشی" حرف میزد، پروژهای که ظاهراً برای "پاک کردن گذشته" و ساختن "آیندهای عاری از خطا" طراحی شده بود.
"پاک کردن گذشته؟" اسکات با خود اندیشید. "یعنی این ویروس، طبیعی نبود؟"
او به الیاس نگاه کرد که کنارش، با آرامش به تصویری از یک باغ پر از گلهای رنگارنگ که از ذهن او استخراج شده بود، خیره شده بود. الیاس، در این لحظات، آرامترین فرد روی زمین به نظر میرسید. اما چه اتفاقی میافتاد اگر خاطراتش دوباره شروع به تحلیل رفتن میکرد؟ اگر این "پاک شدن" تدریجی، بخشی از یک طرح بود؟
اسکات تصمیم گرفت تا به دنبال سرنخهای بیشتری بگردد. پروفسور ایهام، در آخرین یادداشتهایش، به یک "مرکز دادهی مخفی" اشاره کرده بود، جایی که "دانش اصلی پروژه" در آن نگهداری میشد. این مرکز، در زیر بزرگترین دانشگاه سابق شهر قرار داشت.
سفر به آنجا، خود داستانی دیگر بود. آنها باید از مناطق پرخطرتر شهر عبور میکردند، جایی که "سایهها" هنوز هم نیرومند بودند و دیگر گروههای بازمانده، که یا عقلشان را کامل از دست داده بودند یا برای بقا به هر کاری دست میزدند، گشت و گذار میکردند.
در یکی از این سفرها، اسکات و الیاس با گروهی از "جمعکنندگان" روبرو شدند. افرادی که زنده مانده بودند، اما حافظهشان آنقدر تحلیل رفته بود که دیگر انسان نبودند. آنها تنها با غریزهی جمعآوری و انباشت وسایل قدیمی کار میکردند. آنها به دنبال هر چیزی بودند که در گذشته ارزشمند تلقی میشد، بدون اینکه بدانند چرا.
الیاس در یکی از لحظات شفافیتش زمزمه کرد، "آنها شبیه به... یک طوطی هستند. کلماتی را تکرار میکنند، بدون اینکه معنایش را بفهمند."
اسکات با دقت به رفتارشان نگاه کرد. آنها یادداشتهای پروفسور را به یاد آورد: "ویروس، حافظه کوتاهمدت را ابتدا تحلیل میبرد، سپس خاطرات کلیدی که هویت فرد را تشکیل میدهند. بدون خاطرات، هویت مفهومش را از دست میدهد. بدون هویت، انسان به یک پوسته تبدیل میشود."
"این پیامد اجتنابناپذیر است،" اسکات با خود اندیشید. "اگر ندانیم کی هستیم، چگونه میتوانیم وجود داشته باشیم؟"
آنها توانستند از دست جمعکنندگان بگریزند، اما این برخورد، اسکات را به فکر عمیقتری فرو برد. اگر حافظه، پایهی هویت است، پس کسانی که حافظهی خود را از دست میدهند، واقعاً چه کسانی هستند؟ آیا آنها هنوز "انسان" هستند؟ یا صرفاً بقایای بیولوژیکی گذشته؟
نزدیک دانشگاه، اسکات و الیاس با پدیدهی دیگری روبرو شدند. "معبد سکوت". مکانی که تعدادی از بازماندگان، دور هم جمع شده بودند تا "فراموشی کامل" را جشن بگیرند. آنها معتقد بودند که تنها راه رهایی از رنج گذشته، پاک کردن کامل آن است. آنها هر گونه یادگاری، هرگونه مدرک، و هرگونه اشاره به گذشته را نابود میکردند.
"آنها در حال پاک کردن تاریخ هستند،" اسکات با خشم گفت. "آنها فکر میکنند رهایی در نابودی است، نه در فهمیدن."
الیاس، که به نظر میرسید آرامش عجیبی در آنجا یافته است، گفت: "شاید... شاید فراموشی، برای بعضیها، رهایی باشد. رهایی از درد."
"اما رهایی از درد، به معنای رهایی از خود نیست، "اسکات با قطعیت جواب داد. "هویت ما، فقط از خاطرات خوب ساخته نشده. از رنجها، از اشتباهات، از درسهایی که گرفتیم هم ساخته شده. اگر همه را پاک کنیم، خودمان را هم پاک کردهایم."
این دیالوگ، اسکات را به سمت مرکز دادهی مخفی سوق داد. او به یادداشت پروفسور افتاد: " 'پروژهی فراموشی' نه یک ویروس، بلکه یک 'پاککننده' بود. ابزاری برای حذف خاطرات، هدفش کنترل و بازسازی جامعه بر پایهی یک ایدئولوژی جدید، بدون بار سنگین گذشته."
آنها سرانجام به ورودی مرکز داده رسیدند. زیرزمین دانشگاه، مانند یک دخمهی بتنی بود. این بار، نگهبانان، سایهها نبودند، بلکه سیستمهای امنیتی هوشمند بودند که هنوز فعال بودند.
اسکات گفت"اینجا، جایی است که حقیقت را پیدا خواهیم کرد،"
درون مرکز داده، اسکات با صفحات عظیمی از دادههای دیجیتال روبرو شد. تاریخچهی "پروژهی فراموشی"، اهدافش، و نحوهی انتشار ویروس. به نظر میرسید که ویروس، نه از طریق هوا، بلکه از طریق امواج خاصی که از برجهای مخابراتی منتشر میشد، پخش شده بود. هدف، پاک کردن خاطرات جمعی و جایگزینی آنها با "حقیقت" جدید بود.
اما آنچه اسکات را شوکه کرد، این بود که در میان دادهها، پروفسور ایهام به نام "مردی که فراموش نکرد" اشاره شده بود. کسی که ظاهراً در برابر اثرات ویروس مقاوم شده بود و تلاش کرده بود تا دادهها را نجات دهد.
"پس پروفسور... او از اول میدانست." اسکات با ناباوری گفت. "او نه تنها دستگاهش را ساخت، بلکه از قبل از شروع پروژه، در مورد آن تحقیق میکرد."
الیاس، که مدام به صفحههای درخشان خیره شده بود، پرسید: "چه بود؟ چه چیزی را میخواستند پاک کنند؟"
اسکات شروع به خواندن کرد. "آنها میخواستند تمام تاریخ بشر را پاک کنند. تمام جنگها، تمام اشتباهات، تمام دردها. و یک جامعهی جدید بسازند. یک جامعهی بیگناه."
"بیگناه؟" الیاس با تردید پرسید. "اما... این خوب نیست؟"
"نه، الیاس،" اسکات با تاخیر جواب داد. "این فقط پاک کردن نیست. این نابودی است. هویت، در میان خاطرات تلخ و شیرین شکل میگیرد. اگر فقط شیرینیها را نگه داریم، دیگر چیزی از خودمان باقی نمیماند. اگر فقط تلخیها را داشته باشیم، در رنج غرق میشویم. تعادل است که ما را انسان میکند."
او به صفحهای رسید که حاوی آخرین پیام پروفسور ایهام بود: "آنها فکر میکنند با پاک کردن گذشته، آینده را میسازند. اما بدون ریشهها، هیچ درختی نمیتواند رشد کند. حافظه، نه فقط یک ذخیرهی اطلاعات، بلکه موتور محرکهی هویت است. اگر این موتور از کار بیفتد، همه چیز متوقف میشود. دستگاه من، تنها یک ذخیرهکننده نیست. این یک یادآور است. یادآوری اینکه ما چه بودیم، و چه میتوانیم باشیم."
اسکات آنجا ایستاد. تمام درک او از دنیایش، دگرگون شده بود. "ویروس فراموشی" نه یک طاعون، بلکه یک ابزار بود. ابزاری برای حذف هویت. و او، با دستگاه ضبطکننده خاطرات، در حال مبارزه با این پاککننده بود.
"ما باید این اطلاعات را پخش کنیم،" اسکات با صدایی قاطع گفت. "باید نشان دهیم که فراموشی، رهایی نیست. بلکه نابودی است."
الیاس سرش را تکان داد. "چطور؟"
"برج نور. ما آن را داریم. ما میتوانیم پیام پروفسور را، پیام تاریخ را، به گوش هر کسی که بتواند گوش کند، برسانیم."
آنها با دادههای ارزشمند از مرکز داده خارج شدند. تاریکی شب، دیگر ترسناک نبود. بلکه فرصتی بود برای بازگشت. برگشتن به دنیایی که فراموش کرده بود کیست. و شاید، با یادآوری، بتواند دوباره خود را پیدا کند.
اسکات میدانست که سفر طولانی در پیش دارد. مبارزه با گذشته، برای ساختن آینده. مبارزه با فراموشی، برای حفظ هویت. اما این بار، او فقط به دنبال بقا نبود. او به دنبال بازپسگیری معنا بود. معنای انسان بودن.