ویرگول
ورودثبت نام
Ards
Ardsمن آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
Ards
Ards
خواندن ۵ دقیقه·۲ ماه پیش

شانزده سالگی(18+)

صبح آن روز مثل همیشه نبود.
نه آفتاب فرق داشت، نه خیابان—
اما چیزی در جهان کج شده بود، انگار یک پردهٔ نازک میان من و واقعیت پاره شده باشد.
منی که تنها شانزده سالم بود
آن روز، نورِ صبح هنوز دنیا را کامل به رسمیت نشناخته بود.
من روی لبهٔ طبقهٔ سوم ساختمان نیمه‌کاره نشسته بودم، پاهایم در هوا آویزان، و دستانم بوی آهن می‌داد.
پنجرهٔ زنگ‌زده قیژ کشید…
و او ظاهر شد.
از دور، اولین چیزی که دیدم پوستش بود—
پوستی که نه روشن بود، نه تیره؛
رنگش شبیه خاکستر آفتاب‌خورده، مثل روزی که زمستان دارد تسلیم بهار می‌شود.
پوستی که انگار همیشه کمی خسته‌ست، اما همین خستگی جذابش می‌کرد…
نوعی زیبایی خاموش،
زیبایی‌ای که داد نمی‌زد،
فقط وجود داشت.
شانه‌هایش لخت بود.
یک تاپ نازک مشکی پوشیده بود، از آن‌هایی که بندشان روی پوست لیز می‌خورد و هر چند ثانیه باید بالا کشیده شوند.
بند سمت چپ پایین افتاده بود؛ خطِ استخوان ترقوه‌اش را کامل می‌دیدم—
استخوانی بیرون زده، تیز، مثل آدمی که مدت‌هاست خوب نخوابیده.
موهایش آشفته بود؛
نه آن آشفتگیِ جذابِ فیلم‌ها،
آشفتگی واقعی—
موهایی که با دست جمع شده اما نیمه‌راه رها شده‌اند.
رنگش بین قهوه‌ای تیره و مشکی می‌چرخید، با رگه‌هایی روشن که معلوم نبود طبیعی‌اند یا از بی‌توجهیِ زیاد به موهایش.
دستش را برد پایین…
و همانجا بود:
لاک قرمز.
قرمز زنانه‌ای که با پوست خاکستری‌اش تضاد مسمومی می‌ساخت.
نه قرمز شاد، نه براق…
قرمزی خسته، ترک‌خورده، ته‌گرفته.
انگار همان هم از چند روز قبل مانده بود و کسی حوصلهٔ پاک کردنش را نداشت.
انگشتانش لاغر بودند.
مفصل‌ها بیرون‌زده.
ناخن‌ها بلند اما کمی شکسته.
سیگار را بین همین انگشت‌ها گرفت.
وقتی اولین پُک را کشید، دود از کنار گردنش بالا رفت،
و من نگاه می‌کردم—
به خط گردنی که مثل یک مسیر باریک به شانه‌اش می‌رسید و بعد محو می‌شد زیر تاپِ مشکی.
پاهایش را دیدم وقتی کمی جلو آمد:
ساق‌های سفیدِ بی‌خواب،
زانوهایی خسته،
بدنی که با وجود نحیفی‌اش یک حالتی داشت… حالتی زنانه، تلخ، واقعی.
نه برای نمایش.
نه برای اغوا.
برای زنده‌ماندن.
شلوارک خاکستری پوشیده بود،
با نخ‌های بیرون زده،
مثل خودش:
زیبا در خرابی.
یک آن برگشت سمت داخل خانه،
و نورِ کنار پنجره شکل بدنش را روی دیوار انداخت—
قوسی ملایم روی کمر، سایه‌ای از برجستگی سینه‌ها، پهلوهای باریک، و قامت زنی که انگار همیشه کمی خم است، انگار دنیا روی شانه‌هایش نشسته.
من نفس نمی‌کشیدم.
هیچ‌کس نفس نمی‌کشید.
دنیایی نبود.
فقط زن بود و دود و صبح.
بعد مردی از پشتش رد شد.
بدون اینکه حتی نگاهش کند.
بدون اینکه با او حرف بزند.
زن فقط پنجره را باز کرده بود…
اما با همین باز کردن،
با همین حضور چندثانیه‌ای،
همه‌چیز را در من جابه‌جا کرد.
و همان‌جا بود که فهمیدم:
من عاشق او نشده‌ام.
من مبتلا شده‌ام.
مبتلا به زنی که تمام زیبایی‌اش از جنس زخم بود.
و این آغازِ سقوط بود.
نه سقوطِ او…
سقوطِ من

هفته‌ها گذشت.

هیچ‌کس نفهمید چرا من هر روز زودتر از همه به ساختمان می‌رفتم.

هیچ‌کس نفهمید چرا از زاویهٔ خاصی کار می‌کردم، طوری که رو‌به‌روی پنجره‌اش باشم.

همه فکر می‌کردن بچه‌ام، ساده‌لوحم، عاشق صدای پولم.

اما هیچ‌کس نمی‌دانست قلبم به چه چیزی آویزان شده.

او همیشه تنها نبود.

مردها گهگاهی صبح‌گاه، گهگاهی نیمه‌شب، از خانه‌اش بیرون می‌آمدند—

یکی با پیراهن نیمه‌پوشیده،

یکی با فحش،

یکی با ته‌سیگار چسبیده به لب،

یکی با بوی عطر ارزان و عجله.

و هر بار که صدایشان از خانه به خیابان می‌ریخت،

چیزی در سینه‌ام جمع می‌شد.

نه از حسادت.

نه از عشق.

از اینکه حس می‌کردم زن برای هیچ‌کس به اندازهٔ خودش اهمیت ندارد.

شبی یکی از آن مردها با عصبانیت بیرون زد.

صدایش می‌لرزید:

«پولمو کجا خرج کردی؟! فکر کردی کی هستی؟!»

در کوفته شد.

صدای افتادن یک چیز.

و بعد…

سکوتی که از دعوا هم بدتر بود.

آن شب تا صبح خوابم نبرد.

تا اینکه نزدیک سحر، بی‌هیچ فکر، بی‌هیچ عقل، رفتم و ماشین مرد را پیدا کردم.

نمی‌دانم چرا—

یا شاید می‌دانستم،

ولی ترجیح دادم ندانم.

آجر را روی شیشه کوبیدم.

صدای ترک.

بعد یکی دیگر.

و بعد همه‌چیز.

ماشینی که صبح، مردم فقط با تعجب بهش نگاه می‌کردند،

اما من می‌دانستم این تخریب کوچک، تنها کاری بود که می‌توانستم برای زنِ پشت پنجره انجام دهم.

فردای آن شب،

زن وقتی پنجره را باز کرد، انگار چند سال پیر شده بود.

سیگار نگرفت.

لبخند نزد.

فقط ایستاد و نفس کشید—

نفس‌هایی کوتاه، لرزان،

انگار چیزی درونش سقوط کرده باشد.

من از پشت ستون سیمانی نگاهش کردم.

حس می‌کردم بخش‌هایی از بدنش کبود شده.

پوستش سردتر بود.

چشم‌هایش گودتر.

و انگار یک وزن اضافی روی شانه‌های لاغرش نشسته بود.

دنیا داشت او را آرام‌آرام از پا درمی‌آورد

و من از دور شاهد مرگِ تدریجی‌اش بودم.

چند روز بعد،

رفت‌وآمدها بیشتر شد.

گاهی سه مرد در یک روز.

گاهی صدایی که می‌گفت:

«آروم باش… می‌شنون…»

گاهی صدای گریهٔ خفه.

گاهی خنده‌های الکی.

گاهی نور زرد چراغ که سایهٔ بدنش را روی دیوار تکان‌تکان می‌داد—

سایه‌ای که من از طبقهٔ نیمه‌کاره نگاه می‌کردم و حس می‌کردم این زن دارد فرو می‌ریزد،

بدنش دارد در زندگی له می‌شود.

روزی دیدم یکی از آن مردها به شانه‌اش چنگ زد،

او عقب رفت،

اما مرد جلو آمد…

تا وقتی زن با دستش پنجره را گرفت که نیفتد.

من مشت‌هایم را تا حد درد فشردم.

سنگی برداشتم.

پرت کردم به دیوار پشتی خانهٔ او،

نه به پنجره،

اما به‌اندازه‌ای که مرد بترسد.

سرش را چرخاند.

زن هم.

من خودم را قایم کردم.

اما دیدم…

برای اولین بار زن کمی، خیلی کمی،

به آن سمت نگاه کرد—

به سمت ساختمان نیمه‌کاره.

چشمانش انگار فهمیدند کسی از دور مراقب است.

نه عاشق.

نه مالک.

فقط… مراقب.

و همان نگاه نیم‌ثانیه‌ای

کافی بود برای اینکه من تمام شب در طبقهٔ سوم بنشینم

و به نفس‌هایش فکر کنم.

صبحِ بعد…

صبحی که هیچ‌وقت قرار نیست از ذهنم پاک شود…

زن دیرتر از همیشه ظاهر شد.

هوا سرد بود.

مهلک.

پشت‌پنجره کمی تکان خورد.

بعد سایه.

بعد او

اما این‌بار با صورتِ بی‌رنگ،

چشم‌هایی خالی،

موهایی ریخته روی صورت.

قدم نگذاشت بیرون.

فقط دستش بیرون آمد، انگشت‌ها لرزان،

لاک قرمزش نصفه‌پاک شده.

هیچ سیگاری روشن نکرد.

لبش تکان خورد،

اما صدایی نیامد.

سپس…

جوری خم شد که انگار می‌خواهد چیزی را از کف خیابان بردارد—

اما دستش به سمت زمین نرفت.

بدنش رفت.

آن‌قدر آرام

که انگار بخشی از جهان داشت از تنش جدا می‌شد.

من از طبقهٔ سوم دویدم.

با پاهایی که فرمان نمی‌بردند.

اما رسیدم وقتی که همه‌چیز تمام شده بود.

زن روی آسفالت دراز بود،

موهایش پخش،

لاک قرمزش در هم ریخته،

بدنش مثل پرنده‌ای که بال آخرش را زده باشند.

مردم جمع شدند.

کسی گفت:

«باز از این چیزها… معلوم بود آخرش این می‌شه.»

و من…

فقط نگاه کردم.

هیچ‌کس نمی‌دانست او برای چه پرید.

برای پول؟

برای درد؟

برای تنهایی؟

یا برای اینکه هیچ‌کس هیچ‌وقت درست نگاهش نکرد؟

اما من می‌دانستم:

زن مدت‌ها بود سقوط کرده بود،

فقط امروز بود که تنش هم تصمیم گرفت دنبال روحش بیاید.

و من شانزده سالم بود.

و برای اولین بار فهمیدم بعضی عشق‌ها

قرار نیست نجات بدهند—

قرار است ویران کنند.

مثل پنجره‌ای

که آخرین‌بار

باز شد.

مرد زنزن
۲۸
۱۰
Ards
Ards
من آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید