
خانه هنوز ایستاده بود،
اما مثل پیرمردی که حافظهاش را از دست داده،
دیگر نمیدانست چرا زنده مانده است.
در را که باز کردم،
سرما از بیرون نیامد؛
این داخل خانه بود که سرد شده بود.
بوی چای مانده، بوی فرشهای قدیمی،
و بوی شبهایی که تمام شده بودند
بیآنکه کسی خداحافظی کرده باشد.
کرسی وسط اتاق بود؛
همانجا که سالها دورش جمع میشدیم
و فکر میکردیم جهان،
بیشتر از این اتاق نیست.
پتوهای سنگین هنوز روی هم افتاده بودند
انگار کسی همین چند دقیقه پیش بلند شده باشد.
جای تو هنوز کنار من خالی بود؛
جایی که همیشه مینشستی
و همیشه نزدیکتر از حد لازم بودی.
مادربزرگ دیگر نبود.
اما صدایش…
صدایش از دیوارها میآمد.
«یلداست… بلندترین شب ساله،
غمهاتون رو امشب جا بذارین.»
غمهایم اما
جایی برای رفتن نداشتند.
روی طاقچه، دیوان حافظ خاک گرفته بود.
بازش کردم
بیآنکه نیت کنم.
سالها بود همهی فالها
به نیت تو گرفته میشدند.
تو که هرگز نفهمیدی
چقدر از زندگیام
در سکوت دوستت داشتم.
انار را که شکستم،
دانههایش با صدای خفیفی روی زمین ریختند؛
مثل خاطرههایی که ناگهان سر باز میکنند.
یادم آمد همان شب،
در آخرین یلدایی که با هم بودیم،
خواستم بگویم بمان.
خواستم بگویم دوستت دارم.
اما به جایش گفتم:
«امسال زمستون زود شروع شده.»
تو لبخند زدی
و من فکر کردم همیشه وقت هست.
تو رفتی.
بیسروصدا،
بیصحنهی خداحافظی،
بیاینکه بدانی
بعد از تو،
هر شب یلدا
برای من فقط تمرینِ نبودن است.
خانه آرام آرام خالیتر شد.
اول مادربزرگ رفت،
بعد صداها،
بعد خندهها،
و آخر از همه
تو…
که هیچوقت واقعاً این خانه را ترک نکردی.
امشب،
در بلندترین شب سال،
کنار کرسیای که دیگر گرم نمیکند،
فهمیدم بعضی عشقها
برای با هم ماندن نیستند.
میآیند
تا سالها بعد،
در خانهای خاموش،
با شمعی نیمهسوخته،
و فالی که هیچ جوابی ندارد،
به آدم یادآوری کنند
که دیر گفتن
همانقدر درد دارد
که نگفتن.
شمع خاموش شد.
دیوان حافظ بسته ماند.
و من،
در خانهای که دیگر خانه نبود،
تنها ماندم
با خاطرهی عشقی
که فقط بلد بود
دیر اتفاق بیفتد.