ویرگول
ورودثبت نام
Ards
Ardsمن آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
Ards
Ards
خواندن ۳ دقیقه·۱۶ روز پیش

رَحِمِ تاریکی(18+)

بودِن، نوربوتن، سوئد— پاییز تا زمستان ۱۹۹۹

در شمال می‌گفتند اگر زمینی را بی‌اجازه بشکافی،

زمین راهش را از تو پس می‌گیرد.

بودِن شهری بود که روی هشدارها بنا شد؛

شهری که قلعه‌هایش نه برای دفاع،

که برای میخ‌کوب کردن چیزی قدیمی‌تر از جنگ ساخته شدند.

وقتی دژها را روی کوه‌ها نشاندند، پیرزن‌های سامی گفتند:

«ویتراها را خفه می‌کنید.»

زیرسنگ‌نشینان راه دارند؛

اگر ببندی، از گوشت رد می‌شوند.

اِلین لارسون برای دیدن شهر کودکی‌اش برنگشته بود.

او برای بستن یک پرونده‌ی نظامیِ ناقص آمده بود؛ پرونده‌ای که سال‌ها در آرشیو ارتش خاک خورده و ناگهان دوباره باز شده بود.

پرونده مربوط به پروژه‌ای در سال‌های ۱۹۴۱ تا ۱۹۴۶ بود:

«پایداری زیستی در شرایط محاصره‌ی کامل».

نام‌ها پاک شده بودند، اما یک نام نصفه مانده بود:

اینگرید مالم—

مادربزرگش.

زنی که هیچ‌وقت قبر نداشت.

زنی که گفته بودند «رفته جنوب».

و حالا، بعد از پنجاه سال، اسمش کنار واژه‌ای نظامی ظاهر شده بود:

سازگار.

اِلین متخصص خواندنِ حذف‌ها بود. می‌دانست چیزی که پاک می‌شود، خطرناک‌تر از چیزی است که نوشته می‌شود.

اولین ورودش به قلعه‌ی «کوه سرخ» با سکوتی غیرعادی همراه بود.

باد بیرون می‌وزید، اما داخل، صدا قطع می‌شد؛

مثل دهانی که بسته شود.

دیوارها سرد نبودند.

دست که کشید، گرمایی زیر سنگ حس کرد—نه گرمای آفتاب،

گرمای بدن.

همان لحظه، درد از عمق لگنش بالا خزید.

نه تیز، نه ناگهانی.

دردی آموزشی—انگار چیزی جای خودش را پیدا می‌کرد.

او خم شد، نفس برید، و فهمید بدنش پیشاپیش تصمیم گرفته.

در شکاف‌های دیوار، خط‌هایی بود که شبیه نوشتن نبودند؛

رد پنجه، کشیده‌شده با فشار.

سنگ، زخمی بود.

شب اول، بدنش او را بیدار کرد.

نه با صدا؛

با فشار.

چیزی درون شکمش حرکت می‌کرد—نه مثل لگد،

مثل جابجایی یک سنگ در خاک خیس.

خون‌ریزی آمد؛ تیره، کند، بی‌درد سطحی.

درد واقعی، از استخوان می‌آمد.

صبح، پزشک گفت: «همه‌چیز نرماله.»

اما اِلین فهمیده بود:

این درد بیماری نیست؛ پیام است.

در آرشیو محلی بودِن، اسناد غیررسمی را پیدا کرد؛ چیزهایی که نظامی‌ها جا گذاشته بودند.

افسانه‌های سامی می‌گفتند: ویتراها موجوداتی هستند که در سنگ و خاک زندگی می‌کنند.

وقتی راه‌شان بسته شود، راه می‌سازند.

در زمستان‌های جنگ، وقتی قلعه‌ها زمین را خفه کردند،

ویتراها عبور خواستند.

و ارتش، به‌جای گوش دادن،

بدن انسان را پیشنهاد داد.

زنانی با تحمل بالا.

بدن‌هایی با چرخه، با ظرفیت نگه‌داری.

نه برای زایش—برای عبور موقت.

کنار نام مادربزرگش نوشته بودند: «واکنش بدنی عالی. ذهن عقب‌تر.»

دردها منظم شدند.

بدنش یاد گرفت.

هر بار که به قلعه نزدیک می‌شد، آرام‌تر بود.

هر بار که دور می‌شد، درد بازمی‌گشت—

شدید، تنبیهی، خردکننده.

او فهمید:

چیزی که درونش است، به سنگ‌ها وابسته است.

شب‌ها، صداها واضح‌تر شدند؛ نه کلمه،

فشار معنا.

«بدنت دروازه است.»

«تو راه را بلدی.»

«مقاومت، فقط طول می‌دهد.»

او دیگر فریاد نمی‌زد.

درد، دستور بود.

قلعه‌ی «کوه پیر» آخرین جا بود.

در تالار زیرین، دایره‌ای سنگی بود؛

گرم، صاف، مثل سطحی که قرن‌ها لمس شده باشد.

وقتی وسط آن ایستاد، بدنش زانو زد.

نه از ضعف—از اطاعت آیینی.

فشار از درون اوج گرفت.

خون جاری شد.

سنگ‌ها زمزمه کردند.

ویتراها عبور کردند.

نه با شکل، نه با چهره—

با وزن.

او حس کرد چیزی از درونش می‌گذرد؛

نه خارج می‌شود، نه می‌ماند—

عبور می‌کند.

وقتی همه‌چیز تمام شد،

درد فروکش کرد.

اما از بین نرفت.

اِلین هرگز شهر را ترک نکرد.

بدنش دیگر به خودش تعلق نداشت؛

محفظه‌ی بازگشت بود.

هر زمستان، درد بازمی‌گشت—

نه برای آسیب،

برای باز شدن.

پرونده‌ها بسته شدند.

پروژه ناموفق اعلام شد.

اما قلعه‌ها نفس می‌کشیدند.

ویتراها راه داشتند.

و بدن اِلین،

راه را یاد گرفته بود.صبحی که برف تازه نشسته بود، مردم بودِن لرزشی را زیر پا حس کردند؛ نه زلزله—

چیزی شبیه جابجا شدن نفس.

اِلین همان لحظه فهمید.

دردی که سال‌ها به او فرمان داده بود،

این‌بار فرمان نگرفت.

فشار از درونش بالا آمد، اما نه برای عبور—

برای ماندن.

او به سمت قلعه‌ی «کوه پیر» دوید.

بدنش سنگین بود، مثل باری که دیر تحویل داده شده.

هر قدم، استخوان‌های لگنش می‌سوختند.

زمین، عجله داشت.

وقتی به تالار زیرین رسید، دایره‌ی سنگی باز بود.

نه شکاف—

دهان.

سنگ‌ها گرم نبودند؛

داغ بودند.

ویتراها دیگر عبور نمی‌خواستند.

خانه می‌خواستند.

بدن اِلین به زانو افتاد.

این‌بار آیین نبود.

این‌بار تصاحب بود.

او فریاد زد،

و فریادش از دیوارها برگشت—

نه به صدا،

به فشار.

چیزی درونش تکثیر شد.

نه یکی—

چندین.

خون از ران‌ها و دهانش جاری شد.

بدنش دیگر «دروازه» نبود؛

کانون بود.

بالای شهر، ترک‌ها ظاهر شدند.

دیوارها شکافتند.

خانه‌ها نشستند.

مردم گفتند برف سنگین است.

گفتند سرمای شمالی است.

اما زمین داشت بازپس می‌گرفت.

وقتی سقف تالار فرو ریخت،

قلعه نفس کشید—

نخستین نفس بعد از دهه‌ها.

و اِلین لارسون،

با بدنی که دیگر شکل نداشت،

به سنگ پیوست.

زمستان آن سال،

بودِن خالی شد.

قلعه‌ها ماندند.

گرم‌تر از همیشه.

و زیر هر خانه‌ی ترک‌خورده،

ویتراها

راه تازه‌ای پیدا کردند.

می
۳۱
۱۰
Ards
Ards
من آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید