
دوستت داشتم
در شهری که دوست داشتن
جرمِ بیسابقه بود.
دستت را گرفتم
و انگار قانون را شکستم،
انگار پرچمها فرو ریختند
فقط چون انگشتهای ما
همدیگر را پیدا کردند.
ما بوسههایمان را
در صف کشتار پنهان میکردیم،
در کوچههایی که دیوارهایش
پر از چشم بود،
پر از گوش،
پر از نامهایی که شبها
ناپدید میشدند.
عشق
در این سرزمین
با صدای آهسته حرف میزند،
مثل زندانیِ تازهوارد
که هنوز به تاریکی عادت نکرده
و هر تپش قلبش
میتواند حکم تازهای باشد.
من تو را
در اخبار گم میکردم،
بین عددها،
بین «چند نفر کشته شدند»،
بین «اوضاع تحت کنترل است»،
و هر بار که نامت را صدا میزدم
صدای آژیر جوابم را میداد.
شبها
وقتی برق را قطع میکردند،
تو را با لمس به یاد میآوردم،
با پوست،
با نفس،
با ترسی که
مثل پتوی نازک
روی هر دویمان افتاده بود.
ما عاشق بودیم
و این خطرناکترین شکل اعتراض بود.
چون عاشق بودن
یعنی باور داشتن به فردا،
و این حکومتها
از فردا میترسند.
آنها خیابان را گرفتند
ما همدیگر را.
آنها زبان را بریدند
ما با نگاه حرف زدیم.
آنها خون خواستند
ما قلب دادیم.
اما ببین…
عشق هم خسته میشود.
نه از دوست داشتن،
از دفن کردن.
من تو را
لای شعارها دفن کردم،
لای دود،
لای جسدهایی که اسم داشتند
و اسمشان را صدا نکردند.
و تو
من را
لای انتظار جا گذاشتی،
بین یک پیام نرسیده
و یک تماس که هرگز نیامد.
اکنون
شهر پر از ماست:
عاشقهایی که
زنده ماندهاند
اما همدیگر را نه.
و اگر روزی
این دیوارها فرو بریزند
و این خیابانها
دیگر از خون نترسند
من تو را
نه در آزادی
که در زخمها خواهم شناخت
چون ما
از درد
نام یکدیگر را یاد گرفتیم.