ویرگول
ورودثبت نام
Ards
Ardsمن آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
Ards
Ards
خواندن ۵ دقیقه·۲ ماه پیش

دنیای لیورا

سرباز ایستاد — نه تهاجمی، نه عجول — فقط ایستاد. مه دورش را پوشانده بود و زرهش مثل قطعه‌ای تاریک از آسمان می‌درخشید، اما آن‌چه حالا مهم بود نه تیغه‌ها و نه زنجیرها، بلکه نگاهش بود.
او آرام سرش را خم کرد، انگار چیزی را در آکسی کوچک اما نافذ بررسی می‌کرد؛ نه با چشم‌ها، با نوعی سکوت که معنی‌اش «من می‌فهمم» بود. برای لحظه‌ای دو نگاه — نگاه توخالی سرباز و نگاه خیرهٔ آکی — در هم گره خوردند. آکی حس کرد که تمام وجودش زیر ذره‌بین این سکوت قرار گرفته؛ نه برای تنبیه، بلکه برای آزمون.
سرباز نفس کوتاهی کشید، سپس بدون حرکتی بیشتر، دستش را باز کرد — و از میان انگشتانش یک نوار پارچه‌ای سیاه کوچک رها شد که آرام روی سنگ فرش افتاد. نوار، برخلاف زره، نرم و آشنا به نظر می‌رسید؛ انگار یادگاری از کسی که روزگاری جرات لب باز کردن داشته.
آن حرکت، تهدید نبود؛ هشداری بود: «می‌دانم که چیزی درونت می‌جوشد. مراقب باش.»
بعد سرباز به صف برگشت، گام‌هایش مه را شکست و رفت.
آکی نوار را برداشت. پارچه سرد بود اما در دستش مثل شعله‌ای کوچک، گرم شد. او آن را به سینه چسباند؛ ضربانش تند شد و ناگهان صدای زمزمه‌ها از پنجره‌ها بلندتر آمد — نه فریاد، نه شورش کامل، فقط نجوایی که یکدیگر را فرا می‌خواند.
در همان لحظه لیورا، از میان سایه‌ها تماشا می‌کرد؛ چشمش برق زد. آن حرکت نمادین، پیامی ساده به او داد: دشمنان می‌دانند، می‌بینند، و می‌ترسند. و این ترس، می‌تواند به نفع آنها هم کار کند اگر درست هدایت شود.
آکی نفس عمیقی کشید، نوار را محکم‌تر فشرد، و با صدایی که هنوز لرزان اما مصمم بود، در دل گفت:
— «پس ما هم می‌دانیم.»
مه دوباره کشید، اما این‌بار زیر پوست شهر چیزی گرم شده بود — شعله‌ای ریز و بی‌صدا که کم‌کم رنگ می‌گرفت

آکی با نوار سیاه در مشت، از میان کوچه‌ی مه‌گرفته گذشت. صدای زره‌ها از دور محو شد، اما صدای ناقوس هنوز در فضا می‌لرزید؛ نه آن‌گونه که خبر دهد، بلکه آن‌گونه که هشدار بدهد.
در گوشه‌ای از میدان، زنی با چهره‌ی خسته ایستاده بود. چشم‌هایش به زمین دوخته بود، اما وقتی نگاه آکی را دید، چیزی درونش لرزید — نه از ترس، از یادآوری. زن آرام گفت:
«پسر... اون توی دستته چیه؟»
آکی دستش را باز کرد. پارچه هنوز گرم بود.
«یه نوار... از سرباز افتاد. شاید... نشونه‌ایه؟»
زن بی‌اختیار جلو آمد، نوار را لمس کرد، و نفسش برید. در صدایش زمزمه‌ای از گذشته پیچید:
«سال‌ها پیش، وقتی هنوز ناقوس‌ها دروغ نمی‌گفتن، این نوار نشونه‌ی آزادی بود... مردم باهاش پیمان می‌بستن که حقیقتو پنهون نکنن.»
آکی با حیرت نگاهش کرد.
«پس یعنی اونا هم... می‌دونن؟ اون سرباز هم؟»
زن لبخندی تلخ زد:
«شاید بعضیاشون. حتی سایه‌ها هم خسته‌ان از تکرار دروغ.»
سکوت کوتاهی بین‌شان افتاد. بعد زن آرام گفت:
«اگه اون نوار دوباره نشون داده شده... یعنی وقت بیداری رسیده.»
او سرش را بالا گرفت و برای اولین بار در سال‌های طولانی، صدای خودش را به زمزمه‌ی دیگران پیوست:
«لیورا برمی‌گرده... لیورا بیداره...»
زمزمه‌ای که از لب‌های او برخاست، مثل موجی از برگ‌ها در میان کوچه‌ها دوید. پرده‌ها کمی کنار رفتند. نگاه‌ها از ترس به کنج دیوارها نگریستند، اما در عمق چشم‌ها جرقه‌ای روشن بود.
در همان لحظه، لیورا از دور نظاره‌گرشان بود — با شنلی از سایه و چشمانی که انعکاس نور تازه‌ای را در خود داشتند. در کنار او مورچه‌ی کارگر ایستاده بود و سنجاب پاپیونی روی شانه‌اش نشسته بود. مورچه آرام گفت:
«صداها دوباره در خاک می‌پیچند، بانوی روشنایی. اما ناقوس‌ها خواهند لرزید اگر نامت بلندتر شود.»
لیورا لبخند زد — لبخندی محزون اما محکم.
«پس زمان صدا زدن رسیده... ولی نه با فریاد، با نجوا. هر انقلاب از زمزمه آغاز می‌شود.»

آن شب، شهر در ظاهر آرام بود. ناقوس‌ها خاموش مانده بودند و آسمان ابری، بی‌هیچ ستاره‌ای. اما زیر این پرده‌ی سکون، چیزی در جریان بود.
در زیرزمین یک نانوایی متروک، جایی که بوی خاک و خمیر کهنه در هوا پیچیده بود، نخستین انجمن زمزمه‌ها شکل گرفت. شعله‌ی کوچکی از شمع در میان حلقه‌ای از چهره‌ها می‌لرزید؛ آکی در میانشان بود، زنِ سالخورده، دو جوان از بازار، و حتی پسربچه‌ای که نان می‌فروخت.
لیورا، با شنل خاکستری‌اش، در سایه ایستاده بود تا چهره‌اش برای هیچ‌کس آشکار نشود. صدایش اما نرم و روشن، مثل آبی که در میان سنگ‌ها جاری شود، در فضا پیچید:
«ما از حقیقت سخن نمی‌گوییم، ما حقیقت را به یاد می‌آوریم. ناقوس‌ها دروغ می‌گویند چون مردم سکوت کرده‌اند. از امشب، هرکدام از شما یک زمزمه خواهید بود. هر واژه‌ای که بگویید، دانه‌ای است. هر نگاه راستین، آتشی در تاریکی.»
سکوتی ژرف بر فضا نشست. صدای مورچه از کنار شعله برخاست:
«اما مراقب باشید، هر دانه‌ای را پیش از ریشه زدن، پرندگان سایه خواهند بلعید. حرف بزنید، اما پنهان؛ بی‌صدا، اما پیوسته.»
سنجاب پاپیونی، با چشمان براقش، روی شانه‌ی آکی پرید و گفت:
«ما نگهبانان زمزمه‌ایم. وقتی صداها زیاد شوند، حتی ناقوس هم ناشنوا می‌شود!»
چهره‌ها لبخند زدند، ترس در میانشان ترک برداشت.
لیورا ادامه داد:
«هر شب در نقطه‌ای تازه، جمع شوید. اگر ناقوس به صدا درآمد، بدانید یکی از ما در خطر است. اما تا وقتی نور درونتان روشن است، تاریکی نمی‌تواند شما را ببلعد.»
آکی آهسته گفت:
«ما چند نفر بیشتر نیستیم... چطور می‌تونیم شهری رو بیدار کنیم؟»
لیورا لبخند زد:
«آکی... همه‌ی جنگ‌های بزرگ، با یک نفس شروع شدن. تو نفس بکش، تا جهان ادامه بده.»
سکوتی گرم در فضا نشست. شعله‌ی شمع لرزید و در سایه‌ی دیوار، انگار هزار چهره‌ی دیگر دیده شد — چهره‌هایی که هنوز نیامده بودند، اما قرار بود راه را ادامه دهند.

شعله‌ی شمع رو به خاموشی بود، که ناگهان از بیرون، صدای ضربه‌ای آهسته بر در زیرزمین پیچید.
سه ضربه.
وقفه‌ای کوتاه.
و دوباره دو ضربه.
رمز آشنا بود — اما لرز در صدای آن چیزی داشت که همه را به سکوت کشاند.
آکی نفسش را حبس کرد. سنجاب پاپیونی با دمش شمع را خاموش کرد. تاریکی فرو افتاد.
لیورا آرام گفت:
«پشت دیوار بروید. نترسید از تاریکی، چون آن، چهره‌ی ماست.»
در باز شد.
پیرمردی با ردای خاکی وارد شد، چشمانش وحشت‌زده. نفس‌نفس می‌زد.
«اونا... اونا فهمیدن! ناقوس‌بان‌ها... یکی از شما رو دیشب تعقیب کردن!»
زمزمه‌ای از میان جمع برخاست.
لیورا پرسید:
«کی؟ کی رو دیدن؟»
پیرمرد لبش را گاز گرفت. نگاهش رفت سمت آکی.
«من... مطمئن نیستم، ولی گفتن زنِ موهای نقره‌ای... که با یه بچه از بازار رفته سمت رودخانه...»
آکی یک‌قدم عقب رفت. چهره‌اش در تاریکی محو بود.
«من فقط نان آوردم...» صدایش شکست.
مورچه زیر لب گفت:
«سایه‌ها حرف نمی‌زنن، فقط گوش می‌دن... ممکنه حرف‌هات رو شنیده باشن.»
در همان لحظه، صدای ناقوس از دوردست برخاست — آرام، اما با لرزشی سرد.
همه خشکشان زد.
لیورا زیر لب گفت:
«ناقوس در نیمه‌شب نباید به صدا دربیاید... مگر اینکه یکی از ما را گرفته باشند.»
بوی دود از شکاف در بالا می‌آمد. یکی از جوان‌ها دوید و از پله‌ها بالا رفت.
«خانه‌ی نانوا... داره می‌سوزه!»
آکی چشمانش را بست.
دستش لرزید.
«اون بچه... هنوز اونجاست...»
لیورا دست روی شانه‌اش گذاشت:
«اگر بری، خودت رو هم می‌سوزونن.»
اما آکی فقط گفت:
«بذار بسوزم، ولی خاموش نباشم.»
و پیش از آنکه کسی جلویش را بگیرد، از پله‌ها بالا رفت. شعله‌ای دیگر، در دل تاریکی زاده شد.

تاریکیزن
۱۸
۲
Ards
Ards
من آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید