
سلام دوستان جان این داستان اولین داستان عاشقانه نیمه بلند من میتونه باشه امیدوارم با کامنت هاتون منو توی این ژانر یاری کنین دوستدار شما ards🌹
ونیز،1864
خورشیدِ عصرگاهی، انگار که دلش نمیخواست غروب کند، طلای ناب خود را بر فراز کانالهای ونیز میپاشید. قایقها، شبیه قوی سپید، روی آبهای زمردین شناور بودند و آواز پارو، با صدای خنده و نجواهای عابران در کوچههای تنگ و باریک در هم میآمیخت. اما در میان این شهرِ شعر و نور، دو خاندان، دو نام، چون سایهای سنگین بر هم افتاده بودند: کاستلانی و ویکونتی. دشمنی دیرینهشان، چون دیواری نامرئی، کوچهها و میدانها را از هم جدا میکرد، دیواری که با نخوت و کینههای کهنه ساخته شده بود.
در یکی از همین شبهای بهاری، در میان هیاهوی بالماسکه در تالار باشکوه کاخ "لئوپاردو"، جایی که ماسکها، چهرههای حقیقی را پنهان میکردند و زبان عشق، بیپروا سخن میگفت، "ایزابلای کاستلانی" و "لورنزوی ویکونتی" یکدیگر را دیدند. ایزابلای جوان، با چشمانی به رنگ آسمانِ پیش از طوفان و گیسوانی تیره که چون آبشاری بر شانههایش ریخته بود، در میان جمع میدرخشید. لورنزو، با قامتی رشید و نگاهی نافذ که برق شیطنت در آن موج میزد، از دور او را زیر نظر داشت. در آن شب، نه نام کاستلانی، نه نام ویکونتی، هیچکدام اهمیتی نداشت. فقط ایزابلای ناشناس و لورنزوی جوان بود.
رقص آغاز شد. با هر چرخش، با هر نگاه دزدکی، جرقهای در دلها زده میشد. دستهایشان که در رقص به هم گره خورد، گویی دهها سال بود که در انتظار هم بودند. زمزمههای زیر لب، نه از عشق، که از کنجکاوی آغاز شد؛ کنجکاویای که به سرعت بوی جنون میداد. در آن شب، ونیز، با تمام کوچه پس کوچههایش، با پلهای خمیدهاش، با سکوتِ وهمانگیزِ کانالهایش، شاهد آغازِ داستانی شد که قرار بود قصه شیرینِ عشق باشد، نه گناه.
"تو کیستی، بانوی اسرارآمیز؟" لورنزو با صدایی بم و پر از هیجان پرسید.
ایزابلای جوان، قلبش تند میزد. "کسی که آرزو دارد در این شب، هیچکس نباشد."
"و من کسی هستم که آرزو دارد تو را بشناسد. فراتر از این ماسک، فراتر از این نام."
آن شب، تا پاسی از نیمهشب، در گوشههای خلوتِ تالار، در میان همهمه مهمانان، عشقِ خاموشِ آنها جوانه زد. عشقی که زادهی ممنوعیت بود و از همین رو، شیرینتر و خواستنیتر به نظر میرسید. دست در دست هم، از درهای پشتی تالار بیرون زدند و در تاریکیِ شب، در کوچههایی که جز صدای نفسهایشان، هیچ صدایی شنیده نمیشد، با هم قدم زدند. بوی نمِ آب و شکوفههای یاس، عطرِ خوشبختیِ دمدستی بود.شبهای قایقسواری زیر نورِ نقرهایِ ماه، زیرِ صدایِ دلنشینِ آوازِ خوانندههایِ قایق (گوندولیر)، دیگر فقط یک دیدارِ اتفاقی نبود. ملاقاتهایِ پنهانیِ ایزابلا و لورنزو، در کوچههایِ باریکِ دور از چشم، در بالکنهایِ خلوتِ خانههایِ قدیمی، و در قایقهایِ کوچکی که در دلِ کانالهایِ تاریک، بیصدا میلغزیدند، به بخشی جداییناپذیر از زندگیشان بدل شده بود. هر بار که نگاهشان به هم گره میخورد، گویی تمامِ شهر، تمامِ دشمنیها، در یک لحظه ناپدید میشدند.
ایزابلا، دیگر آن دخترِ سرکشِ بالماسکه نبود. آرامشِ حضورِ لورنزو، در کنارِ او، چون موجی از اطمینان، تمامِ نگرانیهایش را فرو مینشاند. لورنزو هم، در او، نه فقط معشوقهای دلربا، بلکه همدمی یافته بود که میتوانست رازهایِ ناگفتهاش را با او در میان بگذارد. آنها در خلوتِ خود، دنیایی را ساخته بودند که فقط متعلق به خودشان بود؛ دنیایی پر از بوسههایِ دزدکی، نامههایِ عاشقانه که با ترس و هیجان رد و بدل میشد، و قولهایی که در سکوتِ شب، زیرِ گوشِ هم زمزمه میکردند.
اما ونیز، با تمامِ زیباییاش، شهری نبود که رازها در آن برای همیشه پنهان بمانند. خبرِ این دیدارها، شایعهوار، از میانِ جمعِ اشرافزادگانِ مدعیِ افتخار و آبرو، به گوشِ گوشهایِ حساسِ بزرگانِ خاندانهایِ کاستلانی و ویکونتی رسید. پدرِ ایزابلا، کنتِ کاستلانی، مردی با غرورِ شکستناپذیر، این شنیدهها را توهینی آشکار به اعتبارِ خانوادهاش تلقی کرد. و سالواتوره ویکونتی، عمویِ لورنزو، که همیشه منتظرِ کوچکترین بهانهای برایِ تحقیرِ خاندانِ رقیب بود، از این فرصت استفاده کرد تا آتشِ کینه را شعلهورتر کند.
یک روزِ بارانی، که آسمانِ ونیز، چهرهیِ واقعیِ غمگینیاش را نشان میداد، لورنزو در کوچهای باریک، از سویِ چند نفر از مردانِ خاندانِ کاستلانی، که از سویِ پدرِ ایزابلا فرستاده شده بودند، موردِ ضرب و شتم قرار گرفت. قصدشان درس عبرت دادن بود، اما ضربههایِ چاقو، مرزِ میانِ "درس عبرت" و "تلافی" را در هم شکست. لورنزو زخمی و خونین، اما با ارادهای که از عشقش نشأت میگرفت، توانست خود را به قایقِ پنهانش برساند.
همین اتفاق، ناگفتههایِ عشقِ ممنوعهشان را، به فریادِ آمیخته با درد و خشم بدل کرد. ایزابلا، وقتی از ماجرا باخبر شد، در میانِ وحشت و نگرانی، تصمیمِ بزرگی گرفت. او دیگر نمیتوانست در این بازیِ پرخطر، به تماشاگرِ صرف اکتفا کند. عشقش، او را وادار به عملی جسورانه میکرد؛ عملی که میتوانست سرنوشتِ هر دو خاندان را دگرگون کند