ویرگول
ورودثبت نام
Ards
Ardsمن آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
Ards
Ards
خواندن ۵ دقیقه·۳ روز پیش

خاطرات آدمخوار

وقتی در را شکستند، من هنوز مشغول جویدن بودم.

صدای ضربه اول را شنیدم، اما فکر کردم باد است. این ساختمان قدیمی همیشه ناله می‌کرد. چوب‌هایش در شب صدا می‌دادند، مثل پیرمردی که در خواب حرف می‌زند.

ضربه دوم که آمد، فهمیدم باد نیست.

چاقو هنوز در دستم بود.

گرم بود.

همه چیز هنوز گرم بود.

مرد روی زمین دیگر تکان نمی‌خورد. بخار آهسته‌ای از بدنش بلند می‌شد. خون روی کاشی‌ها آرام حرکت می‌کرد، مثل موجودی که مقصدش را می‌داند. من زانو زده بودم و دهانم پر بود. همیشه لحظه‌ی اول بهترین است؛ وقتی گرما هنوز از بین نرفته، وقتی طعم هنوز زنده است.

در را شکستند.

چوب‌ها با صدایی شبیه شکستن استخوان پخش شدند. نور چراغ‌قوه‌ها روی دیوارها پرید. یکی فریاد زد: «دست‌ها بالا!»

من دست‌هایم را بالا نبردم.

بلعیدم.

این مهم‌ترین بخش هر وعده است. نباید هدر برود.

وقتی به من رسیدند، یکی‌شان بالا آورد. بوی خون و گوشت خام با بوی عرق و پلاستیک لباس‌هایشان قاطی شد. یکی دیگر اسلحه را چسباند به پیشانی‌ام. سرد بود.

من فقط نگاهشان کردم.

هیچ‌وقت خودم را هیولا ندانستم.

هیولاها غرش می‌کنند. من گرسنه بودم.

بازداشتگاه

اتاق بازجویی بوی سفیدکننده می‌داد. سعی کرده بودند بوی مرا پاک کنند. اشتباه می‌کردند. بو در پوست می‌ماند. در ناخن‌ها. در پشت دندان‌ها.

دستبند به مچم فشار می‌آورد. فلز همیشه طعم خاصی دارد؛ اگر زبانت را آرام روی آن بکشی، می‌فهمی هر فلزی تاریخ خودش را دارد. این یکی قدیمی بود. آدم‌های زیادی را نگه داشته بود.

مردی روبه‌رویم نشست. موهای جوگندمی، چشم‌های خسته. پرونده را باز کرد اما نگاهش روی من بود.

«چرا؟»

سؤال ساده‌ای است. همه همین را می‌پرسند.

چرا.

من شانه بالا انداختم.

«گرسنه بودم.»

او پلک نزد. فقط نوشت. بعد گفت: «اسمش را بگو.»

به جسدی که دیگر جسد نبود فکر کردم.

اسم‌ها مهم نیستند. گوشت همه یک طعم دارد، اما زندگی هر کدام بوی خودش را دارد. این یکی بوی تنهایی می‌داد. مردی که کسی دنبالش نمی‌گشت.

«اسمش را نمی‌دانم.»

دروغ نگفتم. هیچ‌وقت اسم‌ها را نگه نمی‌دارم. اسم‌ها غذا را انسانی می‌کنند.

از کجا شروع شد

می‌خواهید بدانید از کجا شروع شد؟

همه چیز از گرسنگی شروع می‌شود.

نه آن گرسنگی که شکمت را می‌سوزاند.

آن گرسنگی که از کودکی می‌آید و در استخوانت خانه می‌کند.

هشت سالم بود. مادرم سوپ استخوان می‌پخت. خانه بوی پیاز سوخته و چربی می‌داد. پدرم هفته‌ها خانه نمی‌آمد. وقتی می‌آمد، بوی الکل می‌داد و صدایش بلند بود. یک شب که دعوا کردند، پدرم بشقاب را پرت کرد. سوپ روی زمین ریخت. استخوان قل خورد و جلوی پای من ایستاد.

خم شدم.

برداشتمش.

گرم بود.

مادرم گریه می‌کرد. پدرم در را کوبید و رفت.

من کنار اجاق نشستم و مغز استخوان را با انگشت بیرون کشیدم.

آن لحظه فهمیدم چیزی در من فرق دارد.

بچه‌ها از تاریکی می‌ترسند.

من از خالی بودن یخچال می‌ترسیدم.

اولین بار

اولین بار اتفاقی نبود.

هیچ‌کدامشان اتفاقی نبودند.

بیست‌وسه سالم بود. کارگر سردخانه بودم. آنجا یاد گرفتم که بدن بعد از مرگ چه می‌شود. آدم‌ها وقتی زنده‌اند پر از صدا هستند. وقتی می‌میرند، ساکت می‌شوند. احترام‌برانگیز می‌شوند.

یک شب برق رفت. ژنراتور چند دقیقه طول کشید تا روشن شود. تاریکی کامل بود. سردخانه همیشه بوی خاموشی می‌دهد. دستم به یکی از کشوها خورد. نیمه‌باز بود.

نمی‌دانم چرا آن را کاملاً باز کردم.

نور اضطراری قرمز رنگی روی پوست مرد افتاده بود. تازه آورده بودندش. تصادف. هنوز گرما کاملاً نرفته بود.

دست کشیدم روی ساعدش.

نرم بود.

من آن شب فقط لمس کردم. همین. اما وقتی به خانه برگشتم، دیگر هیچ غذایی مزه نداشت.

بازجویی ادامه دارد

«چند نفر؟»

عددها را دوست ندارم. عددها انسان‌ها را کوچک می‌کنند. اما او اصرار داشت.

گفتم: «هفت.»

او گفت: «ما هشت نفر را پیدا کرده‌ایم.»

مکث کردم.

شاید یکی را فراموش کرده باشم. گاهی بعضی‌ها خیلی زود بی‌صدا می‌شوند.

او عکس‌ها را جلویم گذاشت. صورت‌ها. لبخندها. چشم‌هایی که به دوربین نگاه می‌کردند، نه به من.

چیزی در سینه‌ام تکان نخورد.

من آدم‌ها را وقتی زنده‌اند نمی‌شناسم. فقط وقتی آرام می‌شوند.

روش من

نه، من دیوانه نیستم.

دیوانه‌ها بی‌هدف می‌کشند. من انتخاب می‌کردم.

همیشه کسانی که کسی منتظرشان نبود. مردان تنها. زنانی که هر شب از یک بار به خانه می‌رفتند و هیچ‌کس شماره‌شان را نداشت. من هفته‌ها تماشا می‌کردم. عادت‌هایشان را یاد می‌گرفتم. ساعت خوابشان. مسیرشان.

من عجله نمی‌کردم.

گرسنگی من صبور است.

وقتی لحظه می‌رسید، همه چیز آرام بود. هیچ جیغی نبود. بیشترشان حتی نفهمیدند.

بدترین بخش برای من کشتن نبود.

بدترین بخش انتظار بود.

(لحظه‌ی دستگیری)

شما فکر می‌کنید مرا به خاطر اشتباه کردنم گرفتید؟

نه.

آن شب اشتباه نکردم.

در را قفل کرده بودم. پرده‌ها کشیده بودم. همسایه‌ها سالخورده بودند. مردی که انتخاب کرده بودم، بی‌خانمان نبود اما نزدیک بود. کسی دنبالش نمی‌گشت.

پس چرا آمدید؟

بازجو لبخند نزد، اما صدایش تغییر کرد.

«او پلیس مخفی بود.»

برای اولین بار، سکوت کردم.

گرسنگی من همیشه طعمه‌های خاموش را انتخاب می‌کرد. اما این یکی… خودش مرا انتخاب کرده بود؟

احساس عجیبی بود. نه ترس. چیزی شبیه تحسین.

(زندان)

شب‌ها در سلول بیدار می‌مانم. زندان بوی انسان می‌دهد. صدها بدن در یک ساختمان نفس می‌کشند. عرق، صابون ارزان، ناامیدی.

گاهی زندانی‌ها به میله‌ها نزدیک می‌شوند و به من نگاه می‌کنند. خبرم پیچیده. بعضی‌ها فحش می‌دهند. بعضی‌ها عقب می‌کشند.

اما بعضی‌ها… فقط نگاه می‌کنند.

آن نگاه را می‌شناسم.

گرسنگی همیشه تنها نیست.

حقیقتی که نگفته بودم

بازجو فکر می‌کند همه چیز را گفته‌ام.

اما نگفتم که هر بار، بعد از خوردن، گریه می‌کردم.

نه از پشیمانی.

از سیری.

سیری حس عجیبی است. انگار برای چند ساعت انسان می‌شوی. انگار صدای درونت خاموش می‌شود. می‌توانی به موسیقی گوش بدهی. می‌توانی به آسمان نگاه کنی و چیزی جز طعمه نبینی.

اما بعد دوباره شروع می‌شود.

گرسنگی اسم ندارد.

شکل ندارد.

اما رشد می‌کند.

آخرین جلسه بازجویی

امروز گفتند حکم صادر شده.

اعدام.

بازجو آخرین بار آمد. پرسید: «اگر برگردی عقب، باز هم انجام می‌دهی؟»

به دست‌هایم نگاه کردم. دیگر بوی چیزی نمی‌دهند. آن‌ها را شسته‌اند. کوتاه کرده‌اند. ضدعفونی کرده‌اند.

گفتم: «گرسنگی را نمی‌شود به عقب برگرداند.»

او برای اولین بار به چشم‌هایم نگاه نکرد.

شب قبل از اعدام

امشب گرسنه‌ام.

اینجا گوشت نمی‌دهند. سوپ آبکی و نان خشک می‌دهند. همان نانی که از کودکی از آن می‌ترسیدم.

می‌خندم.

فکر می‌کنم شاید این عادلانه باشد.

اینکه آخرین حس من همان ترسی باشد که اولین بار داشتم.

اما حقیقتی هست که شما نمی‌دانید.

گرسنگی با مرگ من تمام نمی‌شود.

امروز در راهرو، وقتی مرا به هواخوری می‌بردند، یکی از نگهبان‌ها مکث کرد. فقط یک ثانیه طول کشید. اما کافی بود.

او به من نگاه نکرد.

به گردن زندانی روبه‌رو خیره شده بود.

و زبانش آرام از روی لب‌هایش گذشت.

من تنها نبودم.

هیچ‌وقت نبودم.

می
۱۹
۹
Ards
Ards
من آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید