ویرگول
ورودثبت نام
Ards
Ardsمن آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
Ards
Ards
خواندن ۶ دقیقه·۲ ماه پیش

خون نگار بخش 6

صبحی نیمه‌سفید از پشت پنجره بالا آمد.
مه دیگر غلیظ نبود، اما هنوز در کوچه‌ها می‌لغزید، مثل یادگاری از شبی که جهان در آن دگرگون شده بود. آدین چشم گشود. نفسش سبک بود، بی‌سنگینی، بی‌دلهره. برای نخستین‌بار در ماه‌های اخیر، ذهنش نه در دود می‌چرخید و نه در صدای وجدان‌های مرده. انگار تمامِ آن هیاهو در او ته‌نشین شده بود و حالا، فقط سکونی روشن باقی مانده بود.
از بستر برخاست، دست‌ها را شست، بوی فلز هنوز محو نشده بود؛ ولی دیگر آزارش نمی‌داد.
پنجره را باز کرد.
هوای سرد صبح درون اتاق خزید. خیابان زیر پایش زنده بود؛ صدای همهمه، صدای فروشنده‌ای که روزنامه‌ها را تکان می‌داد، صدای چرخِ واگن‌هایی که روی سنگفرش می‌غلتیدند. صدای مردم، هیجان‌زده و ترس‌خورده با هم، مثل موجی که نمی‌دانست به ساحل رسیده یا از آن کنده شده.
کسی از پایین فریاد زد:
«خبر! خبر! عدالت برپا شد! سرِ صدرالملوک بر دروازه‌ی توپ‌خانه آویخته‌ست! عدالت به شهر برگشت!»
صدای خنده‌ی مردی در پیاده‌رو پیچید، و بعد صدای زنی که زیر لب گفت: «خدا نگهدار آنانی که قلم داشتند...»
آدین ایستاده بود، بی‌حرکت، با نوری که از پنجره به چهره‌اش می‌تابید. لبخند کوچکی بر گوشه‌ی لبش نشست — نه از شادی، بلکه از نوعی سکونِ سنگین. نگاهش به مهی افتاد که از دور، از سوی میدان می‌آمد و با بوی آهن و خاک درمی‌آمیخت.
او حس کرد هوا دیگر سبک‌تر شده. نفس کشید، عمیق‌تر از همیشه.
در رگ‌هایش حرارتی روان بود که نه تب بود نه شرم؛ چیزی میان زندگی و مرگ. چیزی که در آن، آدمی می‌تواند هم قاتل باشد و هم منجی.
روی میز کنار تخت، پاکت سیاه آرام می‌درخشید. او آن را برداشت، نگاهی به نقشه انداخت؛
خط تازه‌ای روی آن افتاده بود — پررنگ‌تر، مطمئن‌تر، منظم‌تر از خطوط قبل.
انگار خودِ نقشه می‌دانست که گامی بزرگ برداشته شده است.
آدین در حالی که هنوز به مه نگاه می‌کرد، زیر لب گفت:
«در نهایت، شهر به آن چیزی بدل می‌شود که شایسته‌اش است.»
و لبخندش آرام‌تر شد.
پشت پنجره، روزنامه‌فروش هنوز فریاد می‌زد:
«عدالت در میدان! عدالت در میدان!»
اما برای آدین، آن کلمه معنای دیگری داشت. دیگر عدالت نبود — آرامش بود، از نوعی که فقط در دل تاریکی پدید می‌آید.

صبح، از پشتِ پردهٔ خاکستری مه سر برآورد.
کوچه‌ها هنوز بوی شب را می‌دادند — بوی خاکِ نم‌زده، چوبِ سوخته و حرف‌های نگفته.
ادین بیدار شد، بی‌خواب اما سبک. انگار از خوابِ سنگینی رها شده باشد. در سینه‌اش خلأیی بود که نه درد داشت و نه شادی. تنها، سکوتی عمیق.
لباس پوشید، چراغ را خاموش کرد، و پنجره را گشود.
هوای خنکِ صبح به صورتش خورد و صدای همهمهٔ دوردست از دل شهر برخاست — صدایی پر از خبر، پر از هیجان و ترسِ شیرین.
از دور، صدای روزنامه‌فروشی شنیده می‌شد که فریاد می‌زد:
«خبر تازه! صدرالملک دیشب کشته شد! سرش بر سر در توپ‌خانه آویزان است!»
صدای جمعیت بالا رفت.
زن‌ها کنار چاه‌های آب پچ‌پچ می‌کردند.
مردها در گوش هم چیزی می‌گفتند و خنده‌شان بوی تردید داشت.
هیچ‌کس نمی‌دانست چه شده، یا چه کسی کرده، اما همه می‌دانستند: شهر دیگر همان شهرِ دیروز نیست.
ادین بی‌آن‌که چهره‌اش ذره‌ای واکنش نشان دهد، از خانه بیرون زد.
کفش‌هایش روی سنگفرشِ مرطوب صدایی داشت شبیه تپشِ منظمِ قلب.
از کنار دکان عطاری گذشت، بوی گلِ ختمی و عنبرِ سائل در هوا پیچید و در ذهنش چیزی جرقه زد — یادِ شبِ نقشه‌کش. ولی فوراً آن را کنار زد؛ امروز باید ذهنش روشن می‌ماند.
خیابان‌ها آرام نبودند.
جمعیت از هر سو به سمت میدان می‌رفت؛ همان‌جا که حالا نگهبان‌ها صف کشیده بودند و صدای شیپورِ کوتاهی از دور می‌آمد.
زنان در چادرهای تیره، کودکان در آغوش گرفته، و مردانی با چهره‌های خاکستری؛ هیچ‌کس نمی‌خندید، هیچ‌کس نمی‌گریست — همه فقط نگاه می‌کردند.
ادین آرام به میدان رسید.
فانوس‌ها هنوز از شب روشن بودند و نور زردشان بر دیوارِ سنگیِ میدان می‌رقصید.
در میانه، هیاهویی از سربازان و مردم پیچیده بود، اما هیچ‌کس نمی‌دانست قاتل کیست. بعضی گفتند «انتقام الهی»، بعضی گفتند «کارِ مشروطه‌خواهان»، و عده‌ای آه کشیدند:
«شاید بالاخره عدالت، خودش را به یاد آورد.»
ادین ایستاد، درست جایی که سایهٔ برج بر صورتش افتاد.
نگاهِ او، در میانِ جمع، آرام بود — نه غرور داشت، نه ترس، نه حتی رضایت. فقط نوعی سکونِ عمیق، مثل مردی که رازِ بزرگی در سینه دارد و می‌داند گفتنش جهان را خواهد لرزاند.
در دوردست، صدای زنِ دوره‌گردی آمد که گفت:
«گفتم روزی خونِ فاسدان خاکِ این شهر را تازه می‌کند…»
و بعد صدای دیگری که در جوابش گفت:
«اما به چه قیمت؟»
ادین آهی کشید.
در میان ازدحام، کسی او را نمی‌دید.
او یکی از صدها مردی بود که آمده بودند تماشا کنند؛ فقط خودش می‌دانست که تماشاگرِ نتیجهٔ خویش است.
دستش را بی‌اختیار روی سینه گذاشت، جایی که نقشه‌ی خون‌نگاری را پنهان کرده بود.
خطی تازه روی آن نقش بسته بود — ظریف و زنده، انگار با نبض می‌تپید.
خورشید هنوز پشتِ مه پنهان بود، و او زیر لب گفت:
«شهر، در خونِ خود، دوباره متولد شد.»
سپس، در میان جمعیتِ بی‌خبر، آرام چرخید و قدم به کوچه‌ای باریک گذاشت که به پایین شهر می‌رفت.
در دلِ آن مهِ نازک، سایه‌اش کش آمد و در دوردست محو شد —
نه چون فراری، بلکه چون دستی که از دلِ تاریخ بیرون می‌آید تا سطر بعدی را بنویسد.

نظمیهٔ تهران در آن صبحِ خاکستری، بوی نفت و دود می‌داد.
پنجره‌هایش با شیشه‌های موج‌دار و قاب‌های زنگ‌زده، مه را چون بخارِ ارواح درون خود حبس کرده بودند. از درِ چوبیِ ورودی، صدای قدم‌های سنگین نگهبان‌ها می‌آمد؛ صدایی شبیه تیک‌تاک ساعت، بی‌احساس، بی‌وقفه.
در میانهٔ اتاق اصلی، مردی ایستاده بود با کت خاکستریِ نظامی و دستکش‌های چرمیِ مشکی.
چهره‌اش آفتاب‌سوخته بود و خطی باریک از زخمِ قدیمی از کنارِ شقیقه تا فکش امتداد داشت؛ نه زخمی زشت، بلکه مثل امضا، یادگارِ سال‌های جنگ.
نگاهش اما آرام بود — آرام از آن نوع که آدمی از فرط دیدنِ حقیقت به آن می‌رسد.
او «سرهنگ نایب» بود.
مردی که در میان افسران، به «چشمِ بیدارِ شهر» معروف شده بود.
در دورانی که بیشترِ صاحب‌منصبان، با رشوه و چاپلوسی زنده می‌ماندند، نایب هنوز دفتری داشت پر از یادداشت‌های شخصی، خطوطِ منظم و کلماتی از نوعی ایمانِ فراموش‌شده.
او با صدای گرفته‌اش گفت:
«تا حالا سه شاهد حرف زده‌ن، ولی هر کدوم یه قصه گفته. یکی گفت دو مرد با فانوس دید، یکی گفت یه زنِ محجبه، یکی گفت سایه‌ای که رد شد و رفت. ولی هیچ‌کدوم از جسد حرف نمی‌زنن، فقط از “غیبت”ش.»
ستوانی جوان، که تازه از دارالفنون منتقل شده بود، گفت:
«قربان، یعنی سر از بدن جدا نشده؟»
نایب بی‌آن‌که سر بچرخاند، گفت:
«نه. یعنی هیچ‌کس مطمئن نیست چه دیده. این یعنی کسی خواسته ما شک کنیم به خودِ دیدن.»
او به سمت میز رفت، پرونده را باز کرد.
کاغذها بوی جوهر کهنه و دود می‌دادند. روی یکی از برگ‌ها نقشی بود: خطی مارپیچ از خون خشک‌شده، که نگهبانِ میدان روی زمین پیدا کرده بود. نایب با دقت نگاه کرد — و آهسته گفت:
«این اتفاق بی‌نظم نیست. هر قطره‌اش انگار جایی باید می‌افتاد.»
او مکث کرد، بعد زیر لب افزود:
«تو نمی‌فهمی ستوان، بعضی جنایت‌ها برای عدالت انجام می‌شن. مشکل اینه که عدالت وقتی با خون نوشته بشه، دیگه پاک نمی‌شه.»
ستوان پرسید:
«فرماندار گفت به مردم اعلام کنیم کار شورشی‌هاست. همونایی که مشروطه می‌خوان.»
نایب لبخند تلخی زد:
«شورشی؟ شاید. ولی اگه یه روز فهمیدی قاتل از جنسِ خودِ عدالت بود، چی؟ اگه هدفش تمیز کردنِ شهر از فاسدان بود؟ اون وقت به کی می‌گی مجرم؟»
سکوتی کوتاه حکم‌فرما شد.
بیرون از پنجره، صدای زنگ کالسکه‌ها در مه می‌پیچید. نایب رفت کنار پنجره، پرده را کنار زد و نگاهی به میدان انداخت — جایی که هنوز مردم جمع بودند و از شایعه‌ها حرف می‌زدند.
در چشمانش برقِ تردید بود، اما در صدایش نه.
«هر شهری، سایه‌ای داره که قانون نمی‌تونه ببینه.
من اون سایه رو پیدا می‌کنم. نه برای فرماندار، نه برای شاه.
برای اینکه بفهمم آیا عدالت هنوز زنده‌ست… یا فقط نقابی تازه بر چهرهٔ مرگ زده.»
در همین لحظه، مأموری با شتاب وارد شد و پاکتی سیاه روی میز گذاشت.
«قربان، این نیم ساعت پیش، بی‌نام رسیده. از میدان توپ‌خانه.»
نایب با دقت آن را باز کرد.
درونش برگی تاخورده بود با تنها یک جمله:
«خط نخست کامل شد. نقشه بیدار است.»
نایب چند لحظه به نوشته خیره ماند.
چهره‌اش نه ترس داشت، نه خشم — فقط همان نگاهِ سرد و هوشیار، که حالا کمی عمیق‌تر شده بود.
سپس با صدای آرامی گفت:
«پس این بازی، تازه شروع شده…»

تهرانصدای زنشهرعدالت
۱۸
۵
Ards
Ards
من آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید