ویرگول
ورودثبت نام
Ards
Ardsمن آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
Ards
Ards
خواندن ۲ دقیقه·۲۲ روز پیش

خون نگار فصل دوم(بخش یازدهم)

هوا نزدیک غروب بود.

تهران، مثل همیشه، شلوغ؛ اما در دل شلوغی، حفره‌هایی از سکوت وجود داشت—

سکوت‌هایی که انگار مخصوص آرمان ساخته شده بودند.

آرمان از ساختمان اداره بیرون آمد، کیفش را محکم گرفته بود و هنوز طعم تلخ حقیقت پدرش در ذهنش می‌سوخت. اما درست همان لحظه که پا به پیاده‌رو گذاشت، چیزی تغییر کرد.

باد قطع شد.

صداهای خیابان خفه شدند.

نورهای نئون کافه‌ها فریز شدند.

انگار شهر برای چند لحظه ساکن شد.

آرمان برگشت و دید:

سه مرد، ایستاده در فاصله‌ی پنج‌متری‌اش.

نه نزدیک می‌شدند، نه دور.

✦ لباسشان کاملاً معمولی بود—

کت زمستانی، شلوار تیره، کفش ساده.

اما چهره‌هایشان… چهره‌ی آدم نبود.

چشم‌هاشان خالی بود.

نه کور، نه سالم؛

خالی، مثل اینکه نور نمی‌توانست به مردمکشان برسد.

آرمان با خودش گفت: نه… اینا وجود ندارن… اینا تو اسناد قدیمی بودن…

یکی از مردان جلو آمد.

صدایش آرام بود اما فشارش مثل دستِ سنگی روی گلو می‌نشست:

ـ «آرمان رادمان.

تو طومار را باز کردی.»

آرمان یک قدم عقب رفت:

ـ «شما… کی هستید؟»

مرد وسطی انگشتش را زیر گلو کشید، انگار داشت خطی فرضی را لمس می‌کرد:

ـ «ما ادامهٔ چیزی هستیم که پدرت رها کرد.

شکارچیان… حافظان خط.

مخالفان خون‌نگار.»

دومی گفت:

ـ «در خانواده‌ی تو همیشه یک نفر باید مراقب باشد که نقشه کامل نشود.»

آرمان نفسش برید:

ـ «پدرم… شکارچی بود؟»

مرد سوم، که صدایش مثل صدای کسی بود که سال‌ها در دود و نم خوابیده، آرام گفت:

ـ «پدرت خیلی بیشتر از این‌ها بود…

اما تو دیر فهمیدی.»

آرمان گره‌ی کیفش را محکم‌تر گرفت:

ـ «چی از من می‌خواید؟»

مرد اول نزدیک‌تر شد.

حالاو فاصله‌شان فقط دو قدم بود.

آرمان دید که هیچ بخاری از دهانشان بیرون نمی‌آید—

انگار بدنشان حرارتی ندارد.

ـ «تو باید نقشه را پس بدهی.»

آرمان ساکت ماند.

مرد دوم لبخندی خشک زد:

ـ «یا پس بده…

یا مثل پدرت ناپدید می‌شوی.»

این جمله مثل وزنه‌ای سرد روی ستون فقرات آرمان نشست.

ـ «پدرم… چی شد؟»

این‌بار، هر سه با هم گفتند:

ـ «او نقشه را کامل کرد.»

آرمان لرزید:

ـ «مگه کامل شدنش یعنی چی؟»

مرد سوم دست برد توی جیبش و شیئی کوچک بیرون آورد—

یک تکه استخوان نازک که رویش خطوط قرمز حک شده بود.

ـ «یعنی این.»

استخوان را انداخت جلوی پای آرمان.

ـ «این… آخرین چیزی بود که از او پیدا کردیم.»

آرمان دهانش خشک شد:

ـ «شما… کشتینش؟»

مرد اول قدمی عقب رفت، انگار از سؤال خوشش نیامده:

ـ «خون‌نگار هرکس را که به او خیانت کند می‌کشد.

ما فقط نگاه می‌کنیم.»

باد ناگهان برگشت.

چراغ‌های خیابان یک‌باره روشن شدند.

صدای بوق، فریاد مردم، صدای موتور…

شهر دوباره زنده شد.

و سه مرد—

در یک چشم‌برهم‌زدن—

ناپدید شدند.

اما روی زمین، تکهٔ استخوان هنوز بود.

و رویش خطی لرزان تازه نقش بسته بود:

خطی که چند ثانیه پیش وجود نداشت.

آرمان خم شد.

استخوان را برداشت.

خط نوشته بود:

«تو بعدی هستی.»

مرد
۲۰
۳
Ards
Ards
من آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید