ویرگول
ورودثبت نام
Ards
Ardsمن آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه وقتی وارد صفحه من می‌شید وارد دنیاهای خیالی ترسناک جنایی و حماسی خواهید شد پس بزن بریم 😎
Ards
Ards
خواندن ۵ دقیقه·۱ ماه پیش

حافظه اسکات(بخش چهارم)

هوای دلنشین عصرگاهی، بوی خاک نم‌خورده پس از باران و نور گرم خورشید که از میان برگ‌های درختان کهنسال پارک می‌تابید، خاطراتی را در ذهن اسکات زنده می‌کرد؛ خاطراتی که دیگر برای اکثر مردم جهان، جزو دارایی‌های گمشده محسوب می‌شد. او به همراه الیاس، در حالی که نور آبی دستگاه "ضبط‌کننده خاطرات" از کوله‌پشتی‌اش بیرون زده بود، در خیابان‌های نسبتاً آرام و سرسبز شهر قدم می‌زدند. این قسمت از شهر، هنوز نشانه‌هایی از شکوه گذشته را حفظ کرده بود، اما همین مناطق نیز در معرض خطر "نفس غبار" قرار داشتند.

اسکات به یاد آورد که پروفسور ایهام، اغلب در همین پارک‌ها قدم می‌زد. مردی با موهای سفید پراکنده، عینکی که همیشه روی بینی‌اش سر می‌خورد، و لبخندی که انگار همیشه رازی را در خود پنهان می‌کرد. او همسایه‌ی اسکات بود، در خانه‌ای که همیشه بوی عجیبی از آزمایشگاهش به مشام می‌رسید؛ ترکیبی از فلز داغ، مواد شیمیایی و... چیزی نامشخص.

(قبل از شیوع نفس غبار)

سال‌ها قبل، زمانی که آسمان هنوز آبی بود و حافظه، گرانبهاترین گنجینه، نه خطرناک‌ترین ویروس. پروفسور ایهام، در آزمایشگاه مجهز خانگی‌اش، غرق در کار بود. رومیزی پر از سیم‌های درهم، مانیتورهای متعدد که اعداد و نمودارهای پیچیده‌ای را نمایش می‌دادند، و در گوشه‌ای، همان دستگاه اولیه "ضبط‌کننده‌ی خاطرات" که حالا برای اسکات آشنا بود، نیمه‌کاره رها شده بود.

شخصی در را زد. مردی جوان با موهای تیره و چشمانی جستجوگر – اسکات در دوران جوانی‌اش. او وارد آزمایشگاه شد، با کنجکاوی به دستگاه خیره شد.

"پروفسور! چه چیزی دارید می‌سازید؟"

پروفسور ایهام، با لبخندی که همیشه رازی در آن بود، برگشت. "اسکات ، پسرم! تو همیشه کنجکاوی. این... این ابزاری برای حفظ کردن است. برای اینکه نگذاریم لحظات خوب، زود محو شوند."

اسکات لبخندی زد. "لحظات خوب؟ مثل آخرین باری که با شوپن رفتیم ماهیگیری؟" (شوپن برادر مرحوم اسکات بود).

پروفسور سری تکان داد. "دقیقاً. اما نه فقط لحظات خوب. همه چیز. اشتباهات، درس‌ها، عشق‌ها... همه چیز."

او به یکی از مانیتورها اشاره کرد. "می‌دانی اسکات ، من نگرانم. نگران این دنیایی که همه چیز را فراموش می‌کند. نگران سرعت فراموشی. مردم، خاطراتشان را، تاریخشان را، حتی هویتشان را از دست می‌دهند."

اسکات با تعجب پرسید"منظورتان چیست پروفسور"همه که اینطور نیستند."

"فعلاً نه،" پروفسور با صدایی گرفته گفت. "اما دارم نشانه‌هایش را می‌بینم. یک سری تحقیقات مخفیانه در دولت. 'برنامه‌ی پاکسازی حافظه'. آنها می‌خواهند گذشته را پاک کنند، تا بتوانند یک 'آینده‌ی ایده‌آل' بسازند. جامعه‌ای بدون گناه، بدون اشتباه. جامعه‌ای که آنها تعریف می‌کنند."

اسکات شوکه شده بود. "این... غیرممکن است. چه کسی این جرأت را دارد؟"

"آنها فکر می‌کنند حافظه، بار است، اسکات. آنها فکر می‌کنند با حذف بار گذشته، می‌توانند پرواز کنند. اما آنها نمی‌دانند که بدون ریشه‌ها، هیچ درختی نمی‌تواند بایستد."

بعدها، پروفسور متوجه شد که "پروژه‌ی فراموشی" فراتر از یک برنامه ساده تحقیقاتی است. آنها در حال توسعه‌ی یک عامل بیولوژیکی بودند، یک ویروس که بتواند حافظه را هدف قرار دهد. پروفسور احساس خطر کرد. او دستگاه "ضبط‌کننده خاطرات" را با عجله توسعه داد، نه تنها برای حفظ خاطرات، بلکه برای مقابله با آنچه که در راه بود.

او مخفیانه شروع به جمع‌آوری داده کرد. تمام تحقیقات، تمام اسناد مربوط به "پروژه‌ی فراموشی" را در یک مرکز داده‌ی مخفی، زیر دانشگاه، بایگانی کرد. او می‌دانست که این پروژه، در نهایت، پیامدهای فاجعه‌باری خواهد داشت.

در یکی از شب‌های تاریک، زمانی که دکتر ایهام در حال انتقال آخرین داده‌ها به مرکز مخفی بود، با یکی از مأموران "پروژه‌ی فراموشی" روبرو شد. مأمور، که خودش نیز تا حدی حافظه‌اش را به دلیل نزدیکی به عامل ویروس از دست داده بود، با حالتی گیج و در عین حال تهدیدآمیز، خواستار توقف کار پروفسور شد.

"این... این درست نیست،" مأمور با صدایی لرزان گفت. "ما باید... آینده را بسازیم. گذشته... دردناک است."

پروفسور ایهام، با تمام وجودش، سعی کرد او را متقاعد کند. "درد، بخشی از زندگی است. بخشی از یادگیری است. اگر همه چیز را پاک کنیم، دیگر چیزی از انسانیت باقی نمی‌ماند."

اما مأمور گوش نکرد. درگیری رخ داد. پروفسور، برای محافظت از داده‌ها و دستگاهش، مجبور شد مقاومت کند. در این درگیری، مقداری از ویروس، توسط مأمور یا در اثر آسیب به محموله‌هایش، در محیط پخش شد. شاید این اتفاق، نقطه‌ی آغاز انتشار گسترده‌ی ویروس بود. پروفسور، با زخمی عمیق، موفق شد فرار کند، اما می‌دانست که دیگر زمان زیادی ندارد.

او آخرین یادداشت‌هایش را نوشت. یادداشت‌هایی که به اسکات سپرده شدند. او دستگاه را به امید روزی که کسی بتواند از آن برای مقابله با فراموشی استفاده کند، در جایی امن پنهان کرد. و خودش، در خانه‌ی قدیمی‌اش، در میان یادداشت‌ها و دستگاه‌های نیمه‌کاره‌اش، منتظر سرنوشتی شد که از آن خبر داشت. او می‌دانست که دیگر نمی‌تواند جلوی انتشار ویروس را بگیرد، اما می‌توانست بذری برای شکستن حلقه‌ی فراموشی بکارد.

(زمان حال)

اسکات در سکوت به الیاس نگاه کرد. "پروفسور ایهام... او نه تنها یک دانشمند کنجکاو، بلکه یک مبارز بود. او از ابتدا می‌دانست که چه اتفاقی قرار است بیفتد."

الیاس، که به نظر می‌رسید بخشی از این روایت را حس کرده است، گفت: "پس... ما وارثان او هستیم."

"آره،" اسکات با اطمینان گفت. "ما وارثان او هستیم. و باید راهش را ادامه دهیم."

حالا، درک اسکات از "پروژه‌ی فراموشی" کامل‌تر شده بود. این پروژه، صرفاً یک اشتباه علمی یا یک بیماری نبود، بلکه یک اراده‌ی آگاهانه برای بازتعریف بشریت بود. هدفی شوم برای حذف گذشته و تحمیل یک "حقیقت" جدید. و دستگاه "ضبط‌کننده خاطرات"، نه فقط ابزاری برای حفظ، بلکه نمادی از مقاومت در برابر این اراده بود.

آنها به سمت برج نور بازگشتند. اکنون، برج نه تنها منبع انرژی، بلکه نمادی از امید و پایداری بود. نور آن، دیگر تنها مهربان نبود، بلکه گویای حقیقت نیز بود. حقیقت تلخی که پروفسور ایهام، با تمام وجودش، سعی در حفظ آن داشت.

اسکات به داده‌هایی که از مرکز داده مخفی به دست آورده بود، نگاه کرد. او می‌دانست که این اطلاعات، باید تکثیر شوند. باید به دست همه‌ی کسانی که هنوز توانایی به یاد آوردن دارند، برسد. و شاید، روزی، حتی به دست کسانی که فراموش کرده‌اند.

"ما باید یک شبکه بسازیم،" اسکات به الیاس گفت. "یک شبکه از یادآوران. کسانی که هنوز خاطراتشان را حفظ کرده‌اند. و با استفاده از انرژی برج، این خاطرات را، این حقیقت را، پخش کنیم."

الیاس سرش را تکان داد. "هر کاری که لازم باشد. تا دیگر کسی فراموش نکند."

آنها در نور برج، شروع به برنامه‌ریزی کردند. نه برای ساختن یک جامعه‌ی ایده‌آل، بلکه برای بازگرداندن جامعه‌ای که ارزش به یاد آوردن را داشت. جامعه‌ای که در آن، درد و شادی، اشتباه و موفقیت، همگی بخشی از داستان بودند. داستانی که دیگر نباید فراموش شود.

اسکات
۳۹
۰
Ards
Ards
من آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه وقتی وارد صفحه من می‌شید وارد دنیاهای خیالی ترسناک جنایی و حماسی خواهید شد پس بزن بریم 😎
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید