ویرگول
ورودثبت نام
Ards
Ardsمن آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
Ards
Ards
خواندن ۵ دقیقه·۴ ساعت پیش

رستگاری در فلورانس

فلورانس، زمستان ۱۸۴۳

صبحی که زن ناپدید شد، فلورانس پیش از مردم بیدار شده بود. مهِ سرد از روی رود آرنو بالا می‌آمد و شهر را مثل خاطره‌ای نیمه‌فراموش‌شده می‌پوشاند. خیابان‌های سنگ‌فرش‌شده مرز مشخصی نداشتند؛ آب و خشکی در هم می‌لغزیدند، همان‌طور که آن روز، بودن و نبودن.

ناقوس‌های سن‌لورنتسو هنوز به صدا درنیامده بودند. تأخیری نامعمول، آن‌قدر کوچک که بیشتر مردم متوجه‌اش نشدند، اما در شهری مثل فلورانس، این سکوت چیزی بیش از بی‌نظمی بود. ناقوس‌ها فقط زمان را اعلام نمی‌کردند؛ آن‌ها شاهد بودند. شاهدِ زندگان، مردگان و کسانی که هنوز میان این دو جایگاهی داشتند.

مرد کنار پنجره ایستاده بود. نگاهش روی کوچه‌ای مانده بود که زن هر روز از آن عبور می‌کرد. اسب‌ها دیرتر می‌گذشتند، رهگذران سر در گریبان داشتند و انگار شهر تصمیم گرفته بود آهسته‌تر نفس بکشد. خانه ساکت بود، اما نه از آن سکوت‌های عادی. سکوتی بود که چیزی را پنهان نمی‌کرد؛ چیزی را حذف کرده بود.

زن در خانه نبود.

نه به معنای رفتن.

نه به معنای مرگ.

نبودنش حتی جای خالی هم نداشت.

درِ ورودی از داخل قفل بود. پنجره‌ها بسته بودند. شال زن هنوز روی پشتی صندلی افتاده بود و فنجان چای نیمه‌خورده‌اش سرد شده بود. تخت‌خواب مرتب‌تر از همیشه به نظر می‌رسید، انگار کسی پیش از ترک نهایی، با وسواسی غیرمعمول همه‌چیز را به نظم سپرده باشد. مرد نام زن را صدا نزد. می‌دانست اگر نامش را بگوید و پاسخی نیاید، واقعیت شکل قطعی‌تری به خود می‌گیرد؛ شکلی که دیگر نمی‌شود انکارش کرد.

او از خانه بیرون رفت.

نه با عجله، نه با وحشت.

با نظمی که سال‌ها به آن خو گرفته بود.

نخست به بیمارستان سانتا ماریا نوولا رفت. باور داشت فاجعه، اگر رخ دهد، باید جایی ثبت شده باشد. پزشک پیر دفتر مرگ‌ها را ورق زد. نام زن در هیچ‌کدام نبود. نه امروز، نه روزهای پیش. پزشک گفت اگر این‌جا مرده بود، می‌دانستند. مرد پرسید اگر نمرده باشد چه. پاسخ، شانه بالا انداختنی بود که در فلورانس معنای پایان گفت‌وگو را داشت.

ایستگاه پلیس مقصد بعدی نشد. این تصمیم از ترس نبود؛ از فهمی دیرهنگام می‌آمد. چند ماه پیش، به درخواست کلیسا، مرد سندی را امضا کرده بود. کاغذی بی‌نام رسمی که در میان پرونده‌ها به «فقدان وجودی» شناخته می‌شد. زن متهم شده بود به طرح پرسش‌هایی که تعریف انسان را لغزان می‌کرد. نه کفر آشکار، نه جرم مشخص؛ فقط اندیشه‌ای که در قالب قانون جا نمی‌گرفت.

کشیش آن روز گفته بود بعضی انسان‌ها پیش از مرگ، از تعریف خارج می‌شوند.

سند، زن را زنده اعلام نمی‌کرد.

مرده هم نه.

فقط نامعتبر.

آن زمان، مرد نفهمیده بود چه چیزی را امضا می‌کند. حالا می‌فهمید چرا نمی‌توانست گم‌شدن زنی را گزارش کند که در اسناد، دیگر انسان محسوب نمی‌شد.

وقتی به خانه بازگشت، فضا همان بود، اما خانه دیگر «محل سکونت» نبود. بیشتر شبیه متنی نیمه‌نوشته بود که نویسنده‌اش حذف شده باشد. مرد مقابل آینه ایستاد. بازتاب خودش کامل بود. جای زن حتی در آینه هم خالی نبود؛ وجود نداشت. آن‌گاه صدا آمد. نه از گوش، بلکه از فضا. آرام، خسته، بی‌اصرار.

زن پرسید دنبال چه می‌گردی.

مرد پرسید کجایی.

پاسخ این بود: همین‌جا، جایی که اسم ندارد.

زن دیده نمی‌شد، اما حضورش مثل فشاری نامرئی هوا را سنگین کرده بود. مرد پرسید آیا او را برده‌اند. پاسخ منفی بود. زن گفت برداشته نشده، کنار گذاشته شده است. دلیلش پرسشی بود که مطرح کرده بود؛ این‌که اگر انسان مجموعه‌ای از نقش‌هاست، با پس گرفتن نقش‌ها چه باقی می‌ماند. پاسخ کلیسا هیچ بود، و همان هیچ، خطرناک تلقی شده بود.

زن گفت وجود چیزی نیست که انسان مالک آن باشد؛ چیزی است که دیگران مدام به او نسبت می‌دهند. وقتی نسبت‌ها قطع شوند، انسان محو نمی‌شود، معلق می‌ماند. مرد پرسید چرا خودش هنوز هست. زن گفت چون هنوز کسی او را می‌بیند؛ حتی اگر آن شاهد، خودش نباشد.

مرد به کلیسا رفت. زیر نقاشی داوری نهایی ایستاد؛ جایی که چهره‌ها نه امیدوار بودند و نه هراسان، فقط منتظر تعریف. کشیش ارشد گفت دوباره آمده‌ای. مرد سند را روی میز گذاشت و خواست باطل شود. کشیش گفت چیزی که هرگز وجود نداشته، قابل ابطال نیست. مرد گفت زن نفس می‌کشد. پاسخ این بود که نفس معیار انسان بودن نیست. پرسید معیار چیست. جواب آمد: اطاعت از روایت.

مرد گفت اگر انسان بودن وابسته به اطاعت است، ایمان چه ارزشی دارد. کشیش گفت ایمان، پذیرش تعریفی است که بالاتر از فرد می‌ایستد. مرد پرسید اگر تعریف اشتباه باشد. پاسخ این بود که اشتباه، بیرون از تعریف معنا ندارد. وقتی مرد گفت شما خالق انسان نیستید، بلکه ویراستارید، کشیش پاسخ داد ویرایش برای نجات متن است. مرد گفت یا برای حذف صداهای اضافی.

زمزمه‌ها در شهر پیچید. کسانی که نامشان از فهرست‌ها خط خورده بود، اما هنوز نفس می‌کشیدند. مرد فهمید کلیسا از مرگ نمی‌ترسد؛ از تعریف‌ناپذیری می‌ترسد. از انسانی که بیرون از روایت بایستد.

محاکمه‌ای در کار نبود. کلیسا خطرناک‌ها را علنی مجازات نمی‌کند؛ نادیده می‌گیرد. مرد از کلیسا بیرون آمد و کسی دنبالش نیامد. مردم از کنارش عبور می‌کردند، نه با بی‌احترامی، بلکه با عدم تشخیص. نگاه‌ها روی او می‌لغزیدند، انگار چیزی برای دیدن وجود ندارد.

شب، کنار رود آرنو ایستاد. انعکاسش در آب ناپایدار بود، اما وجود داشت. زن کنارش ایستاد؛ نه به شکل بدن، بلکه به شکل حضوری پذیرفته‌شده. مرد گفت آن‌ها پیروز شدند. زن گفت نه، فقط آخرین شاهد را پس گرفتند. زن گفت اگر کسی نباشد که تو را ببیند، دو راه داری: یا محو شوی، یا خودت شاهد خودت باشی.

مرد پرسید اگر خودش شاهد خودش باشد، آیا انسان است. زن گفت انسان، پیش از آن‌که دیده شود، تجربه می‌شود. ناقوس‌ها خاموش بودند؛ نه به‌خاطر زمان، بلکه چون فرمانی در کار نبود. مرد حقیقتی را فهمید که هیچ نهادی تاب شنیدنش را ندارد: وجود، قراردادی اجتماعی نیست و شهادت، پیش‌شرط بودن نیست.

صبح بعد، در فلورانس مردی ناپدید نشد. پرونده‌ای بسته نشد. فقط گاهی رهگذران حس می‌کردند کسی از کنارشان عبور می‌کند که بودنش وابسته به نگاه آن‌ها نیست.

و این،

خطرناک‌ترین شکل انسان بودن بود.

مرد زن
۷
۲
Ards
Ards
من آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید