
سریلانکلا _1993
باران، چهارشنبههای جنگلهای رطوبتی سریلانکا را نفرین میکرد.
نه آرام میبارید، نه خشمگین؛ بارانی بود که انگار میخواست چیزی را مخفی کند.
و مردم میدانستند هر وقت باران بخواهد چیزی را پنهان کند، باید از سایهها ترسید.
اراوی – زنی ۲۹ ساله، دکترای مردمنگاری، برگشته بود به روستای مادریاش: «کاتوگالا».
چیزی در چهرهاش همیشه انگار یک جنگ ناتمام داشت.
پدرش ده سال پیش همانطور که همه میگفتند «خودکشی» نکرده بود… او را چیزی برده بود.
جنازه پیدا شده بود، اما صورتش آنطور شکسته بود که انگار از درون خورده شده باشد.
اراوی برگشته بود تا بفهمد چه چیزی پدرش را کُشت.
نه از سر عشق.
از سر وسواس.
از سر اینکه خودش هم هر شب صدایی در خواب میشنید:
«لبخند… به من نگاه کن… فقط نگاه کن…»
او این را هر شب در خواب با همان صدای لرزانی میشنید که کودکان محلی از آن میترسیدند.
شب اول
اراوی در خانه قدیمی پدرش ماند.
هنوز بوی او مانده بود؛ بوی دود چوب و ادویهی دارچین.
اما چیز دیگری هم بود.
بویی شبیه لباس خیسِ کسی که هفتهها زیر باران مانده باشد.
در اتاق پدرش، دفترچهای روی زمین افتاده بود.
روی جلدش با زغال نوشته بود:
“او هنوز لبخند میزند.”
اراوی فقط صفحه اول را خواند:
«وقتی لبخندش را دیدم فهمیدم انسان نیست؛
لبخند او، لبخند نبود—
برشی بود که جهان را باز میکرد.»
دفترچه همینجا تمام میشد.
یا شاید بقیهاش را کسی کنده بود.
صبح فردا به دیدن پیرزنی رفت که مادربزرگش همیشه از او یاد میکرد؛
مَهاتا لَکشمی
چشمانش شیری، انگار نور در آنها میسوخت.
وقتی اراوی پرسید درباره مردی با لبخند بیش از حد چه میداند، پیرزن بدون پلک زدن فقط گفت:
«او انسان نبود…
او اشتباهِ خلقت بود.»
بعد انگشتش را گذاشت وسط پیشانی اراوی و اضافه کرد:
«و تو…
او را با خودت آوردی.»
اراوی لرزید.
نه از حرف.
از نگاه.
چون نگاه پیرزن، انگار پشت سر اراوی کسی را میدید.
شب دوم
باران ناگهانی قطع شد.
هوا ساکت شد.
ساکتتر از چیزی که باید باشد.
اراوی در اتاق نشسته بود و عکسهای پدرش را نگاه میکرد که حس کرد اندکی هوا سرد شد.
نه مثل باد.
مثل نفس کسی.
بهآرامی برگشت.
در گوشه تاریک اتاق، کنار پنجره، یک سایه ایستاده بود.
نه با شکل کامل.
نه انسانی.
فقط شبیه کسی که کمرش شکسته باشد.
سایه تکان نخورد.
اما چیزی روی صورتش برق زد.
مثل نور روی… دندان.
دندانهایی که بیش از حد بودند.
دندانهایی که نه در دهان، بلکه از دهان بیرون آمده بودند.
از گوش تا گوش.
لبخندی که مثل خطی سفید، صورت را نصف کرده بود.
اراوی نتوانست فریاد بزند.
چون سایه با صدایی که میلرزید، صدایی که انگار از زیر پوست خودش میآمد گفت:
«سالهاست منتظر برگشتِ تو هستم…
لبخندم را کامل کن.»
و درست در همان لحظه، باران دوباره شروع شد.
اما این بار هر قطرهای که به پنجره میخورد…
صدای خنده میداد.
شب آخر، هوا آنقدر ساکت بود که انگار مرگ از میان درختان نارگیل آویزان شده باشد.
جنگل هیچ صدایی نداشت.
نه حشرهای، نه بادی، نه حتی نفس زمین.
اراوی میدانست امشب پایانِ همه چیز است.
نه از روی شجاعت—
از روی اجبار.
چون وقتى در آینه نگاه کرده بود، برای یک ثانیه، کنار لب خودش یک دندان بیشتر دیده بود.
یعنی او داشت میرسید.
او داشت میبلعید.
آرام… بردبار… گرسنه.
اراوی وارد جنگل شد؛ همانجایی که پدرش را یافته بودند.
باران مثل زهر میبارید.
زمین مثل نفس یک مُرده گرم بود.
مه غلیظ، جنگل را شبیه دنیایی کرده بود که تازه از نو نوشتهاند.
در دل مه، کسی ایستاده بود.
نه، چیزی.
و لبخند میزد
لبخندی که انگار پوست صورت را از هم میدرید و در عین حال، نمیگذاشت قطرهای خون آزاد شود.
لبخندی که از دو طرف صورت رد میشد و گم میشد توی تاریکی.
او گفت:
«بالاخره… رسیدی.»
صدا از دهانش بیرون نیامد.
صدا از دندانها بیرون میآمد.
اراوی عقب رفت اما جنگل دورش بسته شد.
درختها تکان نمیخوردند—
ولی نزدیکتر میشدند.
شاخهها مثل انگشتهایی سیاه میآمدند جلو.
لبخندِ آنموجود پهنتر شد.
لایهای دیگر از دندان بیرون آمد.
بعد لایهای دیگر.
انگار دندانها، خودِ جانور بودند، نه دهان او.
اراوی گریه نکرد.
اما پاهایش شل شد.
قلبش از ضربان افتاد.
ترس، شکل جسم گرفت و روی شانهاش نشست.
موجود گفت:
«پدرت هم همینجا ایستاده بود.
وقتی فهمید حقیقت را دید…
خیلی دیر شده بود.»
اراوی فریاد زد:
«چرا ما؟!»
موجود آرام سرش را کج کرد، مثل کودکی که دارد در یک بازی ساده فکر میکند.
«چون شما نگاه میکنید.
کسی که زیاد نگاه کند… حق دارد دیده شود.
و من…
من فقط خودم را کامل میکنم.»
و بعد اتفاق افتاد.
یک لحظه.
یک مکث.
یک لرزش.
سپس—
تمام دندانهای موجود با هم شروع کردند به حرکت.
صدایی شبیه شکستن شیشه و استخوان.
دهان او باز شد.
نه به سمت جلو—
به سمت اطراف.
دهانش مثل یک گل جهنمی در چهار جهت پاره شد.
پوستش دیگر صورت نبود.
یک نقشه شده بود؛ نقشهای از مکانهایی که درد میتوانست شروع شود.
اراوی خیره مانده بود، حتی پلک هم نمیزد.
موجود دست دراز کرد.
انگشتانش مثل تیغ مرطوب بودند.
اول گونهی اراوی را لمس کرد.
لمس نبود—
باز کردن بود.
پوست از زیر انگشتش مثل کاغذ چرب به کناری لغزید.
اراوی جیغ کشید—
نه از دردِ پوست.
از اینکه هنگام جیغ، احساس کرد چیزی زیر دندانهای خودش تکان خورد.
یک دندان بیشتر…
دو تا…
سه تا…
موجود گفت:
«من تو را نمیکُشم…
تو خودت را میسازی.»
و بعد دستش را روی سینه اراوی گذاشت.
آرام…
به نرمی…
انگار میخواست نوازش کند.
اما دستش آرام درون قفسه سینه فرو رفت.
نه با بریدن، نه با پاره کردن—
با جابهجا کردن واقعیت.
انگار فیزیک بدن اراوی تصمیم گرفته بود جایش را به چیز دیگری بدهد.
دست موجود پشت قلبش را گرفت.
قلب هنوز میتپید.
موجود آنرا نکَند…
فقط چرخاند.
یک درد غیرقابلتحمل.
دردی که مغز را خاموش نمیکرد، بلکه روشنتر میکرد.
شبیه این بود که کسی خاطرات دردناک زندگیات را یکییکی زنده کند و از نو بچشد.
چشمهای اراوی سیاه شد.
دهانش باز شد.
دندانهایی که نباید باشند، از لثهها بیرون زدند.
نه با خون—
با صدای خنده.
موجود گفت:
«حالا… لبخند بزن.»
و اراوی لبخند زد.
لبخندی که از گوش تا گوش رفت.
گوشت صورتش بدون مقاومت پاره شد،
لبها از هم جدا شدند،
و دندانهای تازه بیرون ریختند
مثل میخهای سفید.
جنگل نور گرفت.
اما نه نور واقعی.
نوری شبیه خنده.
و از دل آن خنده، آخرین فکر اراوی بیرون آمد:
«پدر درست میگفت…
این لبخند، دنیا را میبلعد.»
صبح روز بعد
درختها همانجا بودند،
باران ایستاده بود،
و هیچکس جسدی پیدا نکرد.
فقط روی تنه یکی از درختان خطی سفید دیده میشد.
یک لبخند.
و لبخند… هنوز داشت بزرگتر میشد.