ویرگول
ورودثبت نام
Ards
Ardsمن آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
Ards
Ards
خواندن ۳ دقیقه·۲ ماه پیش

سوران خدای سکوت

پیش از آن‌که آسمان ترک بردارد،

من فکر می‌کردم قانون‌ها مثل کوه‌اند.

همیشه هستند.

بی‌نیاز از باور ما.

جاذبه سقوط را تضمین می‌کند.

زمان پیری را.

مرگ پایان را.

و سکوت…

فاصله‌ی میان همه‌ی این‌ها را.

من آن روزها نمی‌دانستم سکوت قانون است.

فکر می‌کردم فقط نبودن صداست.

جهل همیشه آرام شروع می‌شود.

اولین نشانه، یک لرزش کوچک در دست پدرم بود.

او پشت میز نشسته بود.

فنجان چای در دستش.

نور عصر روی صورتش افتاده بود.

دستش لرزید.

چین‌های صورتش عمیق شدند.

مثل ترک‌هایی که روی دیوار می‌دوند.

موهایش در چند نفس سفید شد.

چشم‌هایش کدر شد.

مادرم فریاد زد.

پدرم در برابر چشمانم پیر شد.

آن‌قدر پیر که استخوان‌هایش زیر پوستش پیدا شد.

و بعد—

درست در همان وحشت—

زمان عقب رفت.

چین‌ها جمع شدند.

موها تیره شد.

پشتش صاف شد.

او جوان‌تر شد.

جوان‌تر از روزی که مرا به دنیا آورد.

نفسش تند بود.

نگاهش بیگانه.

«سوران؟»

نامم را گفت،

اما با صدایی که انگار اولین بار آن را امتحان می‌کرد.

چند دقیقه بعد، حتی جوان‌تر شد.

دست‌هایش کوچک‌تر شدند.

صورتش نرم‌تر.

لباس‌هایش برایش بزرگ شدند.

مادرم گریه می‌کرد و می‌گفت:

«بس کن… بس کن…»

اما زمان گوش نداشت.

پدرم به نوجوانی رسید.

بعد به کودکی.

نگاهش پر از ترس شد.

دست دراز کرد به سویم.

اما انگشتانش کوتاه بودند.

«من… سردمه.»

صدایش دیگر صدای پدر نبود.

و بعد—

او در میان لباس‌های بزرگش گم شد.

ما او را در گهواره خواباندیم.

پدرم.

در گهواره.

او گریه می‌کرد.

گریه‌ای بی‌دلیل.

یا شاید دلیلی که دیگر به یاد نداشت.

کنار گهواره نشستم.

برای اولین بار،

نمی‌دانستم باید پسر باشم یا پدر.

آن شب فهمیدم خدای زمان سقوط کرده.

و فهمیدم قانون‌ها فقط قواعد نیستند.

آن‌ها حافظه‌ی رابطه‌ها هستند.

اگر زمان نباشد،

هیچ‌کس نمی‌داند دیگری چه نسبتی با او دارد.

برادرم همیشه از زمین بیزار بود.

می‌گفت:

«چرا باید هر چیزی که بالا میره، بیفته؟

چرا آرزو هم قانون سقوط داره؟»

وقتی خدای جاذبه سقوط کرد،

او اولین کسی بود که پیکرش را لمس کرد.

وقتی برگشت، پاهایش زمین را لمس نمی‌کرد.

چشم‌هایش روشن بود.

نه از نور—

از کشف.

«سوران…»

لبخند زد.

«هیچ وزنی حس نمی‌کنم.»

دستم را گرفت.

برای لحظه‌ای حس کردم زمین زیر پایم سبک شد.

وسوسه…

تلخ و شیرین.

فکری در ذهنم لغزید:

اگر من هم لمسش کنم؟

اگر من هم از این سنگینی خلاص شوم؟

نگاهی به گهواره انداختم.

پدرم در آن خوابیده بود.

سنگینی همیشه دشمن نیست.

دست الیون را پس زدم.

او بالا رفت.

من پایین ماندم.

و آن‌جا شکاف میان ما آغاز شد.

با سقوط هر خدا، جهان چیزی را فراموش کرد.

وقتی خدای رویا افتاد، مردم خواب ندیدند.

و انسانی که خواب نبیند، دیگر آینده‌ای در ذهنش نمی‌سازد.

وقتی خدای مرگ افتاد، مردگان راه رفتند.

نه با خشم.

با سردرگمی.

و وقتی جاذبه در وجود الیون ریشه زد،

شهرها از زمین جدا شدند.

الیون گفت:

«ببین سوران…

بالاخره آزادیم.»

پرسیدم:

«از چی؟»

گفت:

«از این‌که مجبور باشیم پایین بمانیم.»

گفتم:

«و اگر پایین ماندن، تنها چیزی باشد که ما را کنار هم نگه می‌دارد؟»

او سکوت نکرد.

زمزمه‌ای در گوشش پیچید.

و او گوش داد.

این فرق ما بود.

در شهری که حالا میان ابرها می‌چرخید، روبه‌رویش ایستادم.

زمین زیر پایم سنگین بود.

زیر پای او نبود.

گفت:

«تو از آزادی می‌ترسی.»

گفتم:

«نه. از بی‌معنایی می‌ترسم.»

خندید.

«معنی هم یک قانونه، سوران.»

نزدیک‌تر شد.

در چشم‌هایش آسمان شکسته دیده می‌شد.

«اگر خداها سقوط کردن، شاید وقتشه ما بالا بریم.»

پرسیدم:

«و اگر بالا رفتن فقط شکل دیگه‌ای از سقوط باشه؟»

برای لحظه‌ای تردید در چشمانش لرزید.

و آن لرزش،

آخرین چیز انسانی در او بود.

معبد سکوت

به معبدی رفتم که نام نداشت.

در مرکز تالار، آینه‌ای سیاه بود.

به آن نگاه کردم.

چیزی ندیدم.

نه تصویر.

نه بازتاب.

فقط فاصله.

و در آن فاصله فهمیدم:

خدای سکوت سقوط نکرده.

چون همیشه در پایین بوده.

در شک میان دو فکر.

در مکث پیش از اعتراف.

در نفس قبل از گریه.

صدایی نشنیدم.

اما دانستم.

اگر سکوت فرو بریزد،

صدا دیوانه می‌شود.

و جهان، همین حالا، داشت دیوانه می‌شد.

فداکاری

به الیون برگشتم.

گفتم:

«باید متوقفش کنی.»

گفت:

«تو هیچ‌وقت انتخاب نکردی. فقط تحمل کردی.»

این جمله زخم زد.

شاید راست می‌گفت.

شاید من شجاع نبودم.

شاید فقط از قدرت می‌ترسیدم.

اما نگاه پدر در گهواره یادم آمد.

اگر قانون‌ها نباشند،

هیچ رابطه‌ای باقی نمی‌ماند.

گفتم:

«نه. من انتخاب می‌کنم. سنگینی را.»

و سکوت را رها کردم.

جهان برای یک لحظه خاموش شد.

زمزمه‌ها بریدند.

زمان آه کشید.

جاذبه بازگشت.

الیون سقوط کرد.

واقعی.

سنگین.

چشمانش پر از اشک بود.

«چی کار کردی؟»

گفتم:

«فقط یادآوری کردم که بدون سکوت، هیچ صدایی معنا نداره.»

می‌دانستم بهایش چیست.

سکوت باید جای خالی شود.

به او نزدیک شدم.

برای اولین بار وزن شانه‌هایش را حس کردم.

«اگر یادت نماندم،

بدان که این هم بخشی از قانون است.»

لبخند زدم.

و میان دو نفس جهان،

محو شدم.

حالا گاهی،

وقتی پدری دست کودک را می‌گیرد،

وقتی برادری از سقوط منصرف می‌شود،

وقتی کسی پیش از فریاد مکث می‌کند—

من آن‌جا هستم.

نه به یاد آورده می‌شوم.

نه نامیده.

اما جهان هنوز نیفتاده.

و همین کافی است.

سکوت
۱۸
۱۱
Ards
Ards
من آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید