
انگلستان شهر بندری لیورپول،سال ۱۸۲۰
مه از بندر بالا میآمد و شهر را مثل دهانی نیمهباز پر میکرد. صداها در این شهر گم نمیشدند؛ میماندند، میچرخیدند، و دیرتر از خود آدمها میمردند. خیابان بلکدراو در انتهای همین مه تمام میشد، جایی که خانهها پشت به شهر کرده بودند، انگار چیزی را از سالها پیش پنهان میکردند.
خانهای که الین و توماس اجاره کردند، سهطبقه بود با دیوارهایی ضخیم و پنجرههایی باریک. وقتی در بسته میشد، صدا از خانه بیرون نمیرفت؛ در دیوارها میماند و برمیگشت. الین همان روز اول گفت اینجا نفس کم میآورد. توماس خندید و گفت همهی خانههای بندر همینطورند.
اما شب، خانه حرفش را زد.
الین با حس عجیبی بیدار شد؛ حسی شبیه اینکه کسی در تاریکی ایستاده و گوش میدهد. هنوز صدایی نیامده بود، اما بدنش آمادهی شنیدن بود. چند لحظه بعد، صدایی آرام و کشدار از جایی نامعلوم بلند شد؛ نه آنقدر واضح که بتواند منبعش را پیدا کند، نه آنقدر مبهم که خیال باشد. چیزی شبیه کشیده شدن پارچهای خیس روی زمین سرد.
توماس خواب بود. الین تکان نخورد. صدا قطع شد، اما بعد از قطع شدنش، سکوت سنگینتر شد، انگار خانه منتظر واکنش مانده باشد.
از آن شب به بعد، صداها قانون نداشتند. گاهی از دیوار میآمدند، گاهی از سقف، گاهی درست از پشت سر الین، جایی که وقتی برمیگشت، هیچچیز نبود. صدای قدمهای کوتاه، افتادن چیزی نرم، نفسنفس زدنهای بریده که بیشتر شبیه تلاش برای زنده ماندن بود تا گریه.
الین شروع به لاغر شدن کرد. اشتها نداشت، خواب نداشت، و وقتی حرف میزد، مدام وسط جمله مکث میکرد، انگار گوشش جای دیگری باشد. به توماس گفت:
«اونا اینجا هستن. راه میرن. من صدای زانوهاشونو روی زمین میشنوم.»
توماس اول عصبانی شد، بعد ترسید، و بعد سعی کرد ترسش را با خشم بپوشاند. شبها به دیوارها مشت میکوبید و داد میزد که بس کنند. دیوارها اما ساکت نمیشدند؛ فقط صداها را نزدیکتر میکردند.
اولین بار که الین بچه را دید، جیغ نزد. شوکه نشد. فقط ایستاد و نگاه کرد. پسربچهای نزدیک در آشپزخانه بود، لباسش خیس و تیره، انگار مدتها در جایی نمناک مانده باشد. سرش کمی کج بود و وقتی الین جلوتر رفت، طنابی را دید که هنوز دور گردنش سفت شده بود.
بچه لبهایش را تکان داد. صدایی بیرون نیامد، اما الین در سرش شنید:
«تو شنیدی.»
بعد از آن، دیگر تنها نبود. دخترکی بدون چشم شبها روی پلهها مینشست و با انگشتهای خونی پلهها را لمس میکرد. بچهای بیسر از راهرو رد میشد و خون آرام از یقهی لباسش پایین میچکید. آنها کاری به الین نداشتند، اما همیشه آنقدر نزدیک میایستادند که بوی نم و خونشان حس میشد.
الین دیگر پلک نمیزد. چون هر بار پلک میزد، صداها واضحتر میشدند.
توماس بالاخره چکش را آورد. میگفت اگر صدا دارند، پس جایی دارند. اولین ضربه که به دیوار خورد، صدایی از داخل آمد که الین را روی زمین خم کرد؛ گریهای خفه که ناگهان بریده شد، انگار کسی دهانش را گرفته باشد.
دیوار فرو ریخت و بوی تعفن قدیمی خانه را پر کرد. جنازهای کوچک میان آجرها جمع شده بود، انگار دیوار دورش ساخته شده باشد. توماس عقب رفت، بعد دوباره ضربه زد. دیوار بعدی، و بعد بعدی. هر دیوار یک بچه. هر بچه نشانهی مرگی متفاوت.
الین در گوشهی اتاق نشسته بود و به آخرین دیوار نگاه میکرد. میدانست آنجا چه چیزی منتظر است.
وقتی دیوار آخر فرو ریخت، دختربچهای نمایان شد که زخمی نداشت. فقط چشمهایش از ترس باز مانده بود. لباسش، لباس کودکیِ خود الین بود.
یادش آمد. سالها پیش، شبی مهآلود، در همین محله. صدای گریهای از کوچه. دستش روی دستگیرهی در. مکث. و بعد، باز نکردن.
بچهها دنبال قاتل نبودند. آنها دنبال کسی میگشتند که شنیده بود و کاری نکرده بود. خانه فقط صدا را نگه داشته بود تا زمانش برسد.
توماس خانه را ترک کرد.
الین ماند.
میگویند هنوز، وقتی مه غلیظ میشود، زنی پشت پنجرهی خانهای متروک میایستد و گوش میدهد؛ نه برای کمک، بلکه برای اینکه مطمئن شود این بار، هیچکس صدایی را نشنیده نمیگیرد.