ویرگول
ورودثبت نام
Ards
Ardsمن آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
Ards
Ards
خواندن ۳ دقیقه·۶ روز پیش

شهر گناه

شهر در دامنه‌ی کوه‌هایی ساخته شده بود که سرشان در ابر گم می‌شد؛

کوه‌هایی پیر، خاموش، و بی‌اعتنا،

مثل خدایانی که دیگر در کار انسان دخالت نمی‌کردند.

هوا معتدل بود؛

نه سرد برای بیداری،

نه گرم برای خشم.

هوایی که انسان را خواب‌آلود نگه می‌دارد،

درست همان‌طور که گناه را دوست دارد:

بی‌صدا، بی‌تعجیل، روزمره.

خانه‌ها با سنگ‌های خاکستری ساخته شده بودند،

سنگ‌هایی که قرن‌ها سکوت را یاد گرفته بودند.

پنجره‌ها رو به هم باز می‌شدند،

اما هیچ‌کس واقعاً دیگری را نمی‌دید.

همه نزدیک بودند،

و همه دور.

مردم شهر مؤدب بودند.

سلام می‌کردند.

قانون را رعایت می‌کردند.

لبخند می‌زدند.

و همین، خطرناک‌ترین شکل فساد بود.

در این شهر،

فحشا پشت پرده بود،

دروغ با لباس حقیقت می‌چرخید،

و خیانت مثل هوا…

همه‌جا بود و هیچ‌جا دیده نمی‌شد.

کلیسا و مسجد و دادگاه کنار هم بودند،

نه برای ایمان،

بلکه برای تعادل.

برای این‌که هر گناه،

یک توجیه داشته باشد.

شب‌ها چراغ‌ها زود خاموش می‌شدند،

نه از خستگی،

از ترسِ فکر کردن.

و در تاریکی،

هر کس آن‌چه بود، می‌شد.

کودکان زود بزرگ می‌شدند،

پیرمردها زود فراموش می‌کردند،

و زنان یاد گرفته بودند سکوت،

امن‌ترین لباس است.

این شهر،

به ظاهر سالم بود.

دقیقاً به همان دلیلی که جسدها سالم به نظر می‌رسند:

چون مدتی‌ست روح از آن‌ها رفته است.

و کوه‌ها…

همه‌چیز را می‌دیدند.

باران را نگه داشته بودند،

تا روزی که شهر دیگر نتواند

خودش را تحمل کند.

آن روز،

باران آمد.باران آن شب شبیه هیچ بارانی نبود.

نه برای شستن آمده بود، نه برای زایش.

باران مثل حکم می‌بارید؛

بی‌صدا، سنگین، بی‌رحم.

مردم شهر ــ شهری که نامش را دیگر کسی به یاد نمی‌آورد ــ

با اولین قطره‌ها خوابشان برد.

نه خوابِ آرام؛

خوابِ فرو رفتن.

مثل فرو رفتن در گِل.

مثل دفن شدن در چیزی گرم و زنده.

وقتی صبح شد، خورشید طلوع نکرد.

فقط نوری بیمار، زرد و کدر،

که بیشتر شبیه چراغ یک اتاق بازجویی بود تا آسمان.

و شهر…

دیگر شهر نبود.

بلکه دادگاه بود.

نه با قاضی، نه با صدا.

با آینه.

هیچ‌کس نفهمید چه کسی قانون را نوشت.

هیچ‌کس صدایی نشنید.

هیچ‌کس آیه‌ای ندید.

فقط همه می‌دانستند.

دانستن، مثل درد، نیاز به دلیل ندارد.

قانون ساده بود:

هر کس باید عذابِ گناه خودش را بکشد.

نه برای مجازات،

برای فهمیدن.

و اگر فهمیدی، شاید رستگار شوی.

و اگر نفهمیدی…

می‌مانی.

خیابان‌ها تغییر کرده بودند.

دیوارها نفس می‌کشیدند.

خانه‌ها دیگر پناه نبودند؛

سلول بودند.

و هر در، فقط به گناه صاحبش باز می‌شد.

زن‌هایی که تنشان را فروخته بودند،

دیگر مشتری نداشتند.

خودِ شهر به آن‌ها نزدیک می‌شد.

لمس…

دیگر لذت نبود.

لمس، درد بود.

هر تماس مثل سوزن،

مثل خراش،

مثل کندن پوست.

یکی از زن‌ها، ماری

با بدن کبودش در میدان شهر افتاد.

فریاد می‌زد:

«من تنم رو ندادم، من خودم رو دادم!»

و شهر پاسخ داد:

درد بیشتر شد.

چون این، عذر نبود؛

اعتراف بود.

زبانشان سنگین شد.

اول سنگین، بعد دراز، بعد زنده.

مثل مارهایی که از دهان بیرون خزیدند.

هر دروغی که گفته بودند،

گره‌ای شد در زبانشان.

آن‌ها مجبور بودند با همان زبان نفس بکشند.

بعضی‌ها خفه شدند.

بعضی‌ها زبانشان را بریدند.

اما زبان دوباره رشد می‌کرد.

چون دروغ، مثل سرطان، پایان ندارد.

آن‌هایی که حکم داده بودند،

حالا باید حکم خودشان را اجرا می‌کردند.

قاضی‌ای که رشوه گرفته بود،

هر روز صبح به میدان می‌آمد،

خودش را محاکمه می‌کرد،

و خودش را می‌زد.

تا جایی که دیگر دست نداشت.

ولی حکم هنوز تمام نشده بود.

واعظی که از گناه می‌گفت

و شب‌ها در همان گناه می‌غلتید،

دهانش بسته شد.

ولی کلماتش از پوستش بیرون می‌زدند.

آیه‌ها،

دعاها،

نصیحت‌ها…

همه مثل زخم.

اما بدترین عذاب،

برای آن‌هایی بود که هیچ کاری نکرده بودند.

نه فاحشه بودند،

نه دزد،

نه قاتل.

فقط تماشاچی بودند.

آن‌ها کم‌کم محو شدند.

نه مردند، نه زنده بودند.

هیچ‌کس نمی‌دیدشان.

حتی خودشان سایه نداشتند.

یکی‌شان روی دیوار نوشت:

«کاش گناه کرده بودم…

درد، از نبودن بهتر است.»

و بعد، نوشته هم ناپدید شد.

یک کودک در شهر بود

که گناه نکرده بود.

همه منتظر بودند ببینند چه می‌شود.

صبح روز سوم،

کودک شروع کرد به پیر شدن.

نه جسمش…

چشم‌هایش.

در یک روز،

به اندازه هزار سال دید.

رنج دید،

دروغ دید،

سکوت دید.

و وقتی دیگر نتوانست تحمل کند،

کور شد.

شهر آرام گرفت.

انگار قانون کامل شده بود.

من هم آنجا بودم.

نه بیرون، نه بالا.

در دل شهر.

در دل گناه.

من چه گناهی کرده بودم؟

نوشتن.

دیدن و ثبت کردن.

بی‌آنکه مانع شوم.

عذاب من این بود:

باید همه‌چیز را به خاطر می‌سپردم.

هیچ‌چیز فراموش نمی‌شد.

هر فریاد، هر زخم، هر نگاه.

من رستگار نشدم.

چون فهمیدم.

و فهمیدن، خودش گناه است.

وقتی سال بعد باران دوباره بارید،

شهر دوباره خوابید.

و وقتی بیدار شد…

همه‌چیز عادی بود.

کافه‌ها باز شدند.

دروغ‌ها برگشتند.

تن‌ها دوباره فروخته شدند.

بی‌تفاوت‌ها دوباره نگاه کردند.

فقط یک چیز فرق داشت:

هیچ‌کس از باران خوشش نمی‌آمد.

و من هنوز می‌نویسم.

چون بعضی شهرها

با عذاب پاک نمی‌شوند،

فقط یاد می‌گیرند پنهان‌تر گناه کنند.

شهرگناه
۲۶
۸
Ards
Ards
من آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید