
آسمان دیگر به رنگ آبی نبود. سالها بود که رنگش رفته بود، شبیه به پتینهی کهنهای که روی فلز نشسته. آسمان، رنگِ فراموشی بود؛ خاکستریِ ابدی، بیروح، و بیتفاوت. اما بدتر از آسمان، آن طاعونی بود که در رگهای تمدن دویده بود، ویروسی که نه خون، که حافظه را میخشکاند. "ویروس فراموشی"، یا همانطور که مردم کمحافظه در روزهای آخرش زمزمه میکردند، "نفسِ غبار."
در دنیای ویرانهای که از هر سو زمزمههای گنگ و فراموششده به گوش میرسید، "اسکات" یک استثنا بود. نه یک قهرمان، نه یک ناجی، بلکه فقط فردی که حافظهاش، مانند صخرهای در سیلاب، تا حد زیادی سالم مانده بود. او در آپارتمان کوچک و نیمهویرانهاش، که دیوارهایش پوشیده از یادداشتها، نقاشیها، و دستورالعملهای خطخطی بود، نفس میکشید. این یادداشتها، همان "زمزمههای" خودش بود، تلاشش برای چنگ زدن به آنچه که در حال محو شدن بود.
امروز صبح، اسکات بر روی یکی از دیوارهای اتاق نشیمن، با ماژیک قرمزی که به سختی پیدا کرده بود، نوشت: "من اسکات هستم. برادرم، شوپن، مرد. در نبرد برای غذا. روز..." اما کلمه "روز" در ذهنش محو شد. سال؟ ماه؟ اهمیتی نداشت. مهم این بود که او هنوز بخاطر میآورد. او شوپن را بخاطر میآورد. صورتش. صدای خندههایش. گرمای دستش وقتی در کودکی او را میگرفت. این خاطرات، گرانبهاترین گنجینهی او در این دنیای بیخاطره بودند.
صدای قار و قور شکمش، او را به واقعیت بازگرداند. غذا. تنها چیزی که اهمیت داشت، یافتن سرنخ بعدی برای غذا بود. او جعبهی فلزی زنگزدهای را که روی میز چوبی لقش بود، برداشت. داخلش تعدادی کنسرو کهنه، نان خشک، و یک دفترچهی سیاه بود. دفترچه را ورق زد. جلدش هنوز نو به نظر میرسید، انگار که همین دیروز خریده شده بود. تنها چند صفحه اولش نوشته شده بود، با دستخطی که به طرز عجیبی با دستخط خودش متفاوت بود.
"اولین نشانه ها. مردم شروع کردند به گم کردن کلیدهایشان. بعد نام ها. سپس چهره ها. فکر کردیم یک بیماری گذراست. اما گذرا نبود. شبیه به سمی بود که به آرامی در هوا پخش می شد. حافظه... گرانبهاترین دارایی انسان، به راحت ترین شکل از دست می رفت."
اسکات با دقت ادامه داد: "من... من دارم تلاش می کنم. چیزی اختراع کنم. چیزی که بتواند حافظه را ذخیره کند. شاید... شاید یک دستگاه. چیزی شبیه به... کتاب."
اسکات با تعجب دفترچه را کنار گذاشت. این نوشتهها، او را به یاد "پروفسور ایهام" میانداخت. مردی عجیب و غریب در همسایگیشان که در دوران قبل از "نفس غبار"، مدام در آزمایشگاه کوچک و بهم ریختهاش مشغول بود. او همیشه حرف از "ثبت لحظهها" میزد. آیا این دفترچه متعلق به پروفسور ایهام بود؟
صدای ضربهای آرام به در، سکوت وهمآلود آپارتمان را شکست. اسکات بلافاصله از جا پرید. در این دنیا، هر صدایی میتوانست معنی متفاوتی داشته باشد. هر در، میتوانست سرنوشت را تغییر دهد. او نفسش را حبس کرد و به سمت در رفت. از چشمی سوراخ، یک چهرهی آشنا را دید. پیرمردی با ریش سفید بلند و چشمانی که انگار همیشه در حال جستجو بود. "الیاس". همسایهی دیگرش، که او نیز مانند اسکات، از ویروس در امان مانده بود.
اسکات با احتیاط در را باز کرد. الیاس با لبخندی لرزان گفت: "صبح بخیر، اسکات. یا شایدم عصر بخیر؟ من دیگر زمان را گم کردهام."
اسکات با لبخندی تلخ جواب داد: "خوش آمدی، الیاس. بیا تو."
الیاس وارد شد و نگاهش به دیوارهای پر از یادداشت افتاد. "هنوز ادامه میدهی؟"
اسکات شانههایش را بالا انداخت. "چارهای نیست. اگر من فراموش کنم، چه کسی به یاد خواهد آورد؟"
الیاس به سمت میز رفت و دفترچه را دید. "این... این مال پروفسور ایهام نیست؟"
اسکات سرش را تکان داد. "فکر میکنم همینطور باشد. او همیشه در مورد حفظ کردن چیزها حرف میزد."
الیاس دفترچه را برداشت و شروع به خواندن کرد. چشمانش برق انداخت. "او نزدیک بود. خیلی نزدیک بود. این دستگاه... این 'ضبطکننده خاطرات'..."
اسکات با کنجکاوی پرسید: "دستگاهی؟ کدام دستگاه؟"
الیاس با هیجان گفت: "پروفسور همیشه از آن حرف میزد. میگفت در زیرزمین خانهاش، در آزمایشگاه مخفیاش، یک چیزی ساخته که میتواند خاطرات را ضبط کند. اما کسی حرفش را باور نمیکرد. همه فکر میکردند دیوانه شده."
اسکات به سمت دیواری که روی آن نوشته بود "پروفسور ایهام – آزمایشگاه – زیرزمین – نقشه" رفت. "آیا نقشهای از آزمایشگاهش داری؟"
الیاس سرش را تکان داد. "نه. اما اوایل، وقتی هنوز کمی حافظه داشتیم، چند بار به من نشان داد. باید آنجا باشد. او گفته بود که کلیدش را در یک جعبهی فلزی پنهان کرده."
آن روز، اسکات و الیاس، با راهنماییهای غالباً فراموششده و یادآوریهای لحظهای اسکات، به سمت خانهی پروفسور ایهام راه افتادند. خانه، مانند تمام خانههای دیگر، متروکه و غبار گرفته بود. اما در زیر آن، حس کنجکاوی و امید، دوباره در دلشان زنده شده بود.
آنها وارد خانهی تاریک شدند. هوا سنگین و راکد بود. با هر قدم، با صداهایی عجیب روبرو میشدند. شاید صدای باد بود که در پنجرههای شکسته میپیچید، یا شاید... چیزهای دیگری. اسکات مرتباً یادداشتهایش را مرور میکرد: "**در این خانه، در مورد صداهای عجیب، محتاط باش. کلید escondido (مخفی) در جعبه فلزی – جایی که نور مستقیم نمیتابد.**"
الیاس که مدام حواسش پرت میشد، پرسید: "ما دنبال چه بودیم؟"
اسکات نفس عمیقی کشید و با صدایی قاطع گفت: "کلید. برای زیرزمین. جایی که امید پروفسور ایهام دفن شده."
بعد از کمی جستجو در انباری کهنه و پر از اشیاء فراموششده، الیاس جعبهی فلزی کوچکی را زیر یک پارچهی کهنه پیدا کرد. داخل جعبه، یک کلید برنجی زنگزده بود. اسکات با دقت کلید را برداشت و به سمت دری در انتهای راهرو رفت که به نظر میرسید به جایی در زیرزمین باز میشود.
درب، سنگین و آهنی بود. کلید به سختی در قفل چرخید. صدای چرخ دندههای قفل، که سالها باز نشده بود، در سکوت فریاد کشید. با چرخش کلید، در باز شد و راهرویی باریک و تاریک نمایان شد. بوی شدید فلز و مواد شیمیایی کهنه به مشامشان رسید.
"اینجا... اینجا آزمایشگاه پروفسور است،" الیاس زمزمه کرد.
آنها وارد شدند. آزمایشگاه، بیش از حد انتظار، منظم بود. قفسهها پر از شیشههای عجیب، سیمها، و دستگاههای ناشناخته. در وسط اتاق، یک دستگاه بزرگ و پیچیده قرار داشت. شبیه به یک صندلی، اما با انبوهی از سیمها و صفحه نمایشهای خاموش.
اسکات با هیجان گفت: "این باید... ضبطکننده خاطرات باشد!"
الیاس به سمت دستگاه رفت و دکمهای را لمس کرد. صفحه نمایشها هیچ واکنشی نشان ندادند. "به نظر میرسد باتریاش تمام شده. یا... شاید خاموش شده."
اسکات به یادداشتهایش نگاه کرد: "**منبع تغذیه: مولد اضطراری – نیاز به سوخت (یا انرژی – کد X-7).**"
"مولد اضطراری؟" الیاس پرسید. "حتماً در اتاق دیگری است."
جستجو ادامه یافت. آنها در میان ظروف و سیمها، به دنبال ژنراتور یا منبع انرژی گشتند. اسکات یادداشتهای پروفسور را دنبال میکرد، در حالی که الیاس، حافظهاش را لحظه به لحظه از دست میداد و دوباره همه چیز را از اسکات میپرسید. گاهی اوقات، اسکات با دیدن حال الیاس، احساس ناامیدی میکرد. آیا تمام این تلاشها بیفایده بود؟ آیا او هم روزی مانند الیاس خواهد شد؟
ناگهان، در گوشهای از اتاق، در پشت یک قفسهی بزرگ، اسکات یک ژنراتور کوچک و دستی با یک اهرم پیدا کرد. کنارش، شیشهای پر از مایع غلیظ و سبز رنگ بود. و یادداشتی چسبیده به آن: "**سوخت - کد X-7. فقط برای راهاندازی موقت. برای یک بار. مراقب باش!**"
اسکات با احتیاط ژنراتور را به دستگاه اصلی وصل کرد و مایع سبز را در مخزن مخصوص ریخت. دستش میلرزید. این آخرین امیدشان بود. او اهرم را با قدرت کشید.
صدای غرش خفیفی بلند شد. صفحه نمایشهای دستگاه روشن شدند. نور آبی کمرنگی در اتاق پخش شد. دستگاه شروع به کار کرد.
"چی شد؟" الیاس پرسید، گویی تازه بیدار شده باشد.
اسکات نفسش را بیرون داد. "روشن شد. حالا... باید ببینیم چطور کار میکند."
روی صفحه نمایش، نمادهایی ظاهر شدند. شبیه به امواج صوتی. پروفسور ایهام در یادداشتهایش نوشته بود: "این دستگاه، امواج مغزی را دریافت و ثبت میکند. فقط لازم است فرد، چیزی را بخاطر بیاورد و بر آن تمرکز کند. دستگاه آن را تبدیل به داده میکند... دادهای که میتوان دوباره فعالش کرد."
اسکات به الیاس نگاه کرد. "الیاس، تورا به خدا. چیزی بخاطر بیار. هر چیزی. آن را به من بگو."
الیاس به صفحه نمایش خیره شد. چشمانش گشاد شد. "من... من... تصویر یک... گل. آره، گل. یک گل قرمز. تو حیاط خونهی پدرم. موقعی که... بارون میاومد."
اسکات با دستان لرزان، دکمهای را فشار داد. دستگاه شروع به زمزمه کردن کرد. صدای امواج مغزی الیاس، به شکل نویزهای ظریفی، در هوا شنیده میشد. سپس، روی صفحه نمایش، تصویری مبهم از یک گل سرخ نمایان شد.
"دیدیش؟" اسکات فریاد زد. "داری میبینی؟"
الیاس سرش را تکان داد. اشک در چشمانش جمع شد. "آره... آره... من دیدم..."
لحظهای سکوت برقرار شد. سپس، تصویری از گل سرخ، واضحتر و واضحتر شد. انگار که از حافظهی الیاس، به درون این دستگاه کشیده شده بود.
اسکات با شگفتی و کمی ترس به دستگاه نگاه کرد. این واقعاً کار میکرد. پروفسور ایهام موفق شده بود. او توانسته بود حافظه را نجات دهد.
اما این فقط یک گل نبود. این فقط یک خاطرهی ساده نبود. این بقایای تمدنی بود که در حال نابودی بود. این امید بود.
اسکات به یادداشتهای دیگری که روی دیوارهای آزمایشگاه چسبانده شده بود، افتاد. در یکی از آنها نوشته شده بود: "**این دستگاه، فقط یک ذخیرهکننده نیست. اگر بتوانیم آن را قدرتمندتر کنیم، اگر بتوانیم آن را به شبکهای متصل کنیم... میتوانیم دانش را نجات دهیم. میتوانیم... همه چیز را نجات دهیم.**"
اسکات به الیاس نگاه کرد که با لذت به تصویر گل خیره شده بود، گویی که تمام دردهای فراموشیاش برای لحظهای تسکین یافته بود. سپس به دستگاهی که قلبش به آرامی میتپید، نگاه کرد.
"الیاس،" اسکات گفت. صدایش پر از عزمی جدید بود. "ما باید این را تمام کنیم. ما باید دانش پروفسور را کامل کنیم. ما باید راهی پیدا کنیم تا این را گسترش دهیم."
الیاس سرش را بلند کرد. چشمانش، با وجود فراموشی، برقی از درک داشت. "برای چه؟"
"برای اینکه فراموش نکنیم،" اسکات گفت. "برای اینکه نسلهای آینده، اگر روزی دوباره نور برگردد، بدانند که ما چه بودیم. بدانند که از کجا آمدهایم. و بدانند که چطور نباید فراموش کنیم."
این شروع بود. نه پایان. در دنیایی که حافظه مانند غبار در باد پراکنده میشد، اسکات و الیاس، با کمک زمزمههای پروفسور ایهام، شروع به ساختن یک پناهگاه برای خاطرات کرده بودند. یک پناهگاه در برابر فراموشی. و این، شاید، تنها راه بقا در دنیای تاریک و فراموششدهی آنها بود.